دفتر تحکیم وحدت و دروغ های آقای فخر آور   

دفتر تحکیم وحدت و دروغ های آقای فخر آور

رشید اسماعیلی

هیچگاه بنای صحبت در مورد امیر عباس فخرآور را نداشتم.مطالبش را کم و بیش خوانده ام و گفته هایش را هر از چندگاه شنیده ام. آنچه می گوید و می نویسد نه مبنای تئوریک مشخصی دارد و نه حاوی نظم و استدلال متقنی است که شایسته ی توجهش کند و نه اساسا حرف تازه ای می زند که مستحق نقد و بررسی باشد. کم نیستند کسانی که از آن سوی مرزها به جمهوری اسلامی فحش می دهند، خب فخرآور هم یکی از آنهاست. چه اشکال دارد،جوان است و احتمالا به سرنوشت کشورش علاقه مند، لابد فکر می کند با فحش دادن به جمهوری اسلامی و عکس گرفتن با جرج بوش و مایکل لدین می تواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند و به این ترتیب به تنهایی می تواند بر همه ی مشکلات تاریخی ایرانیان فائق آید.

هیچ آدمی از شهرت بدش نمی آید فخر آور هم از این قاعده مستثنی نیست و برای این کار هم روش خودش را دارد. تا این جایش شاید زیاد دلچسب نباشد اما عیبی هم ندارد.من بر خلاف برخی دوستان که گویا نسبت به فخر آور هیستری دارند هیچ عداوت و مشکلی با او ندارم .نه از او خوشم می آید و نه احساس بدی در من می انگیزد دلیلش هم این است که به آدمهای مثل او اصلا فکر نمی کنم.من خودم به هیچ وجه آدم مهمی نیستم اما ترجیح می دهم فکرم را به حرفها ،اعمال و اندشه های آدمهای مهم،بزرگ و جد ی مشغول کنم تا شاید چیزی بیاموزم.یک نکته را هم اینجا صراحتا بگویم: شخصا با نوع برخورد تحقیر آمیز برخی طیفهای اپوزیسیون با فخرآور هیچگاه موافق  نبوده و نیستم اینکه یک منازعه ی سیاسی تا سطح مسائل شخصی مربوط به حریم خصوصی افراد - من به راست و دروغش کاری ندارم - فروکاسته شود عین ابتذال است.

در هر صورت آنچه مسلم است اینکه در شرایط فعلی فخرآور -و حتی خیلی بزرگتر از فخرآور نیز- در فضای سیاسی کشور کوچکترین تاثیری ندارند. دامنه ی محبوبیت و تاثیر فخرآور در حد کامنتدونی و لینکهای وبلاگش است که خب البته برای جوانی به سن و سال او خیلی هم بد نیست!

یک نکته ی دیگر هم به این مقدمه اضافه کنم و آن اینکه من در مورد زندانی و شکنجه شدن آقای فخرآور عمیقا با ایشان ابراز همدردی می کنم و این مسئله را یاد آوری می نمایم که  ایشان تنها یکی از هزاران نفری است که طی این ۲۷ سال به زندان رفته است و شکنجه شده. در هر صورت امیدوارم اقامت در ایالات متحده که سرزمینی آزاد و مرفه است اندکی از آلام زندان و شکنجه را کاسته باشد.

جمیع این نکات ما را به  این نقطه رهنمون می شود که امیر عباس فخرآور به لحاظ سیاسی آدم قابل اعتنایی نیست. توجه برخی محافل آمریکایی به او نیز به عقیده ی من سوتفاهمی است که احتمالا دیر یا زود بر طرف می شود!

اکنون اما نگارش یادداشتی علیه دفتر تحکیم از سوی فخرآور، مرا نه به خاطر هراس از تاثیرات این یادداشت - که احتمالا چیزی در حدود همان کامنتدونی خواهد بود! - بل به دلیل رعایت اصول شرافت سیاسی به پاسخگویی مجبور می کند.اگر فخر آور در عرصه ی دروغ پراکنی علیه دوستان تحکیم این چنین «اسب فضاحت در میدان وقاحت» نمی راند ،به این پاسخ نیر نیازی نمی افتاد.اما در شرایطی که دفتر تحکیم از هر سو در فشار است و زیر فشار دستگاههای امنیتی جمهوری اسلامی روزی نیست که دانشجویان عضو تحکیم با حکمی انضباطی یا قضایی مواجه نشوند، به این نتیجه رسیدم که سکوت در برابر دروغهای بی شرمانه ی آقای فخرآور شرط انصاف و مروت نیست.

من نه امروز و نه در گذشته هیچگاه عضو مجموعه ی دفتر تحکیم نبوده ام،طی سالهای اخیر نیز به عملکرد این مجموعه انتقادات جدی داشته و دارم،اما هیچ کدام از این انتقادات مانع از این نمی شود که تلاشهای صادقانه و شجاعانه ی اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم در دوره های مختلف را قدر شناس نباشم:علی افشاری، اکبر عطری،مهدی امینی زاده،رضا دلبری،علی اکبر موسوی خوئینی،عبدالله مومنی،سعید رضوی فقیه،محمد هاشمی،فاطمه حقیقت جو و همه ی آن دیگرانی که طی این سالهای پر خطر و خاطره دبیر یا عضو شورای مرکزی تحکیم بوده اند،همواره نقشی ممتاز در مبارزات دموکراتیک مردم ایران داشته اند و در برهه هایی نقشهایی مهم و سر نوشت ساز را به عهده گرفته اند و البته در این راه گاه،هزینه هایی گزاف نیز پرداحته اند.اکنون قدر شناسی از همین تلاشهاست که مرا علیرغم انتقاداتم وادار به دفاع از تحکیم در برابر اتهامات بی شرمانه ی آقای فخر آور می کند:

۱- در مورد رد صلاحیتهای ادعایی که مستمسک و بهانه ی آقای فخر آور جهت حمله به تحکیم بوده است،ذکر چند نکته ضروری است:

اولا ً ادعای رد صلاحیت سعید حبیبی عزیز دروغ محض است. سعید حبیبی اصلا در این دوره نامزد شورای مرکزی تحکبم نبود. خداحافظی سعید از شورای مرکزی داوطلبانه و با دیسیپلین و متانت کامل بود.

ثانیا ً کسانی که عضو رسمی احزاب دیگر باشند طبق آیین نامه نمی توانند عضو شورای مرکزی تحکیم شوند. دوست فاضل مان عماد بهاور که عضو نهضت آزادی است به همین دلیل نتوانست نامزد انتخابات تحکیم بشود. فلسفه ی جلوگیری از حضور اعضای رسمی دیگر احزاب در شورای مرکزی تحکیم حفظ استقلال این مجموعه ی دانشجویی است.

ثالثا ً دوست خوبم پیمان عارف نیز به دلیل عدم سوابق لازم تشکیلاتی که در آیین نامه ذکر شده است از شرکت در انتخابات بازماند. ضمن اینکه پیمان در جلسه ای که خود شاهدش بودم سوتفاهمات موجود را با حضور اعضای شورای مرکزی تحکیم حل کرد .در تماسی که با پیمان گرفتم نظر او را در مورد مقاله ی فخرآور جویا شدم او نگارش این مقاله را تقبیح کرد و اقدام فخرآور در سنگر گرفتن پشت نام خود - پیمان عارف- را ناپسند و غیر اخلاقی قلمداد کرد. پیمان عارف معتقد بود مسائل داخلی تحکیم به افراد خارج از مجموعه ربطی ندارد و اعضا خودشان با گفتگو قادر به حل اختلافات هستند.پیمان اضافه کرد همکاریش را با دفتر تحکیم به عنوان یک تشکل اصیل دانشجویی ادامه خواهد داد. البته به نظر من این برای پیمان عزیز درس عبرتی است که دیگر به فخر آور اعتماد نکند!

رابعا ً سه گزینه ی بالا در مجموع دروغ آقای فخر آور در مورد «رد صلاحیت سکولارها» در انتخابات تحکیم را به بهترین وجه رسوا می کند .

۲- اینکه فخر آور خواسته است با نمایش آرم و ذکر برخی از مواد اساسنامه ی تحکیم، اینطور القا کند که اعضای این تشکل عده ای افراد مرتجع و واپسگرا هستند مغالطه ای بی شرمانه است.همه می دانند که این آرم و آن اساسنامه مدتهاست که تنها جنبه ای «صوری» دارند و همه ی خشم و کینه ی حاکمیت نسبت به دفتر تحکیم نیز ناشی از همین مسئله است. کسانی که با الفبای سیاست در ایران آشنا هستند،می دانند که عملکرد دفتر تحکیم از نیمه ی دوم دهه ی ۷۰ بدین سو و خصوصا از سال ۸۰ به بعد هیچ نسبتی با عملکرد آن در دهه ی ۶۰ ندارد و اساسا هیچکدام از  افرادی که درآن سالها ی سیاه دهه ی ۶۰ عضو تحکیم بودند، دیگر دانشجو نیستند که عضو تحکیم باشند! در واقع از سال ۷۶ بدین سو دانشجویان نوگرا و آزادیخواه با در دست گرفتن دفتر تحکیم، آن را به پایگاه مقاومت دانشگاه در برابر استبداد دینی تبدیل کردند.در این دوره بزرگوارانی چون عبدالکریم سروش،مصطفی ملکیان و مجتهد شبستری  تئوری پردازان مورد اقبال دانشجویان بودند. البته به مرور طیف لیبرال - سکولار نیز هم در مجموعه ی تحکیم و هم در درون دانشگاه جان گرفت. مجموعه ی اینها به وضوح بیانگر گسست کامل تحکیم از خط امامی هاست،این گسست آشکارا حتی با اعتراض طیفهای مختلف اصلاح طلبان حکومتی

- افرادی نظیر شکوری راد - مواجه شده است.

۳-آقای فخر آور که خود را مدافع حقوق بشر می داند تا کنون از خود پرسیده است دلیل احضارها و اخراج فله ای و ستاره دار کردن و نهایتا محرومیت اجباری دانشجویان عضو دفتر تحکیم از تحصیل چه بوده است؟ دهها دانشجوی عضو تحکیم و انجمنهای وابسته به طیف علامه طی ماههای اخیر با احکام سنگین کمیته های انضباطی مواجه شده اند و یا احضاریه ی دادگاه انقلاب به دستشان رسیده است.آن وقت شما آنها را به حکومتی بودن متهم می کنید؟ یعنی شما که خود را یک فعال دانشجویی می دانید و جنبش مستقل و کنفدراسیون تاسیس می کنید تا این حد از آنچه در دانشگاهها می گذرد بی اطلاع هستید؟ اگر اطلاع ندارید که وای بر شما و اگر اطلاع دارید و  این دروغها را سر هم می کنید باز هم وای بر شما.(لیست کاملی از اخراجیها و محرومین از تحصیل و دادگاهیها عندالمطالبه قابل ارائه است. تازه بحث منحل کردن انجمنهای عضو تحکیم خود داستان جداگانه ایست)

۴- دفتر تحکیم طی سالهایی که راه دشوار نقد قدرت را در پیش گرفته است نه تنها از کوچکترین حمایت مالی حکومت بی بهره بوده، بلکه نهادهای امنیتی یکی پس از دیگری به انحلال ،تعلیق مجوز  و حتی پلمپ کردن دفترانجمنها روی آورده اند. ایجاد محدودیت برای فعالیت انجمنهای عضو تحکیم که حتی اعتراض صریح سازمان دیده بان حقوق بشر را نیز در پی داشت، به جایی رسید که دفتر تحکیم حتی نتوانست مجوز برگزاری نشست انتخاباتی خود را در هیچ یک از دانشگاههای کشور دریافت کند و سرانجام مجبور شد نشست انتخاباتیش را با حداقل امکانات و البته نهایت سرفرازی در دفتر کوچک سازمان دانش آموختگان برگزار کند. در چنین وضعیتی آیا دروغی آشکار تر از کمکهای مالی جمهوری اسلامی به دفتر تحکیم می توان بر قلم جاری ساخت؟!

۵-اما زننده ترین و زشت ترین قسمت یادداشت آقای فخرآور که موجب تاسف و تاثر عمیق من شد ، ایراد اتهام بی اساس وابستگی اعضای شورای مرکزی تحکیم وحدت به نهادهای نظامی و امنیتی است.فخر آور چنین می نویسد:«شورای مرکزی فعلی تحکیم وحدت ، در اختیار طیف موسوم به نظامی - امنیتی است که خود یا خانواده هایشان وابستگیهای بسیار نزدیکی به نهادهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی دارند»

آقای فخر آور!

شما باید مستندات خود  برای ایراد چنین اتهام سنگینی، به جمعی از شناخته شده ترین و برجسته ترین فعالین دانشجویی داخل کشور را سریعا در اختیار افکار عمومی بگذارید. در غیر این صورت ما شما را دروغگویی بزرگ و بی شرم به شمار خواهیم آورد که برای خارج کردن رقیب از صحنه به هر وسیله ی کثیفی متوسل می شوید.

این لیست اسامی شورای مرکزی تحکیم است:محمد هاشمی،مهدی عربشاهی،بهاره هدایت،علی نیکو نسبتی،حنیف یزدانی،علی وفقی،حنیف یزدانی

کدام یک از این افراد مامور و وابسته ی نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی هستند. یا ادعای خود را مستند و مدلل کنید یا دروغ خود را بپذیرید و آنگاه حد اقل کاری که می توانید بکنید،عذرخواهی و مدتی سکوت و تامل در خویش است.

لازم به یاد آوریست که افراد فوق الذکر طی انتخاباتی کاملا دموکراتیک و از سوی انجمنهای ۳۱ دانشگاه کشور برگزیده شده اند. ایراد اتهام مامور امنیتی جمهوری اسلامی به منتخبین جمع کثیری از فعالین دانشجوبی یا نشانه ی عمق بیگانگی با بدنه ی دانشجویی است. یا نشانه ی عمق…. یا شاید هر دو!

۶- شنیده ام که شما خود را لیبرال می دانید.به عنوان یک لیبرال دموکرات که خود را مومن به اصول و ارزشهای لیبرالیسم میدانم و بالاترین وظیفه ی سیاسی خود را دفاع از این ارزشها قرار داده ام،معتقدم شیوه ی مواجهه ی شما با رقبای سیاسی تان کاملا ضد لیبرالی، به غایت استالینیستی و مشابه شیوه ی عمل امثال مسعود رجوی،مجاهدین خلق، روزنامه ی کیهان و حسین شریعتمداری است .گر چه هنوز مانده تا به آنها برسید!

۷-آقای فخر آور عناد ورزی با دفتر تحکیم وحدت و سازمان دانش آموختگان که به دروغ و از سر دشمنی از آن به نام «ادوار تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» یاد کرده اید، چه نسبتی با دموکراسی خواهی در ایران دارد؟ اینکه شما هر روز به نحوی سعی می کنید جمعی از مبارزین و فعالان داخل کشور را با ایراد اتهامات دروغین لجن مال کنید، پاسخگوی دغدغه ی چه کسانی است؟

آقای فخر آور!

به خودتان بیایید. ایران سرزمین بزرگی است و در آن برای همه ی ما جا هست! هیچکس جای هیچ کس را تنگ نکرده . اگر می خواهید مبارزه کنید این گوی و این میدان، این شما و این جمهوری اسلامی. چرا به صورت دیگران که هر کدام به اندازه ی توانشان زحمت می کشند و هزینه می دهند پنجه می کشید؟

۸- پایان کلام،خطاب به دوستانم در شورای مرکزی دفتر تحکیم است: از این بی مهریها و دروغ پراکنیها بیمی به خود راه ندهید. زمستان خواهد گذشت و آنگاه تنها سرمایه ی ذغال٬ روسیاهی خواهد بود.

پی نوشتها:

۱- مقاله ی عبدالله مومنی که فخرآور به آن استناد کرده اتفاقا کاملا خلاف ادعاهای فخر آور را ثابت می کند. این مقاله نشان دهنده ی سیر تکاملی دفتر تحکیم و تبدیل شدن آن به یک نیروی دموکراسی خواه تمام عیار و منتقد قدرت است.برای همین من خواندن متن کامل این مقاله ی جالب و مهم را توصیه می کنم:

جنبش دانشجویی و دموکراسی خواهی؛موانع و برون رفت ها

۲-فخر آور در پست قبلی وبلاگش با همه ی مبارزین داخلی از ناصر زرافشان گرفته تا مومنی،افشاری و دلبری اعلام دوستی و همبستگی کرده بود. حال معلوم نیست با توجه به کشفیات جدید جناب فخرآور در باب مزدور امنیتی بودن تحکیمی ها تکلیف افشاری،دلبری و مومنی که زمانی از رده های بالای تحکیم بوده اند چه می شود.آیا آنها همچنان مشمول مهرورزی جناب فخرآور خواهند بود؟! پرسش مهمی است.

۳-فخر آور در یک مطلب حدودا ۴۵ سطری(به غیر از اضافات) حداقل ۱۲ دروغ فاحش گفته است.کمی عجیب نیست؟

۴- باز هم تاکید می کنم که هیچ دشمنی شخصی با فخر آور ندارم. امیدوارم آمریکا به او خوش بگذرد.آمریکا کشور خوبی است ٬با فرهنگ و تمدنی بزرگ و قابل احترام.فخر آور جوان باید بکوشد از آمریکاییها بیاموزد نه آنکه صفات بد ایرانیش را آنجا باز تولید کند،آن هم به این شدت!

۵- امیدوارم این آخرین باری باشد که مجبور می شوم در مورد فخرآور بنویسم. ما اینجا کارهای مهمتری داریم.خیلی چیزهاست که باید بخوانیم،بدانیم و بیاموزیم.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٩ - سيد کريم

   The Way We Dealt with the Soviets Is the Way to Deal with Iran   

The Way We Dealt with the Soviets Is the Way to Deal with Iran

By Michael A. Ledeen

Posted: Monday, March 12, 2007

ARTICLES

Parliamentary Brief  (March 2007)

Publication Date: March 9, 2007

Of the many errors committed by Western governments and their intelligence services in the run-up to Operation Iraqi Freedom, none was so grave as a fundamental error of strategic vision: the failure to recognize we would automatically be involved in a regional war, not simply a battle against the regime of Saddam Hussein. We imagined that Afghanistan was secure and that we could deal with Iraq all by itself. Then, at our convenience, we could move on against the other terror-masters in Damascus and Tehran. But that conceit has been shattered. Everyone knows that the terror war against Iraq and our coalition forces there is actively supported by Syria and Iran, with the mullahs in the first rank. There will never be decent security in Iraq or Afghanistan so long as the mullahs and the Assads rule in Tehran and Damascus. Sooner or later, we will have to confront them, whatever we may wish.

That decision was made by our enemies, not by us. Iran has long been at war with the West, above all against the United States. The Ayatollah Khomeini branded the U.S. "The Great Satan" in 1979, and Iranians and Iranian proxies have been killing Americans and American friends and allies ever since, from Lebanon to Iraq, from Afghanistan to Somalia, from Gaza and the West Bank to Argentina (which has recently issued indictments and arrest warrants against several top officials of the Islamic Republic). In recent days we have seen evidence of Iran-made explosive weapons deployed against coalition soldiers in Iraq, received confessions from officials of the Iranian Revolutionary Guards Corps--including the operational chief of the Quds Force, whose job it is to kill Iran's enemies abroad, and who reports directly to Supreme Leader Ali Khamenei--and seen the evidence of high-powered Austrian rifles sold to Iran, now showing up in the hands of Iraqi terrorists.

Meanwhile, the EU, confident that sweet reasonableness would produce a step along the road to peace with Iran, where cowboyish unilateralism had failed, has now confessed the failure of its diplomatic enterprise, informing the 25 members that Iran will indeed have atomic bombs. A recent memo to the EU's "foreign minister," Javier Solana, admitted that negotiations and sanctions will not stop the Iranian nuclear project. Nor will such measures stop the Iranians from arming, training, guiding and funding terrorists on a global scale, which should have provoked a vigorous Western response long since. We should have started with the successful "Helsinki" policies of the Cold War, when support for human rights in the Soviet Empire eventually eroded the communist tyranny. Instead, we have usually been silent in the face of vicious repression, torture, and a tempo of executions of political opponents that makes Iran the world's number two (after China) in the application of the death penalty.

The Iranians and their proxies are doing their utmost to sabotage hopes for peace in the entire region. This would seem to require effective action from the West, but instead, the noisiest sector of Western public opinion is frightened that the United States might actually act against Iran. Despite innumerable assurances from every imaginable quarter in Washington, the noisemakers assure us that the Americans are planning to invade Iran (or at a minimum bomb the Iranian nuclear sites), just as they invaded Iraq.

So far as I can tell, there is no truth to the alarms. Indeed, it would be fairer to condemn the Bush Administration for excessive timorousness with regard to Iran. Until a few weeks ago, our troops were under orders not to kill Iranians in Iraq, and if by accident an Iranian were arrested, he was released almost immediately. Now our soldiers are permitted to strike back against their killers, and Iranians without proper diplomatic credentials are held for interrogation. It's little enough. Too little, in fact.

The proper strategy toward Iran is non-violent regime change, of the sort that was accomplished to the ruin of the Soviet Empire. Military attack against Iran would be a mistake, indeed it would constitute a tragic admission of the utter failure of the United States and her allies to conceive and conduct a serious Iran policy over the course of nearly three decades. Political support for the tens of millions of Iranians who detest their tyrannical leaders is both morally obligatory and strategically sound. Perhaps ten per cent of Soviet citizens were willing to openly challenge the Kremlin; the Iranian regime's own public opinion polling shows that upwards of 70 percent of Iranians want greater freedom and better relations with the United States, and hardly a day goes by without strikes, demonstrations, and the occasional armed attack against the mullahcracy. Political support would include serious broadcasting into Iran, money for workers (as America and Western Europe did for Portugal in the 1970s and Poland In the 1980s) to enable them to go on strike in the oil fields, the textile factories, and the trucks and vans on the country's highways, and provision of modern communications equipment (servers, laptops, cell and satellite phones, etc.) to pro-democracy groups, of which there are scores.

Support for revolution in Iran should have been undertaken before the military assault against Saddam. I argued in 2002-2003, when hundreds of thousands of Iranians were demonstrating in the streets of the big cities, that a successful non-violent regime change in Iran would have enabled us to topple Saddam with a minimum of armed violence, and perhaps with none at all.

A rational strategy for regime change in Iran is more urgently required today than four years ago. But we cannot even begin to debate it so long as the issue is limited to Iraq alone, and the Bush Administration is blamed in advance for something it does not want to do. It, and every other Western government, should be blamed for their failure to see the war in its regional context, and to support the Iranian people all along. Perhaps it is yet possible for us to liberate Iran, and eliminate the Middle East's most threatening regime, without military action.

Michael A. Ledeen is the Freedom Scholar at AEI.

 

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - سيد کريم

   مصاحبه هنری‌ کيسينجر‌ با روزنامه بلژیکی لوسوار   

مصاحبه هنری‌ کيسينجر‌ با روزنامه بلژیکی لوسوار

هنری کسینیجر، وزير امور خارجه‌ پيشین‌ آمريکا که هم اکنون در بروکسل بسر می برد، با روزنامه بلژیکی لوسوار در باره مسائل‌ متعدد بين‌ المللی و خاورمیانه‌ گفتگويی انجام داده است.

وزیر خارجه و مشاور سابق‌ امنيت‌ ملی‌ آمريکا در بخشی از این مصاحبه در پاسخ‌ به‌ اين‌ سئوال‌ که‌ آیا ایالات متحده طرحی برای حمله به جمهوری اسلامی در دست دارد و آیا چنین اقدامی‌ يک‌ اشتباه‌ است؟‌ گفت‌ هيچ‌ کس در آمريکا خواهان‌ حمله‌ نظامی‌ ديگری‌ نيست، اما دو مشکل‌ وجود دارد: نخست مسئله‌ هسته‌ ای‌ و سپس هرج‌ و مرج‌ و تروريسم‌ در خاورميانه‌.

هنری کسینیجر افزود گزینه ایده آل‌ اين‌ است‌ که‌ ما اين‌ مشکلات‌ را از طريق‌ مذاکره‌ حل‌ کنيم‌ و من‌ فکر می‌ کنم‌ که‌ دولت‌ آمريکا به‌ وضوح‌ نشان‌ داده‌ است که‌ ما در پی‌ فرصتی‌ برای‌ اقدام نظامی نيستيم‌، اما عاقلانه‌ نيست‌ گفته‌ شود که‌ ما هيچگاه‌ اين‌ کار را انجام‌ نخواهيم داد‌.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - سيد کريم

   نانسی پلوسی دولت ایران را تهدیدی برای جامعه بین المللی دانست   

نانسی پلوسی دولت ايران را تهدیدی برای جامعه بین المللی دانست

نانسی پلوسی، رئیس مجلس نمایندگان آمریكا از حزب دموکرات، دولت ايران را تهدیدی برای جامعه جهانی دانست و خواستار اعمال تحریمهای جدی علیه جمهوری اسلامی شد.

خانم پلوسی که در جلسه ای در واشنگتن سخنرانی می کرد، از جمله گفت من دو سال پیش به عنوان رهبر اقلیت دموكرات مجلس نمایندگان آمریكا گفته بودم که دولت ايران یک تهدید جدی است.

وی افزود در آن زمان گفتم رهبران هر دو حزب سیاسی در آمریکا برای مدتی طولانی در جهت مقابله با تهدید دولت ايران و توسعه برنامه های هسته ای این كشور به اندازه كافی اقدام نكرده اند.

رئیس مجلس نمایندگان آمریكا گفت من امروز می گویم دو سال گذشت و ما هنوز هیچ كاری انجام داده ایم. رئیس جمهور تهران به لفاظی های مملو از نفرت ادامه می دهد. گستاخی او در به كارگیری كلمات نگرانی ما را از توسعه برنامه تسلیحات هسته ای دولت ايران بیشتر می کند.

ناسی پلوسی افزود ما باید با تحریم های قوی تر از تمام قدرت اقتصادی سیاسی و دیپلماتیک خود استفاده كنیم تا مانع دستیابى دولت ايران به سلاح هسته ای شویم.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - سيد کريم

   چطور چامسکی ناخواسته به بوش کمک می‌کند   

چطور چامسکی ناخواسته به بوش کمک می‌کند

حسين درخشان

نوآم چامسکی، پروفسور یهودی و دست‌چپی دانشگاه ام.آی.تی در آمریکا مقاله‌ی خیلی مختصر ولی مفید نوشته درباره‌‌ی اینکه چرا آمریکا با ایران سر جنگ دارد.

او استدلال می‌کند که نفت دور و بر خلیج فارس عمدتا در مناطقی است که شیعیان در آن زندگی می‌کنند. (حتی مناطق نفت خیز عربستان هم در بخش شرقی آن قرار گرفته است که تحت نفوذ شیعیانی است که شدیدا هم در عربستان سرکوب شده و می‌شوند.) ‌درنتیجه، گسترش نفوذ ایران در خاورمیانه یعنی اینکه ایران کنترلی بیشتر از آمریکا بر منابع انرژی خواهد داشت و این بر خلاف منافع آمریکا است. (کل مقاله را بخوانید که جزییات جالبی دارد مثلا راجع به اینکه چطور دنیا هر حرف احمدی‌نژاد را که در سیاست خارجی ایران هیچ‌کاره است تیتر اول می‌کند ولی خامنه‌ای را که نفر اول سیاست خارجی ایران است نادیده می‌گیرد و ...)

از طرف دیگر، متیو ایگلسیاس که یک روزنامه‌نگار و وبلاگ‌دار دموکرات آمریکایی است، در مقاله‌ای دیگر، با نگاهی ظریف، استدلال چامسکی را رد می‌کند.

ایگسیاس مخالف این نظر است که بوش بخاطر نفت در خاورمیانه است. می‌گوید که بوش و مشاوران اصلی‌اش هیچ چیزی از خاورمیانه و اوضاع دنیا نمی‌دانند و تمام تصمیماتشان تنها از روی نادانی و یک جور ملی‌گرایی احمقانه‌ است.

ولی نکته‌ی ظریف حرفش آن جا است که می‌گوید که استدلال چامسکی غیر مستقیم برای یک آمریکایی این معنی را می‌دهد که اگر می‌‌خواهی برای ماشینت بنزین پیدا کنی چاره‌ای جز این نیست که ما برویم ایران را اشغال کنیم. و این دقیقا حرف بوش هم هست و در نتیجه استدلال چامسکی به بوش بیشتر خدمت می‌کند تا اینکه به آن ضربه بزند.

بطور خلاصه ایگسیاس می‌گوید که تقلیل دادن دشمنی آمریکا با ایران به نیاز آمریکا به کنترل نفت خودبخود تلاش آمریکا را برای اشغال ایران و عراق توجیه می‌کند. در نتیجه برای نقد اساسی بوش باید اصولا این فرضیه را که منافع ملی آمریکا و ایران تا وقتی که نفت هست ذاتا غیرقابل جمع است، رد کرد.

یعنی باید پذیرفت که آمریکا می‌تواند نیاز مبرمش را به انرژی‌ را تامین کند، بدون اینکه مجبور باشد تمام مناطق نفت‌خیز دنیا را کنترل کند. به نظر ایگلسیاس، این بهترین راه به چالش گرفتن بوش است، نه پذیرفتن استدلال چامسکی که ناخواسته به استدلال بوش کمک می‌کند.

ایگلسیاس نشان می‌دهد که برای برگرداندن رای‌دهندگان و سیاست‌گذاران آمریکایی از سیاست بوش در خاورمیانه، نباید از استدلال چامسکی استفاده کرد.

برای سیاست خارجی ایران این یک درس کلیدی است که با چه رویکردی می‌تواند با سیاست‌های بوش مخالف کند، بدون اینکه افکار عمومی داخل آمریکا را بر ضد خود بسیج کند.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - سيد کريم

   "واقع بينی" ديوانگان   

"واقع بينی" ديوانگان

سوسن آرام

*آيا نيروهای دمکرات با برجسته کردن خطر حمله نظامی به وضعيت آن جوجه وحشت زده دچارنشده اند و آب به آسياب سياست بحران زای دو حکومت نمی ريزند؟اما اگر چنين است، چرا به گفته سيمور هرش رژيم "سنگرهای بقا" برای انتقال رهبرانش به خارج از تهران حفر ميکند...

سيمور هرش روزنامه نگار محقق آمريکايی اخيرا در مصاحبه ای گفته است من از يک سال پيش شروع کردم به نوشتن در مورد ايران و عمليات مخفی در ايران. مدت درازی خودم را مثل آن "جوجه کوچک" احساس ميکردم که به اين طرف و آن طرف می دويد و فرياد ميزد: آسمان دارد فرو می افتد، آسمان دارد فرو افتد.

اشاره هرش به داستان جوجه ای است که ميوه بلوطی بر سرش می افتد و تصور ميکند آسمان در حال فرو افتادن است و سرانجام خود و يارانش قربانی اين دست پاچگی ميشوند. با وجود اين سيمور هرش و همراه او تعداد زيادی از تحليل گران مستقل و دمکرات به نوشتن در مورد خطر حمله نظامی آمريکا به ايران ادامه ميدهند و تقريبا تمام نيروهای دمکرات در سراسر جهان نگرانند وعليه اين تهديد دست به تلاش ميزنند و اين تلاش ها روز به روز افزايش می يابد.

اين همه در حالی است که هم مجموعه شرايط نشان دهنده وضعيت نامساعد آمريکا برای اقدام نظامی عليه ايران است و هم رهبران هردو حکومت به ظاهر و در مواضع رسمی خود درجه احتمال حمله نظامی را کم ميدانند يا کم جلوه ميدهند. بعلاوه سياست آمريکا در شورای امنيت سازمان ملل برای تحريم ايران، به کمک موضع "ايستادگی" که رژيم ايران اتخاذ کرده است، با قوت پيش ميرود و اين امر خود دليل ديگری است که ضرورت حمله نظامی مستقيم به ايران را کاهش ميدهد.

با توجه به اين شرايط است که اين سوال پيش می آيد:آيا نيروهای دمکرات با برجسته کردن خطر حمله نظامی به وضعيت آن جوجه کوچک وحشت زده دچارنشده اند و آب به آسياب سياست بحران زای دو رژيم نمی ريزند؟ اما اگر چنين است پس چرا هردو دولت به تدارک جنگی ادامه ميدهند و تمام دستگاه قدرت خود را ميليتاريزه کرده اند. چرا هردو طرف در مساله هسته ای که يک وسيله مهم برای جلب ائتلاف بين المللی يا ايجاد شکاف بين المللی له و عليه تحريم و حمله نظامی است، بر سياست ايستادگی و تشديد بحران پای ميکوبند؟

,واقعی بينی, در منطق امپراتور زخمی

بعد از آنکه جرج بوش درژانويه امسال سياست تشديد جنگ در عراق را اعلام کرد يکی از تحليل گران آمريکايی با اقتباس از سی رايت ميلز جامعه شناس و متفکر بزرگ قرن 20، تاکتيک دولت بوش را "واقع بينی ديوانگان" خواند. توضيح او اين بود که مثل سال های جنگ کره که ميلز در باره آن می نوشت، هراس از عواقب شکست عراق و بحرانی که رهبران آمريکا با معيارهای يک قدرت برتر امپرياليستی راهی برای حل تضادها و تناقضات حاد آن در چشم انداز نمی بينند، آنها را متمايل ميکنند به راهی بروند که با چم و خم آن خوب آشنا هستند و هنگام اجرای آن ميتوانند در موضع يک فرمانده مطمئن بايستند و دستور حمله و شبيخون صادر کنند: يعنی جنگ باز هم بيشتر

شکست آمريکا در عراق ابعادی دارد که تحليلگران جدی آن را در تاريخ آمريکا بی نظير و يک نقطه عطف تاريخی خوانده اند که با هيچ معياری با ابعاد شکست ويتنام قابل مقايسه نيست. پذيرش عواقب اين شکست، حتی بطور موقت و به منظور خيز بعدي، مستلزم واگذاری امتيازات، نه فقط به جمهوری اسلامی که دوام آن از طرق ديگر زير سوال جدی است، بلکه درکل منطقه و جهان است و شرايطی بوجود مياورد که مولفه های آن ناشناخته و در هر حال نامانوس با سياست نيم قرن اخير آمريکاست. نظامی که ميخواست "عصر نوين آمريکايی" را پی بريزد و به پيروزی خود آنقدر اطمينان داشت که برخلاف تمام تاريخ گذشته، اکتورهای سياسی آن از قبل کتاب تاريخ آن را نوشتند، عصری که فروکشيدن رژيم های عراق و ايران با حمله نظامي، يک سطر بی اهميت در کتاب تاريخ آن به شمار می آمد، و قرار بود سلطه آمريکا را به نحوی برقرار کند که بی نياز از هرنوع ائتلاف اروپايی و غيراروپايی باشد و نه رژيم هايی از نوع صدام يا رژيم اسلامی ايران بلکه حريف هايی مثل چين را از شاخ بگيرد و بر زمين بکوبد و ديگر حتی به مهر لاستيکی سازمان ملل هم نياز نداشته باشد، چگونه ميتواند دم مرزهای خونين و ويران شده ی عراق متوقف شود؟

در آستانه سفر بوش به آمريکای لاتين فدريکو فاسانون مرتنز در لارپوبليکا نظرات مردان هادی سياست آمريکا را در يک بسته بندی کوچک نقل کرده که بی اختيار اين سوال را پيش می آورد که اين ديوانگان قدرت وقتی زخم برميدارند و جنون شان ابعاد انفجاری پيدا ميکند چه واکنشی نشان ميدهند. اين هاست مشت نمونه خروار:

ديک چنی:"ايالات متحده موظف است با زور جهان را مطابق انگاره مورد نظر خود بسازد."

دونالد رامسفلد: با يک رولوردر دست ميتوان از کلمات دوستانه نتايج خيلی بيشتری به دست آورد تا تنها با کلمات دوستانه."

چارلز کروتهمر، يکی از بنيانگزاران اصلی ايدئولوژی نومحافظه کاری و ,عصر امپراتوری,: "ايالات متحده مثل يک خدای غول پيکر بر جهان سوار است. از زمانی که روم کارتاژ را ويران کرد، هيچ قدرتی نتوانسته است به جايگاه رفيعی که ما به آن دست يافته ايم، برسد. ايالات متحده جنگ سرد را برد، لهستان و جمهوری چک در جيب ماست و بعد ما صربيا و افغانستان را پودر کرديم. و حالا، در اين مسير ثابت شده است، اروپا يک ناموجود است."

پل کندی:"نه پاکس بريتانيا، نه حتی امپراتوری روم را ميتوان باسروری آمريکای شمالی مقايسه کرد."

برژينسکی:"هدف ايالات متحده بايد اين باشد که واسال های مارا در حالت وابستگی به ما نگه داشته و اطاعت آنها و حفاظت از منافع مخدومين ما را تضمين کند و مانع آن شود که بربرها متحد شوند." [ واسال Vassal خراجگزاران شاهان فئودال و بربرها اشاره به مردمان غير که در يونان وحشی و غير متمدن خوانده ميشدند.]

مرتنز ميگويد محور مرکزی گفتمان اين نيروها ترس و ترور است و چيزی که آنها را نگران نمی کند علاقه يا نفرت مخدومين است. کلام امپراتور کاليگولا، شعار آنهاست: oderint dum metuant ] بگذار از ما نفرت داشته باشند، اما از ما بترسند[

وبايد اعتراف کرد دولت بوش موفق شده است به بهترين نحو شعار کاليگولا را به اجرا بگذارد و ايالات متحده را ظرف کوتاه ترين مدت از اوج محبوبيت و سرمشق جهانی بودن، به سطح رژيم های منفور در افکار عمومی مثل رژيم اسلامی يا اسرائيل بکشاند وهمه را به وحشت و نگرانی ازاقدامات جنون آميز خود وادار کند.

تا يکسال پيش دولت آمريکا حتی حاضر نبود واقعيت باتلاق عراق را بپذيرد و امسال اولين بار بود که رئيس جمهور در سخنرانی ساليانه خود به آن اعتراف کرد.اما از واقع بينی يک قدرت امپرياليستی شکست خورده با توان دست نخورده و بی مهار نظامی تا دست زدن به جنونی که محاسبات سياسی و حتی نظامی آنرا غير عقلانی تلقی ميکند تنها يک گام فاصله است.

همين جنون است که برخی از تحليل گران آمريکايی آن را فاکتور x خوانده و به چيزهايی که در کله مجنون بوش ميگذرد نسبت داده اند و گفته اند ممکن است به فرار به جلو و حمله به ايران منجر شود. در حقيقت اينجا اراده يک نظام امپراتوری است که برای حفظ قدرت بی منازع خود و وادار کردن همه به تمکين، که تمايل پيدا ميکند ظرفيت ميليتاريستی اش را در ابعاد مهيب و غيرانسانی به کار بگيرد. اين اراده ميتواند بيش از هر عامل جناحی يا لابی ها، آمريکا را بطرف سياست های نامعقول براند و همين امر است که همه جناح های قدرت در آمريکا را در مجموع به سازش با سياست های جنون آميز دولت بوش کشانده است.

يادآوری اين نکته مفيد است که در تابستان گذشته در اوج حمله اسرائيل به لبنان چارلز کروتهايمرف همان ,معلم اول, نومحافظه کاران که به خاطر ,پودر کردن افغانستان و يوگسلاوی, فخر ميفروخت، در مقاله ای با لحن تهديد آميز خطاب به دولت اسرائيل نوشت آمريکا سالها برای نگهداری اسرائيل هزينه پرداخته است. اکنون در لبنان اسرائيل موظف است ثابت کند ارزش اين همه هزينه را داشت وگرنه تاريخ مصرفش باطل ميشود.

واقعيت اين است که حالا حتی درميان کارشناسان عاليرتبه اسرائيل کسانی هستند که نارضايی خود را از اين که اسرائيل جنگ های آمريکا را در منطقه بجنگد نگرانند و حتی همزيستی با رژيم اسلامی اتمی شده را هم امکان پذير ميدانند*. روشن است که فعلا جايی برای عرض اندام اين نظرات نيست و نظام قدرت در اسرائيل در اختيار کسانی است که حتی نژاد پرستی و توسعه طلبی ,ملی, و ,توراتی, شان هم تابعی است از سود سهام های عمده شان در شرکت های بزرگ اسلحه سازی آمريکا و نفعی در برقراری صلح در خاورميانه ندارند. اما پيدايش چنين نظرياتی نه در پائين بلکه در ميان کارشناسنان عاليرتبه و صاحب اعتبار رسمی در اسرائيل نشانه ی غلبه سياست انتقام جويانه آمريکا در خاورميانه بر هر عامل ديگری است.

يک جنگ و دو شکل

اما به اين نکته مهم توجه کنيد: ظاهرا "در مقابل" اين افراط در جنون نظامی گری و "راليسم مجنونانه"، "رآليسم معقول" در هيات حاکمه آمريکا که مذاکره و ديپلوماسی را در خاورميانه توصيه ميکند، عمدتا ناظر بر يک راه حل فرسايشی در برابر ايران است، يعنی: سخت کردن تحريم ها از طريق جلب ائتلاف بين المللی و انهدام اقتصاد ايران، خلع سلاح نظامی رژيم به کمک شورای امنيت سازمان ملل، حملات ايذايی و عمليات تروريستی مشابه آنچه که اکنون بيشتردر مناطق مرزی صورت ميگيرد، تحريکات قومی و فراهم آوردن پايگاه هايی برای تجزيه ايران و همزمان کردن اينها با مداخلات سياسی ديگر. اين همان مسيری است که درعراق طی ده سال پيش از تجاوز نظامی بهار 2003 پيموده شد. اين دو سياست در مقابل هم نيستند. اشکال مختلف يک جنگ اند که يکديگر را تکميل ميکنند و به هم تبديل ميشوند. يک شکل عملا در دست اجراست، شکل ديگر يعنی جنگ بزرگ جبهه ای تدارک ديده ميشود. اگر غرضی در کار نباشد، هرعاقلی ميتواند ببيند آثار ويرانگر هردو راه از رژيم به شدت فراتر ميرود. فرق ندارد اگر بگوئيم ويران کردن ايران، وسيله است برای دست يافتن به رژيم يا ضربه به رژيم وسيله است برای ويران کردن ايران. برای امپراتوری زخم خورده، هردو راه به نابودی کشوری بزرگ می انجامد که بطور بالقوه، مانعی در برابر طرح های امپراتوری محسوب ميشود. و برای ايرانيان نيز علی السويه است که به چه منظوری ميخواهند، کشور را به سوی نابودی بکشانند. مگر ايرانيانی باشند که برای رسيدن به منافع ويژه، ويران شدن يا نشدن ايران برای شان علی السويه باشد.

"واقع بينی" در منطق نظام بحران زده

فاجعه برای مردم ايران اين است که فقط با تهديد های هولناک خارجی روبرو نيستند. کافی است به اوضاع رژيم نگاه کنيم تا متوجه شويم که واقعيات سياسی چگونه ميتواند رژيم اسلامی سراپا در بحران را به طرف ديوانگی بکشاند:

رژيم در داخل در محاصره جنبش های کارگران، زنان، جوانان، ملت ها، دانشجويان و خواست های غير قابل انکار مستمر آن هاست. محاصره رژيم چنان تنگ است که حالا ديگر با درجه اعتماد بالا ميتوان ادعا کرد اگر فاکتور مداخله مستمر آمريکا در سياست ايران نباشد، رژيم نمی تواند سرپا بماند.

در خارج برخلاف تبليغات آمريکا و دولت های عربی رژيم بايد به خوبی بداند تجاوز آمريکا به افغانستان و عراق و شکست های متعاقب آن همانقدر و حتی بيش از آن که پايگاه رژيم را در خاورميانه تقويت کرده، آن را آسيب پذير نموده است. کافی است فقط به دو نمونه توجه کنيم:صدام يا طالبان، دشمنان ديرين رژيم رفته اند، اما به جای نيروی ضعيف آن ها ارتش قهار آمريکا نشسته است که نه تنها موجوديت رژيم بلکه موجوديت ايران را بطور جدی زير تهديد قرار داده است.

منابع رژيم بارها گفته اند آمريکا يک دو راهی پيش پای آن ها گذاشته است که عبارت است از تشديد بحران و حمله نظامي، يا جنگ فرسايشی و حمله نظامی. چيزی که سران و کارگزاران رژيم به آن اعتراف نميکنند اين است که حتی اگر آمريکا يقه رژيم را رها کند که بعيد است، مردم آن را رها نميکنند، برعکس با از ميان رفتن عامل تهديد خارجی حلقه محاصره دور رژيم ميتواند تنگ تر شود، چون يک عامل بازدارنده از ميان برداشته ميشود.

اين واقعيت هاست که در مقابل چشمان وحشت زده رژيم قرار دارد. اين ,واقع بينی, است که رژيم را نه به طرف آنچه ,اصلاحات, خوانده ميشود، بلکه بطرف سياست های جنون آميز کشيده است. عواقب فاجعه آميز حکومت نوعا اشغالگرانه در داخل کشور و سياست خارجی بحران زای سه دهه، رژيم را در شرايط احساس خطر به فرار به جلو متمايل ميکند. کارگزاران رژيم بارها گفته اند که تعيين تکليف با آمريکا در شرايط کنونی يعنی تقبل جنگ را به جنگ فرسايشی ترجيح ميدهند. آنها احتمالا محاسبه ميکنند اگر با برجسته کردن تهديد هسته ای آنهم در شرايطی که آمريکا در باتلاق عراق و در سراسر خاورميانه گير افتاده نتوانند امتياز بگيرند، شرايط بهتری برای معامله به دست نخواهند آورد. رژيم به اين ترتيب هزينه جنگ را برای ,جامعه جهانی, تا حدی بالا ميبرد که ابعادش برای هيچکس مشخص نيست ولی همه ميدانند فاجعه زاست. سيمور هرش در مصاحبه اخير خود گفته است رژيم برای بدترين آلترناتيو خود را آماده ميکند و تونل های زير زمينی برای انتقال رهبران خود به زير زمين در خارج تهران کنده است و بخشی از تاسيسات حساس هسته ای را نيز به اين زير زمين ها منتقل کرده وآمريکا هم مسير اين "سنگرهای بقا" را تعقيب ميکند.

در داخل کشور رژيم به خوبی ميداند که زمان به نفعش نيست، در حاليکه اکنون با انتقال محور منازعه از داخل به خارج ميتواند زمان بخرد و هرچه تهديد خارج شديدتر شود، بخشی از نيروی مردم به ناگزير متوجه دفع آن خواهد شد. هرچه باشد رژيم مثل سگ پاولف عادت کرده که در مواقع سخت آمريکا به کمکش بيايد و شرايط را برای تبديل "تهديدها" به "فرصت ها" و "جنگ و ويرانی و تحريم" به "نعمت" فراهم کند.

در کنار اين سياست فرار به جلو، رژيم البته به هر تلاشی برای کاهش خطر حمله خارجی و تحريم دست می زند. اما در کنار آن - و اين قابل توجه است - برای جنگ فرسايشی دراز مدت هم تدارک می بيند. به همان شيوه که طالبان در افغانستان، و نيروهای صدام بعد از صدام در عراق. اين مجموعه يعنی پافشاری بر سياست ايستادگی که در عمل به معنای تقبل حمله نظامی و تحريم های سخت است، تلاش برای به عقب انداختن آن و نيز تدارک برای جنگ و گريز فرسايشی به تناقضات زيادی هم در سياست داخلی و هم در سياست خارجی رژ يم انجاميده است.

رجزخوانی ها و لفاظی های توخالی در مورد وطن اسلامی قدرتمند هسته ای که به ابرقدرت منطقه ای تبديل شده است و در عين حال فرصت طلبی های خزنده ناشی از احساس ترس و ناامني، تاکيد بر غنی سازی و سازمان دادن کنفرانس هولوکاست برای دامن زدن به بحران دولت های مرتجع عرب و متحد آمريکايی شان و در عين حال ديپلوماسی محتاطانه و مسالمت جويانه برای خنثی کردن توطئه های بحران زای آمريکا ناشی از همين امر است. در حقيقت رژيم در همه سطوح دو سياست را همزمان پيش ميبرد. مثلا در رابطه با تنش های مذهبی و فرقه ای که آمريکا چه در داخل و چه در خارج ايران به آن دامن ميزند، از يک طرف سعی ميکند آنرا تخفيف بدهد يا در مناطق مرزی ايران با توسل به قوای نظامی آنرا سرکوب کند. از طرف ديگر بطوررسمی يا غير رسمی گروه هايی را تقويت ميکند که درصورتيکه جنگ فرقه ای در ايران يا منطقه پيش برود، بتواند با اتکاء به آنها در جنگ فرقه ای شرکت کند. به همين جهت برای مثال در بلوچستان رژيم هم برای کاهش تنش شيعه و سنی ميکوشد و هم گروه های شيعه را تقويت ميکند. برخی اين مساله را به جناح بندی های رژيم يا حضور قوی حجتيه و امثال آن نسبت ميدهند. ولی نشانه های اين سياست متناقض در سراسر ايران و در همه حوزه ها مثلا در دانشگاه يا در رابطه با زنان و همه جاديده ميشود که عمدتا توسط يک و همان جناح به اجرا در می آيد. همينطور است در مورد تبليغات ايدئولوژيک، ازيک طرف شعارهويت تاريخی و علم و امثال آن را سر ميدهد تا مردم را متحد کند، از طرف ديگر خرافات مذهبی را دامن ميزند، زيرا فکر ميکند در صورت گسترش دامنه ناامنی و شرايط جنگی و حمله خارجي، از توده های نااميد ی که به آسمان متوسل ميشوند ميتواند نيرو بگيرد. از طرف ديگر اساسا همين اکثريت محروم کشور هستند که صرفنظر از هر نوع رژيمی که بر آنها حکومت کند، برای دفاع از کشور در مقابل تهديد خارجی از جان خود مايه ميگذارند نه آنها که سرمايه های خود را در بازار جابجا ميکنند و يا حتی اغلب نه آنها که درباره کورش و داريوش مقاله مينويسند. اگر اين مردم در سنگرهای جاافتاده برای دفاع از دمکراسی سازمان نيافته باشند طعمه آسانی هستند برای نيروهای مرتجع اعم از سکولار يا مذهبی تا انگيزه های انسانی شان مورد سوء استفاده قرار گيرد. چنانکه در جنگ ايران و عراق هم رژيم ايران و هم صدام همين نيرو را به دم توپ فرستادند و هم اکنون آمريکا عمدتا از همين بخش برای ادامه اشغال و تجاوز به عراق نيرو ميگيرد. فرستان شاهزاده هنری به بصره يا بازديد رفسنجانی از جبهه ها فقط نمايش است.

آيا آسمان فرومی ريزد؟

با توجه به اين اوضاع است که بايد به سوال آغاز مقاله پاسخ داد. آيا نيروهای دمکراسی و ضد جنگ به وضعيت آن جوجه ی وحشت زده گرفتار شده اند؟

در تحليل سياسي، بويژه وقتی پای عوامل ژئو استراتژيک آنهم در يک مقطع بحرانی در ميان باشد، يکی از ابلهانه ترين کارها اقدام به پيش گويی و نشستن به جای فال بين است. حتی از آنهم ابلهانه تر مراجعه به قصه های تمثيلی و سرمشق گرفتن از کليله و دمنه به عنوان خط راهنمای تحليل ست. آن جوجه که از ضربه يک دانه بلوط به وحشت افتاده بود، موقعيت جنگل ونيروهای طبيعت را نمی شناخت. ما در مورد ماهيت نيروهای به شدت خطرناکی که مردم ايران اکنون گرفتار آنها هستند، متوهم نيستيم وميدانيم چه وجوه مشترک و چه وجوه اختلافی دارند. اجازه بدهيد نخست از مهم ترين وجه مشترک و امکان سازش صحبت کنيم:

نخست اينکه نظام اسلامی حاکم بر ايران، در تضادی ماهوی با نظام حاکم بر جهان نيست و بطور بالقوه ميتواند در درون سيستم حاکم برجهان جا بگيرد، وهدف سياست خارجی رژيم هم در نهايت همين است. در واقع اين امر در مورد گروه های بزرگ اسلامی در خاورميانه، يعنی حماس، حزب الله وبيشتر احزاب اسلامی عراق بويژه شيعه ها صادق است. تنها درخواستی که احزاب اسلامی خاورميانه و رژيم اسلامی ايران دارند، توزيع مجدد قدرت در درون نظام امپرياليستی حاکم است و همينجا بايد تاکيد کرد همين امر است که رقبای اين نيروها، اعم از الفتح فلسطين، سينيوره و جمبلاط لبنان، شاهان اردن و سعودی در منطقه، سازمان مجاهدين و شاخه ای از سلطنت طلبان و گروه بندی های سرهم شده قومی توسط موسسه آمريکن اينترپرايز برای ايران، و نيز اسرائيل را به شدت از سازش آمريکا با اين احزاب و با رژيم وحشت زده ميکند، زيرا اينها برای کسب يا حفظ اقتدار بر حمايت و نياز آمريکا به خود متکی هستند و دشمنی رژيم و متحدانش با آمريکا برای آنها دکان پرسودی است که با بسته شدنش، دچار آينده نامعلومی خواهند شد.

بنابراين نه فقط سازش مقطعی بلکه حتی سازش دراز مدت اين نيروها با آمريکا يک احتمال غير منطقی نيست و بسته به شرايط ميتواند واقعيت يابد. در دوره هايی از تاريخ رابطه آمريکا و رژيم حاکم بر ايران هم، هردو طرف به سوی سازش حرکت کرده اند. حتی در آستانه آخرين انتخابات رياست جمهوری به نظر ميرسيد، يا چنين جلوه داده بودند که با توافق رفسنجانی و خامنه اي، نظام اسلامی حاکم به اميد واکنش مثبت از طرف مقابل، يک گام بلند به سوی سازش بر ميدارد. هم اکنون نيز جناح هايی در هردو طرف، بويژه در جمهوری اسلامی به اين جهت گيری گرايش دارند. به هرحال نه موانع اصولی و نه آيه آسمانی برای رد چنين امکانی وجود ندارد. بعلاوه حتی اگر اختلاف اصولی هم در ميان باشد، امکان همزيستی و کنار آمدن آنها با هم احتمالی غير منطقی نيست. بويژه با توجه به شرايط بحرانی روز.

دوم: تاکتيک های دولت ها هرگز از پيش تعيين شده نيست، به اصطلاح open ended هستند. حتی در مورد جناح بندی های دو حکومت، نيروهای جنگ طلب امروز ميتوانند نيروهای صلح طلب فردا باشند و بالعکس و پس فردا آنها دوباره با هم جا عوض کنند.

عليرغم همه اين احتمالات واقعي، بلاهای آسمانی و زمينی که مردم ايران را محاصره کرده است باعث ميشود که هر نيروی دمکرات و انساندوست و هرايرانی با وجدانی - از ايسم ها صحبت نمی کنيم - در مورد محورهای زير بطور جدی بينديشد:

نه به جنگ

وقتی با دو نظام عميقا بحران زده و دچار جنون روبروئيم که فعلا و در حال حاضر تخاصم شان حول اين محور می چرخد که آيا سرنوشت عراق را با يک جنگ ناگهانی به ايران تحميل کنند يا بعد از يک جنگ فرسايشي، نه ميتوان احتمال حمله نظامی را ناديده گرفت و نه عواقب جنگ فرسايشی را دستکم. خطر حمله نظامی مثل شمشير داموکلس بر سر مردم آويزان است و چه فرو بيفتد و چه عواملی از فرود آمدن آن جلوگيری کند. افتادن يک بمب بر سر مردم ايران ممکن است برای نيروهای ارتجاعی و ضد دمکراسی و حتی جناح هايی از خود رژيم، نه فقط به سنگينی يک بلوط به حساب بيايد، بلکه سفره نعمت را هم برای آنها بگشايد. ولی با وقوع آن، گوشه بزرگی از آسمان ايران و شايد تمام آسمان را بر سر مردم فرو می ريزد. واقعيت اين است که احتمال حمله برق آسا در همين لحظه حاضر کمتر است ولی اين امراولا خطر را دفع نمی کند، ثانيا جنگ فرسايشی شروع شده است. بايد مجددا تاکيد کرد. ما با يک پديده روبروئيم که آسان به هم تبديل ميشوند: جنگ، در اشکال مختلف. هردوشکل بطور دو فاکتو يا در دست تدارک است[پايگاه های نظامي، رزمناوها..] يا درحال اجرا[حملات تروريستی و انفجارها، دزيدن ماموران رژيم..].

هرگز نبايد از خاطربرد يکی از مهم ترين عواملی که ميتواند در راه سياست های خطرناک دو طرف مانع ايجاد کند، بسيج افکار عمومی و گردآوری نيروی مردم عليه جنگ و سياست های جنگ آفرين است. آيا وقتی برای جلوگيری از حکم اعدام نازنين يا الهام به افکار بين المللی مراجعه ميکنيم هرگز جرات ميکنيم به خود بگوئيم شايد رژيم خودش آنها را اعدام نکند پس زياد سخت نگيريم؟ و يا اگر حکم اعدام لغو شد، ممکن است بگوئيم بيخود تلاش کرديم، احتمال اعدام زياد نبود. مسلما اگر مبارزه با اعدام با چنين تزلزلی صورت گيرد، اعدام ها رو به فزونی خواهد رفت. يا اگر خطر اعدام و سنگسار بسيار کم باشد، ما با اشکال ديگر سرکوب زنان که جريان دارد مبارزه نمی کنيم؟ پديده جنگ که اکنون در اشکال مختلف کشور مارا در معرض تهديدات و ضربات خود قرار داده است، جز اين نيست و اگر نيروی مستقل مردم به مقابله باهمه اشکال آن، نه فقط در شکل برق آسا، برنخيزد، هم ضربات و هم تهديدات آن تشديد خواهد شد.

بهترين خبر هسته اي؟

برنامه هسته ای رژيم ايران هرگز نمی تواند حاوی خبر خوبی برای مردم ما باشد، رژيم در شرايط فشارهای بين المللی ممکن است با برنامه غنی سازی بازی کند و حتی موقتا به تعليق تن در دهد. اما برای مردم ما بهترين خبر هسته ای توقف کامل آن و برداشته شدن بار اين پرونده از سر مبارزات آزاديخواهانه مردم ايران است.در اين زمينه لازم به يادآوری است که مخالفت با سياست هسته ای رژيم از سر ترس و تسليم به ارعاب آمريکا نيست. اگرچه ترس معقول در تاکتيک نقش بازی ميکند، اما اساس سياست را نميتوان بر ترس استوار کرد. مواردی هست که بايد در برابر تهديد مقاومت کرد و در اين زمينه حتی تن به فداکاری داد. اما سياست هسته ای اساسا در خدمت به رژيم و نه در خدمت به مردم ايران اتخاذ شده است. مقايسه ای با آمريکای لاتين در اين مورد روشنگر است، بويژه که شباهت های ظاهری بين حملات تند چاوز به بوش و مشابه اين حملات توسط احمدی نژاد و نيز سياست ائتلافی ونزوئلا و دولت های مشابه آن با رژيم اسلامی که متاسفانه بر راليسم فرصت طلبانه استوار است ممکن است باعث ايجاد سوء تفاهم بشود. روشن است که نيروهای مدافع دمکراسی از دولت های آمريکای لاتين که با پاکس آمريکانا مخالفت ميکنند، از جمله دولت ونزوئلا، نمی توانند بخواهند که در برابرسياست های دولت بوش کوتاه بيايند و تاکنون هم چنين درخواستی نکرده اند. زيرا کوتاه آمدن آنها يک فاجعه برای اکثريت مردم زحمتکش اين کشورها و به معنای همکاری با آمريکا برای نگاهداشتن مردم در قعر دره فقر و فلاکت و فجايع اجتماعی و زيست محيطی و نظامی است که مردم اين کشورها اکنون تلاش ميکنند خود را از آن بيرون بکشند. به همين جهت چالش اين حکومت ها در مقابل سياست های ضد اجتماعی آمريکا خود بهترين راه بسيج دمکراتيک مردم در مقابل تهديد خارجی محسوب ميشود. در حاليکه در مورد نزاع هسته ای رژيم با آمريکا درست برعکس است. موضوع جدال از اساس ساختگی است. هدف رژيم در آغاز افزايش قدرت چانه زنی رژيم بود و هدف آمريکا هموار کردن تهاجم به ايران. لباس ايدئولوژيک هم که بر آن دوخته اند نکبت بار است.آيا ما بايد قربانی اين بشويم که حق با اسلام است يا دين آن مسيحی خود بازيافته؟ شيعه يا سني؟عرب يا ايراني؟ تمدن اسپارت و بربريت پارس؟خود اين شکل مصيبت زاست چه برسد به مضمون.

به دليل همين مضمون و شکل است که برخلاف آمريکای لاتين، هرچه بر غلظت و شدت تخاصم دو حکومت افزوده ميشود، نقش مردم ايران و نيروهای دمکراتيک کاهش می يابد. در نهايت و در شرايط جنگي، درست مثل جنگ ايران و عراق، نيروهای نظامی و شبه نظامی دو طرف در مقابل هم ميمانند و سرنوشت مردم به جنگ آنها وابسته ميشود. هراقدامی که آمريکا و ,جامعه جهانی ,اش يعنی شورای امنيت به عمل می آورند وسيله ای است برای تضعيف طرف مقابل در جنگ بين نيروهای رزمی رژيم و آمريکا. فراموش نکرده ايم که پيش از حمله به عراق، نخست آن را تحريم و از نظر اقتصادی ويران کردند و بعد با تقسيم کشور و مردم امکان تلاشی مدنی و بمباران های موضعی و ويرانی زيرساخت های کشوررا فراهم کردند، بعد تمام سلاح های صدام را هم گرفتند و وقتی به عراق حمله کردند که به قول نوام چامسکی دولت صدام حسين از يک کودک در قنداق هم در مقابل حملات ضعيف تر بود.

 

وقتی تخاصم و جنگ دو حکومت بر مبارزه آزاديخواهی مردم با رژيم غلبه ميکند، هردو حکومت ميتوانند مبارزات مردم را تقسيم کرده و در کيسه خود بريزند. رژيم ايران، مبارزه مردم برای حق حاکميت و عدم مداخله خارجی و مقابله با جنگ را و آمريکا مبارزات مردم ايران برای دست يابی به دمکراسی را. در اين مورد دوم علاقه ناگهانی و همزمان جامعه جهانی به جاسوس بگيری و مچ بگيری از رژيم اسلامی عبرت آموز است. زمانی بود که آزاديخواهان ايران به هر تلاشی دست ميزدند تا دولت های غربی را وادار به اتخاذ يک سياست جدی در برابر سرکوب های رژيم بنمايند. در حاليکه سياست سرکوب و ترور رژيم در داخل و خارج در اوج خود بود، اين دولتها به مماشات با اين رژيم سرگرم بوده و تروريست های آن را مداوا کرده و تحويل ميدادند. هم ميکونوس و هم قتل فجيع زهرا کاظمی را عليرغم وجود اسناد چنان قورت دادند که طعنه به ,ملاخور, کردن حق توسط رژيم اسلامی ميزد. امروز ,جامعه جهانی, ناگهانی جاسوس بگير شده است و بدتر از آن به منظور دوقطبی کردن صحنه سياست در ايران، از دستگيری غيرقانونی و ربودن ماموران رژيم توسط دولت آمريکا و گسترش عمليات تروريستی در ايران آشکار و پنهان حمايت کرده ويا خود را به نديدن ميزند. در اين شرايط ديگر حتی هرنوع اعمال مجازاتی توسط ,جامعه جهانی, حتی اگر متوجه ماموران رژيم يا بستن سفارت خانه های رژيم که بواقع لانه های جاسوسی هستند يا ممنوعيت معاملات تسليحاتی با رژيم هم باشد، در خدمت تضعيف حريف در يک جنگ ارتجاعی و ضد بشری است و عملا به مصادره مبارزات دمکراتيک مردم ايران، خلع يد از مردم ايران در مبارزه برای سرنگون کردن رژيم منجر ميشود.

بهترين ناجي؟

در شرايطی که تسخير ايران در مرکز استراتژی آمريکا قرار گرفته، بهترين خبر خارجی برای مردم ايران، کوتاه شدن دست حکومت آمريکا از دخالت در سياست ايران است. بهترين ناجی برای ايران نيرويی است که در رابطه با حق تعيين سرنوشت مردم ايران از خود خلع يد کند و حق مردم ايران را به رسميت بشناسد. آن ناجی ها که مثل خمينی با هواپيما يا با بمب افکن يا با دلار و استخدام واسال ها ,به قول برژينسکی, و تروريست های عربستان سعودی به ايران وارد ميشوند تا به جای مردم ايران دولت بياورند و دولت ببرند، به نفع مردم ايران است که در ميان راه سقط شوند و هرگز پای شان به کشور نرسد.[ای کاش در مورد خمينی چنين شده بود]

برخی از وابستگان سياست آمريکا ميگويند مخالفت با سياست "regime change" آمريکا به معنای مخالفت با سرنگونی و در خدمت سازش با رژيم است. اين در حقيقت اعتراف به بيگانگی عميق اين نيروها با مفهوم دمکراسی است و بعلاوه نشان ميدهد که اينگونه نيروها چقدر با زبان و قواعد مدرن سياسی در جهان بيگانه اند و هنوز در عوالم دربار فتحعلی شاه به سر ميبرند. آمريکا يا هر کشور ديگر يا هر شخصی که بخواهد در ايران "دولت ببرد و دولت بياورد"، در درجه اول اين جسارت را به خود داده است که ميگويد توی دهن مردم ايران ميزند و قصدش غصب قدرت و سلب حاکميت از مردم است. آيا خمينی يک بار اين را نشان نداد؟ افغانستان و عراق چطور؟ پس مردم ايران و مبارزه سی ساله شان با رژيم برای چه بود؟ آيا همانطور که رژيم ما را متهم ميکند سی سال به اين دليل با رژيم مبارزه کرديم که کشور را در اختيار آمريکا قرار دهيم؟

اما اينگونه اعتراف ها، نشانه ی بيگانگی با زبان سياسی مدرن هم هست. حق حاکميت و تمام مفاهيم دمکراتيک وابسته به آن در جهان معاصر بويژه بعد از جنگ دوم آنقدر توده ای و عامی شده است که حتی مرتجع ترين سياستمداران زبان خاصی اختراع کرده اند که ماهيت ارتجاعی سياست های شان را بپوشاند. به همين جهت جمله هايی از قبيل "عراق مال شما خواهد بود"، فقط در اتاق خصوصی بين جرج بوش و کالين پاول رد وبدل ميگردد، اما در ظاهر و رسما بهانه حمله به عراق، خطر سلاح کشتار جمعی عنوان ميشود.به همين جهت است که در اروپای مدرن "regime change" يک اتهام به آمريکا محسوب ميشود. هرچند رهبران اروپايی در عمل ممکن است آن کار ديگر بکنند.

حادثه ای که در بحران سياسی اخير در ايتاليا اتفاق افتاد و به استعفای رومانو پرودی نخست وزير منجر شد، جالب توجه است. يکی از دو موضوع مورد اختلاف، ادامه حمايت از نيروهای ايتاليا در چارچوب ايساف* در افغانستان بود که موتلفين حکومت پرودی با آن مخالفت ميکردند. در جريان مشاجرات، وزرای خارجه 6 کشور ديگر تشکيل دهنده ايساف طی نامه سرگشاده ای از دولت ايتاليا درخواست کردند که به حمايت خود از ايساف ادامه دهد. اين نامه مثل نفتی بود که بر آتش مشاجرات ريخته شده باشد. جالب اينکه اولين کسی که با صدای بلند به اعتراض برخاست، وزير خارجه آقای پرودي، ماسيمو دالما، بود کسی که حامی سرسخت ايساف است و گفته ميشود پيشنهاد دولت در ادامه حمايت از حضور نيروهای ايتاليا در افغانستان را او نوشته بود. او در پارلمان ايتاليا نامه وزرای خارجه 6 کشور را به سختی محکوم کرد و آن را "دخالت در امور داخلی ايتاليا" خواند.

اين مثال برتری سياستمداران دولت پرودی به اين نوع سياستمداران ايرانی را نشان نميدهد، ولی بطور قطع غلبه فرهنگ دمکراتيک در کشوری که سالهاست به حق حاکميت خود دست يافته است را به نمايش ميگذارد و نشان ميدهد استبداد سياسی و کودتاهاو عقب ماندگی حکومت های ما، چه بر سر فرهنگ سياسی اين کشور آورده و چگونه مفاهيم دمکراتيک را از معنا تهی کرده است.

هم آمريکا و هم رژيم اسلامی ايران از اين عقب ماندگی سياسی در ايران سوء استفاده ميکنند. عليرغم اختلافات عظيمی که بين حکومت های آمريکا و ايران هست و عليرغم تنوع تاکتيکهای آمريکا که حالا ديگر به تلون رسوای تاکتيکی تبديل شده، يک وجه مشترک در برنامه های استراتژيک دو حکومت هست که مثل خط سرخی تمام تاکتيک های شان از سازش آغاز انقلاب گرفته تا "نعمت جنگ عراق" تا مناقشه هسته ای کنونی را به هم وصل ميکند: هدف قرار دادن حق تعيين سرنوشت مردم و دمکراسی در ايران.

همين محور مشترک است که به آنها اجازه ميدهد که به آن به اصطلاح "تانگوی سياسی" مرگبار خود ادامه دهند. اما همان تجارب سی ساله اخير برای نيروهای دمکرات ايران کافی است: وقتی خمينی دولت برد و دولت آورد، گوشه ای از آسمان کشور ما فرو ريخت و خلاء ناشی از آن تا هم امروز فرياد ملت ايران را شکسته نگاه داشته است. وقتی صدام با همکاری "جامعه جهانی" به ايران حمله کرد که دولت ببرند و دولت بياورند، گوشه ای ديگر از آسمان کشور ما فرو ريخت. زيرا مقاومت مردم ايران در برابر اين تهاجم وحشيانه، "قيم" داشت. حالا رژيم و آمريکا به عنوان دو "قيم" خود برگمارده، هستی مردم ايران را به قمار گذاشته اند تا تمام آسمان ايران را بر سر مردم فرو بياورند. پاسخ آنها را بايد با شعار خودشان داد: شما هم ترسناک و موحش هستيد، هم منفور و منحوس. وسايلتان هم از غنی سازی تا ,ملت سازی,، زمين را به جهنم تبديل کرده است.جنگ شما، جنگ ما نيست.مابايد از شر شما و وسايلتان خلاص شويم تا آسمان ايران را که به دست شما شکسته است، را با دمکراسی ترميم کنيم و در سطح جهانی هم حداقل آن تابلوی گروئنيکای پيکاسو و با آن آبرو را به سازمان ملل بازگردانيم.

--------------------------------------------------------------------------------

*در اين مورد مراجعه کنيد به تحليل عميق تاريخدان برجسته معاصر GABRIEL KOLKO در مقاله ای تحت عنوان:

Israel, Iran and the Bush Administration که ميتوان آن لاين به آن دست يافت.

*ايساف.نيروهای بين المللی حافظ امنيت سازمان ملل تحت رهبری ناتو در افغانستان است.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - سيد کريم

       

Iran’s Saudi Counterweight

(Council on Foreign Relations – 15 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - سيد کريم

   Is Fakhravar A Fraud? (آیا فخرآور یک شیاد است ؟ )   

Is Fakhravar A Fraud?

UPDATE (Oct 8, 2006): There are two follow up posts to this collection of materials about Amir-Abbas Fakhravar. The first continues the discussion on legitimate Iranian opposition that stated in the comments below, the second refers to the evolution of a Laura Rozen piece in Mother Jones.

The Mother Jones article establishes that Fakhravar is not a legitimate regime critic, but is an Ahmed Chalabi like neocon tool to manipulate an U.S. supported regime change in Iran. In the same piece two Iranian dissidents assert that Fakhravar has also been a spy for security forces while having been in prision in Iran.

You are welcome to follow the trail starting with my original post below.

---

A 30 year old Iranian "student" is currently making his circles in some conservative media.

Amir-Abbas Fakhr-Avar, sometimes also named Siyaavash or Siavash, had recent appearances in the New York Sun (May 9, 2006), the Telegraph (May 10, 2006) and the Sunday Times (May 21, 2006). Earlier, there were three National Review pieces about and interviews with him: July 18, 2005, December 5, 2005, February 13, 2006.

One can not deny a certain common tendency throughout these media outlets. So let me ask: Who is this guy?

From the Sunday Times:

Fakhravar, a 30-year-old writer and leader of the dissident Iranian student movement, who has been repeatedly jailed, emerged in Washington last week after spending 10 months on the run inside Iran. His sister was told by Revolutionary Guards that there were orders to shoot him on sight.

He surfaced at the end of last month in Dubai, where 24 hours later he was met by the leading American neoconservative, Richard Perle. Fakhravar was whisked to America last weekend and has already met congressmen and Bush officials. He said he was in Washington to spread one message only: "Regime change," he said, breaking from Farsi into English to deliver it.

Mr. Fakhravar claims about president Bush that, in Iran, "all the youngsters support him and love him" and that "people were buying pastries and cookies and candies in the streets of Tehran and going to each other to celebrate" when Iran was referred by the IAEA to the UN Security Council.

He had a website www.siavashonline.com which is not defunct, though parts can be still found in the Google cache. Since early 2006 his personal website is AmirAbbasFakhravar.com. It includes his bio which you may want to read.

According to it, he is a political activist since his last year in high school time in 1993 when he was also arrested for the first time. Since then he has been a regular in student protests and was arrested several times. He says to have written three books.

Mr. Fakhravar may well be what he claims to be. A legitimate struggler against the government of Iran who has been jailed and even tortured and who deserves support.

But the last time the prince of darkness pushed a "Regime Change" promoting exiles into prominence, there were some serious consequences.

Therefore this little attempt of web-research and of picking apart the information available on Mr. Fakhravar.

To get into the quite long story, I will try to build a timeline and will try to point out where the story may have changed or be inconclusive. If you know more, find stuff that I did not include, or if you see different aspects, please feel free to add to this effort in the comments.

The earliest web-accessible reports on Fakhravar are from 2001. They are coming from a Russian human rights news agency, PRIMA News which is financed by some US foundations.

On Jan. 5, 2001 PRIMA reports: Journalist disappears

IRAN, TEHRAN. Jan. 4-Amir-Abas Fakhr-Avar, a 25-year-old student and correspondent for the banned "Mosharekat" newspaper, was forced from his home on December 31 by five men in civilian clothing. Representatives of the Ministry of Information (the security service of the Islamic Republic of Iran) responded to relatives' inquiries that they know nothing of his being arrested.

According to a report by the Student Movement Coordinating Committee for Democracy in Iran, Fakhr-Avar is the author of the book "The Shah Is Not Here," which has been banned in Iran, and investigative reports on the murders of about 120 Iranian public and political figures between 1996 and 1999."Mosharekat" newspaper is an organ of the Iranian Front for Islamic Participation, a major political association that supports moderate Iranian president Mohammad Khatami. It is one of 17 newspapers closed on April 27 of last year by order of the Islamic Press Affairs Court.

In further PRIMA reports posted on January 12, 2001, February 12, 2001, March 7, 2001 and November 12, 2002 we are told:

  • Fakhravar was arrested on August 19, 2000 during a demonstration and released in late November 2000.

  • He was again arrested on December 31, 2000 supposedly for an "interview to Voice of Iran radio, based in the United States".

  • He was transferred to a hospital on January 11, 2001 after having been beaten.

  • He was again arrested on February 6, 2001.

  • Another arrest of him is reported to have happened on March 6, 2001, this time for taking part in a meeting of the "outlawed" Iranian People's Democratic Front.

  • The last report from November 2002 says he was sentenced to eight years in jail by the Islamic Revolutionary Court in Tehran.

It also says:

According to the US-based Student Movement Coordinating Committee for Democracy in Iran (SMCCDI), the dissident was also incriminated with writing a book "The Shah Is Not Here" which has been banned in Iran.

All the above news agency items are sourced solely on reports from the Student Movement Coordinating Committee for Democracy in Iran, an organization seated in Addison, Texas. The Who We Are on the site reads:

The "Student Movement Coordination Committee for Democracy in Iran"  (SMCCDI) is completely independent of other groups and political affiliation as far as its administration and decision making is concerned.

Their history highlights activities like:

the invitation of top American officials and policy-makers such as Michael Ledeen to the Internet Q and A sessions and by this means providing major support for the advancement of friendship among the two nations in the hours that the Islamic Republic was trying to portray America as the enemy of the Iranian nation and the widespread reflection of this meeting through the mass media

Searching for "Voice of Iran Radio" brings up KRSI.net, Radio Sedaye Iran, an exile radio station in Los Angeles (currently on the front page: Bolton, Leeden, Rice). In the Financial Times Guy Dinmore wrote on December 5 2003 US lobbyists tune in for regime change in Iran (behind subscription wall - there is a copy on some forum in the Google cache here  (scroll down)):

With a touch of under-statement - "we are trying something a little out of the ordinary today" - one of America's most influential neo-conservative lobby groups this week started broadcasting a live radio chat-show out of its Washington headquarters and into Iran, featuring interviews with opposition activists in both countries.

The teaming-up of the well-funded and well-connected American Enterprise  Institute (AEI) with Los Angeles-based Radio Sedaye Iran (Voice of Iran) marks a new step in the efforts of the US right to influence regime change in the Islamic republic.
[...]
Most of the Los Angeles-based exile radio stations have monarchist leanings and several listeners reflected those views. While Mr Pahlavi, now a resident of Virginia, has the backing of some AEI members, the panel of exiled opposition activists assembled in Washington to go on air represented a broader spectrum.

Manda Zand Ervin, head of the International Alliance of Iranian Women, served under the Shah before the 1979 Islamic revolution and is regarded as close to the monarchists.
[...]

Those to the background of the PRIMA News stories.

Back to the timeline:

Iran va Jahan, a London based exile site reports on March 19 2003:

Amir Abbas Fakhravar, a political activist, was savagely beaten and sustained heavy knee injuries, upon his voluntary presentation to the judiciary in Tehran on March 18, 2003.

Transferred to Ghasr prison, without medical attention, Amir Abbas Fakhravar was incarcerated amongst criminals, bandits, rapists, and drug traffickers.

A follow up on March 22 has this:

One case is that of Amir Abbas(Siavash) Fakhravar a 27 year old Iranian writer and journalist, who previously worked in the now banned daily "Khordad." He was rearrested two days ago in Tehran.

Speaking from Iran, his father said that Amir who was recovering from a broken knee injury had been summoned by Seyed Madjid of the 26th branch of the

Revolutionary Court
to appear at a hearing for his appeal against the charge of "Offending the Rahbar.

This charge is based on writing one book and signing two statements. His book written in 2002 was entitled "This place is not a ditch" - Inja Chah nist.
[...]
Amir is currently being held in Ghasr prison, where non-political prisoners, including sex offenders and murderers are kept. According to his father, while being transported to Ghasr, he was subjected to severe beatings in the head and the broken knee and the abdomenal area.

Expressing his fear for Amir's safety, his father said that, "Ghasr is not a political prison. They are keeping my son with murderers and rapists. I am afraid that the authorities will order the other prisoners to hurt Amir."

Mr. Fakhravar continued, "I urge all Iranians who care to please help secure the release of my young son. He has sacrificed his life for Iran. Please help him!"

Another update on June 10 2003:

Amir Fakhravar, a pro-democracy activist and medical graduate has been sentenced to eight years in prison for his political activities by the revolutionary courts, but in order to further his suffering, he is kept in Qasr prison amongst common criminals.

This is the third assault on Fakhravar since he was first taken prisoner.

Fakhravar was first attacked by the notorious deranged revolutionary court secretary, Seyyed Madjid Hosseinian, during his court appearance in front of his parents which resulted in Fakhravar having a broken leg.

A few questions and remarks:

  • Is the book "This place is not a ditch" the same or a different one as "The Shah Is Not Here"?

  • What is the actual translation of "Inja Chah nist", the Persian title?

  • Could there be a marketing reason for a title change, i.e. to avoid the word Shah?

  • What is the Seyed Madjid of the 26th branch of the
    Revolutionary Court
    ?

  • What does Rahbar mean and what is the meaning of "Offending the Rahbar"?

  • In the second report the interviewed and quoted father says that Fakhravar was reconvalesenting from a broken knee when he had to appear in court, in the third report that changes unsourced into a broken leg that resulted from the court appearance.

  • Also according to the quoted father, the beatings did not happen in front of the court, but on the way from the court to the prison.

(If you know Farsi, please help me with answers to the questions above.)

According to the May 9 2006 New York Sun report (behind subscriber wall, copy here) on Fakhravar intense contacts between the US neocon movement and Fakhravar started in early 2003:

Mr. Perle first got in contact with Mr. Fakhravar in 2003 through a contact in Los Angeles who asked that she only be referred to her by her first name, Manda. Manda, who emigrated to America from Iran in 2000, sought out Mr. Perle through contacts of her father, who served as a high official in the Shah's government toppled in the 1979 revolution.
[...]
"Whenever Amir Abbas wanted to talk to Richard, at 11 at night, at five in the morning, Richard was available every time," she said. Mr. Perle says he remembers these conversations with Mr. Fakhravar and one of the leaders of the 1999 Tehran University uprising, Ahmad Batebi. "I was reluctant to stay on the phone so long because I know about the technology," he said.

You will remember that the FT, linked above, had written on the AEI contacts with an Iranian expat monarchist women Manda Zand Ervin.

The London Pen Club has an undated entry on Fakhravar:

Profession: Writer, journalist for the now-banned pro-reform dailies Mosharekat and Khordad, and law student.

Date of arrest: 10 November 2002

Sentence: 8 years in prison

Expires: 9 November 2010

Details of trial:Sentenced by Bench 26 of the Revolutionary Court on or around 10 November 2002 to eight years in prison for criticizing the supreme leadership of Iran in his book Inja Chah Nist ('This Place is not a Ditch'), shortlisted for the 2001/2002 Paolo Coelho Literary Prize. Following a period of leave from Evin prison he was ordered to appear in court on 18 March for an appeal hearing. When he appeared he was denied representation by his lawyers. After an argument with the judge he was beaten in front of Bench 26 before being transferred to prison. It is thought that he may have been targeted for writing an open letter to the authorities on 4 February 2003 criticizing the Iranian government and demanding a referendum on the future government of Iran.

There are several questions/remarks on this entry:

  • Who gave this information to the Pen Club London?

  • Here Fakhravar is said to be a law student. In his own bio he was first a "medicine student" and was accepted by a law faculty only in 2004. The Pen entry must  have been made after this.

  • Sentenced on November 10, 2002 to eight years Fakhravar was on a period of leave in early 2003. I do find this extraordinary. But maybe the 8 year sentence was on probation? Or he was free on bail until the appeal on March 18, 2003?

  • There was an argument before the court about the admission of the lawyers. If this was an appeal to a sentences by a lower court, this could make sense as not all lawyer have accreditation to higher courts. But that is speculation. I have found no information on why the judge refused the lawyers.

  • The Pen entry claims that Fakhravar was "beaten in front of Bench 26 before being transferred to prison". The father said in an interview that the beating did take place not in front of the court, but during the transport from court to prison.

  • The Evin prison from which, as Pen says, Fakhravar "was on leave" seems to be a kind of political(?) jail (with leave?) while we know from the father that after the court dispute the son was put to Ghasr, a prison for criminals.

  • What happened in front of the court, that made the judge to take the decision for an immediate arrest in a prison for criminals? 

  • Even after intensive googling and reading through Paolo Coelho's long bio I fail to find any evidence for the existence of a "Paolo Coelho Literary Prize" or a similar award.

  • Note that the title of the book here is again not "The Shah Is Not Here" but "This Place is not a Ditch".

  • PRIMA News said the book was banned in Iran. Fakhravar in his bio says "“Inja chah nist” was   published in the US in 2002". I do not find any reference of the book, except in story about Fakhravar, with either title. Who might have "shortlisted" a book banned in Iran and impossible to find and to buy for this unknown literary price?

In September 2003 Canadian journalist Jane Kokan made a report from Iran on the Iranian student movement for PBS Frontline. It was aired on December 2 2003 by Channel 4 and January 4 2004 by PBS. A video sequence (at 5:10) includes Fakhravar arguing with his mother. From the transcript:

JANE KOKAN: [voice-over] Amir Fakhravar, arrested 17 times, is now serving 8 years in prison for student activism and calling for democracy in Iran. To the students, he’s both a leader and hero. This video of Fakhravar and his mother was filmed secretly just before he went to prison last year.

[...]
JANE KOKAN: The same day, I’ve arranged to meet my most important contact in Iran, a man we’ll call Arzhang. He’s been a political activist since the late ‘70s, when the shah was deposed, and now he’s helping the students take on the mullahs. It’s brave of him, like Kianoosh, to insist that I show his face. Arzhang has set up a telephone interview for me with the student leader Amir Fakhravar from jail.

[on camera] Do you think we’ll see a new democratic Iran sometime soon?

[voice-over] Amazingly, Fakhravar has gained access to a phone line inside one of Iran’s toughest prisons.

[on camera] Will you, the students, win? What do you think? Will you win the battle? OK, I’ll pass you back to Arzhang. OK.

[voice-over] Fakhravar’s English and my Farsi aren’t exactly perfect, so I ask Arzhang to act as our interpreter.

An Iranian opinion on the piece

Cold war mentality and this cloak and dagger attitude to journalism has killed enough legitimate stories. I hope the chronicle of Iranians struggle towards democracy and the different obstacles they face in that road is not fallen victim to fast cut, overly dramatic, sensationalist treatment Jane Kokan employed in this way-too-short documentary.

A comment on the opinion reads:

To me it was totally obvious that every thing was set up for the camera. Camera moved around the guy and at the end of the shot the camera moved towards the mother’s face showing her tears. What kind of "secretly shot is that? Why does the guy need to do a lecture for the camera before going to jail? and how has such a person have access to the phone in such a "police regime?"

and another:

One interesting thing was the claim that the student was at Ghasr prison. Am I the only one who read that the prison was shut down a couple months ago? They’re turning it into a park or museum or some such thing. And anyway I don’t think there ever were political prisoners there... Whatever. It sucked.

My questions/remarks:

  • "Arzhang. He’s been a political activist since the late ‘70s, when the shah was deposed"  - was this man an "activist" for the shah or against the shah? The first would put him into a certain political "monarchist" that is, as the FT piece shows, connected to the AEI.

  • I agree with the commentator that this was not a "secretly shoot video".

  • A phonecall from a harsh prison for criminals seems indeed extraordinary.

  • If as the Kokan report claims, this political activism in Iran is so very dangerous, why is everybody showing their face? That would not be heroic, but stupid.

There are several topics mentioning Fakhravar in a forum at a FREE IRAN Project site. An early entry from December 17 2003 sourced on an Iran activist in London reads:

Amir Abbas (Siavash) Fakhravar, jailed Iranian student and the subject of the recent Channel 4 documentary, Iran Uncovered, has been badly beaten up by other criminal inmates. The prison authorities have refused to provide him medical treatment. Fakhravar is kept in a cell with 25 other common criminals at the Qasr prison. All are dangerous prisoners jailed for serious offences. There are still 3000 prisoners kept at Qasr prison while the other 5000 have been moved to another prison.

The UK Amnesty International site has a page on Fakhravar posted on February 13 2004.

This is the first time that Amnesty International has documented evidence of the practice of "white torture" in Iran.

Amir Abbas Fakhravar has been in prison for over a year. In January 2004, he was taken from Qasr prison to a detention centre called 125 to be interrogated about his alleged links with a political organisation called Jonbesh-e Azadi-ye Iraniyan, which opposes the Iranian government. The centre is under the control of the Revolutionary Guards, a military force responsible for matters of national security.

His cell in the 125 detention centre reportedly had no windows, and was entirely coloured creamy white, as were his clothes. At meal times, he was reportedly given white rice on white, disposable paper plates and if he needed to use the toilet, he had to put a white slip of paper under the door of the cell to alert guards, who reportedly had footwear designed to muffle any sound. He was forbidden to speak to anyone.

Amnesty International has been told that the "silence is deafening" in the facility and that this technique of sensory deprivation is called "white torture" (shekanjeh-e sefid). Such conditions of extreme sensory deprivation appear to be designed to weaken the prisoner by causing persistent and unjustified suffering which amounts to torture.

On or around 8 February, Amir Abbas Fakhravar was reportedly allowed to leave the detention centre. However, two days later he was taken into custody again. This is a form of psychological torture, which keeps a prisoner in a permanent state of uncertainty and anxiety. While he was free he was able to tell others about what was being done to him. It is not clear whether he is now held at 125, Qasr or elsewhere.

Amir Abbas Fakhravar was sentenced to eight years' imprisonment on defamation charges in November 2002, because of comments on Iran's political leadership in his book Inja Chah Nist (This Place is Not a Ditch). In February 2003, he and imprisoned student demonstrator Ahmad Batebi signed an open letter which criticised the Iranian authorities.

The letter stated, "We wish to openly and overtly express our dedication to all universal covenants. We want to show our respect for the Universal Declaration of Human Rights, universal peace, non-violence, environmental protection, permanent progress" and added that "violence has absolutely no place in our struggle, neither in our words nor in our deeds." Shortly afterwards, he was reportedly beaten in front of judges in the court room where his appeal was being heard.

Questions/Remarks:

  • The PBS piece including a phone interview with Fakhravar was aired December 2, 2003 and January 4, 2004. The prison change from Qasr (Ghasr?) to a detention center, according to Amnesty, also happens in January. This may well be connected.

  • All the "white torture" stuff seems to unverified by AI. They use qualifiers, "reportedly", "has been told", "reportedly" in those paragraphs, while the other paragraphs are unqualified. Who "told" AI about this? (In the recent Sunday Times piece and others AI is used as "proof" and "source" for this "white tourture" claim without mentioning AI's unusual qualifications.)

  • AI says he was questioned for "his alleged links with a political organization called Jonbesh-e Azadi-ye Iraniyan". His own bio says: "Fakhravar is the founder of the Movement for the freedom of Iran (Jonbeshe Azadye Iranian, JAI)". Alleged links?

  • According to the Pen entry Fakhravar was imprisoned in March 18, 2003 for an 8 year sentence. According to this AI entry he was freed on February 8 2004 and again arrested on February 10 2004.

Another AI entry reports:

On or around 21 March, Iran’s New Year or No Rouz, he was granted 19 days’ leave.

Fakhravar's bio says:

Once again his fathers tireless efforts got him transferred to Evin’s Political ward. In 2004 together with Ahmad Batebi and Mohammad Manouchehri he participated in the national university entrance exams and was accepted by the law faculty of Payyame Noor University.

The transfer from the prison to the ward must have happened sometime between early 2004 and September 2004, but I have no idea when exactly. Is the Evin’s Political ward  the "white torture" "detention center" AI mentions or is there a different third place?

Another post at the FREE IRAN Project forum on September 30 2004:

KRSI has reported the sad news of the death of Amir Abbas Fakhravar's (maverick student activist) father, Mohammad Bagher Fakhravar (former Iranian Air Force Officer), in a car accident, in which his brother has been seriously hurt and is in coma. The Jomhoriye Kasife Eslame has demanded a large sum of money for Amir Abbas to attend the funeral of his father.

In April 2005 the Paris based Iran journalist Safa Haeri for his Iran Press Service has a long interview with Fakhravar:

Speaking with the Iran Press Service from Tehran during a short leave from prison, Mr. Amir Abbas Fakhravar of the Confederation of Independent Iranian Students (CIIS) that fights for a secular, democratic system based on a freely elected Parliament expressed support for the proposal of boycotting the coming presidential elections and turning the occasion into a referendum for changing the present Iranian political system, as suggested recently by Mr. Abbas Amir Entezam.
[...]
Editor’s note: Born in 1975 and single, Mr. Amir Abbas Fakhravar is serving an eight years imprisonment, on charges of insulting the leader, Ayatollah Ali Khameneh’i.

He experienced his first jail when 17 year old and was imprisoned 18 times since.

He has been exiled several times to remote areas in Iran, abducted and thrown in unknown prison in Oroumiyeh (north-eastern Iran) and tortured.

Students at law faculty, he was forced to abandon studies. Evin is my residency.

Has collaborated with several reformist newspapers, wrote three books, including “Here is Not a Ditch”. After newspapers in Iran reported that the book was presented to the Paulo Coelho Literary Award, security forces raided his house and office and took all the copies, but a diskette was saved, sent abroad, where the book was translated into English and published.

“Lost Prison Papers” is a collection of life and tortures in Iranian prisons.

Remarks:

  • The interview has a strong "Regime Change" tone. But as it does not further the timeline I will not try to wade into it for now.

  • This is the first time where I see a claim of "exiled several times to remote areas in Iran, abducted and thrown in unknown prison in Oroumiyeh (north-eastern Iran)".  According to his own bio: "In 1994 he was elected chairman to the student government body of the University of Medical Sciences in Uroomiye, [...] In 1996 [...] he was arrested on university campus and was incarcerated by the ministry of Information in Uroomiyeh". Exiled? Abducted? Unknown prison in dark north-eastern Iran?

  • You may be interested in Sala Haeri's interview with Amir-Entezam on the referendum. From what I have read, there are serious infights between various exile groups positioning themselves for  a unlikely referendum.

  • The law faculty, which has accepted him in 2004, somehow ditched him in 2005

  • "Evin is my residency." As Safa Haeri lives in Paris, this is of course not an "Editors Note". Has Fakhravar send in his bio and Haeri missed to change that part? If so, who came up with the "exiled" above?

As additional background: Wikipedia

Abbas Amir-Entezam was the spokesman and the secretary of the Interim Cabinet of Mehdi Bazargan in 1979. In 1981 when he was ambassador of Islamic Republic of Iran in Scandinavian countries, Sadegh Ghotbzadeh, the then Minister of Foreign Affairs, asked him to come back quickly to Tehran via an encrypted message. After coming back to Tehran he was arrested because of allegations based on some documents retrieved from U.S. embassy takeover and received life time prison from court.

According to Fakhravar's own bio there are three books: In 1997 "Sabztarin Cheshme zamin" ("the greenest eyes on earth") was published. In 2000 or 2001  "Inja Chah nist" (this place is not a ditch) was written while being in the political ward of Evin prison and "this novel was short listed for the Paulo Coelho literature price". In 2001/2002 he was again arrested and put into solitary confinement.

The memoirs of those days are summarized in the book; “still, Prisons lost papers” which was published in July 2005 by the American publication “Ketab”. This was his second book to get published in the USA (“Inja chah nist” was published in the US in 2002)

As said above, I do not find any trace on the internets of the first or second book at all nor of a Paulo Coelho literature price. 

The latest one, in English and Farsi was published in 2005 by Ketab Corp in Los Angeles, a company specialized on Persian media. The book has an ISBN number but a search through bookfinder and some other means does not find any other place where it is mentioned or where one could buy it.

The picture on the front of the book is one that Fakhravar also has on his website. It has the subtext "from left to right: Amir Abbas, Ahmad Batebi in Evin prison (Iran)". Telling from the picture, the photo studio in Envin prison (Iran) has some pretty good equipment.

From the bio:

Short while ago Amir Abbas received leave from prison to participate in university exams, after which he didn’t return to prison. As a consequence of this action an order to shoot on sight was issued in his name.

The Sunday Times writes in May 2006:

Fakhravar, a 30-year-old writer and leader of the dissident Iranian student movement, who has been repeatedly jailed, emerged in Washington last week after spending 10 months on the run inside Iran. His sister was told by Revolutionary Guards that there were orders to shoot him on sight.

He surfaced at the end of last month in Dubai, where 24 hours later he was met by the leading American neoconservative, Richard Perle.

In April 2005 in the Sala Haeri interview it is claimed that Fakhravar was ditched from the law studies, but some ten month ago, about Mai/June 2005, we was getting leave from the ward to participate in university exams. That definitely does not fit.

December 05, 2005 he has an telephone interview with Jason Lee Steorts of the National Review titled Message From Underground.

In May of this year, while on such a leave, he decided he had had enough, and ran.

As for "His sister was told by Revolutionary Guards that there were orders to shoot him on sight." The only source for this is the bio on Fahkravars website. He certainly didn´t behave like that danger was real.

In December 2005 Sahari Dastmalchi, an young Iranian woman grown up in the Netherlands has met Fakhrava in Iran. With four people they drive into the mountains for some kind of weekend camping. She has written a piece, ending in a quite a romantic scene, about this at Iranian.com. Therein she calls him and his friends "monarchist and republican". She describes him as charismatic:

Siavash is a very likable young man very sociable and down to earth, at the same time polite and gentlemanly like with remarkable green eyes. The color of the eyes is not what makes them remarkable, his eyes are unusually communicative. One look in this mans face and I couldn’t help feel like I was naked, with one handshake this man knew all my deepest darkest secrets. To be quite honest it felt like he knew things the rest of us had missed.

Oh, you want the romantic scene?

He put his arm around me and pulled me closer towards him “Well, start packing then, Jooje Hollandi (Dutch chick lit)” he said laughing “can I ..?” as he looked at the huge blanket I had dragged out with me.

I smiled and full of confidence answered, “Sure, we lefties don’t mind sharing” as I gave him a corner of my blanket. So he could cuddle up next to me.

He just laughed at me “wise ass” he said while he got himself settled. We sat there perfectly still smelling the sweet mountainous morning air.

“Siavash, I am glad I met you,” I said quietly.

Sahari Dastmalchi has written for The Iranian several times. The Iranian is a website marketed to young expats. She blogs and wants to become a journalist and she meets Fakhravar, as it seems from her piece, just by chance during a visit in Iran and has such a nice weekend with this charismatic men and another young ideal pair. This while "an order to shoot on sight" is issued against him.

Quite a story.

In January the domain name for Fakhravars website is registered through a provider in Teheran.

Domain Name:amirabbasfakhravar.com

Record last updated at 2006-01-24 00:04:11

Record created on 2006/1/2

Record expired on 2007/1/2

Domain servers in listed order:

ns2.zoneedit.com ns17.zoneedit.com

Administrator:
name: Amir solymani kashaniha

mail: info@amirabbasfakhravar.com tel: +98.9121916084

org: Amir solymani kashaniha

An February 13, 2006 interview on National Review Online with Fakhravar mentions a Manda from Los Angeles that appears again to be the monarchist Manda Zand Ervin that also appeared in the 2003 FT article above.

Through the help of an Iranian émigré living in California - who wishes to be identified only by her first name, Manda - Fakhravar recently phoned NR deputy managing editor Jason Lee Steorts to discuss Iran's nuclear program, the hopes of the Iranian people, and his life as a fugitive.

[...]
NRO: What do Iranians think of George W. Bush?

Fakhravar: The people of Iran, especially the youth, are so admiring of Bush and his administration for siding with the people of Iran rather than the government of Iran. No other leader of any government, even the Europeans, took this stand. All the youngsters support him and love him, and we want to express our deepest gratitude for him and his administration and what they are doing to liberate us.
NRO
: Are you receiving any support from the U.S. government?
Fakhravar
: I cannot mention who, but I'm definitely communicating with some people in the U.S. government and have established contacts with people in the Bush administration.

According to the NY Sun and Sunday Times, April 29 2006 Fakhravar meets Richard Perle in Dubai and went from there to Washington DC. Since then, according to his picture gallery, he has been meeting Michael Ledeen and Senator Rick Santorum and, one may guess, a lot of other important people. He is making the rounds in the media.

A hero he is, or is he? Enough people have written that story.

To me this man seems to be something else. But I will write that story on another day.

Posted by Bernhard on May 26, 2006 at 03:14 PM | Permalink

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٤ - سيد کريم

       

Correction and Apology

(The weblog of Michael Ledeen – 14 Marc, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٤ - سيد کريم

   تغيير رويه كاخ سفيد يا پيروزي واقعگرايان   

تغيير رويه كاخ سفيد يا پيروزي واقعگرايان

آمريكا، ايران و سوريه در كنفرانس عراق بر سر يك ميز مي نشينند ؛

نويسنده: كاوه شجاعي

شامگاه سهشنبه 27 فوريه 2007 است؛ در كتابخانه كنگره مجلس سخنراني و شامي برگزار شده كه بيشتر به تجديد ديدار حاميان مذاكره با ايران و سوريه بر سر عراق شباهت دارد. همه راضي به نظر مي رسند. كاندوليزا رايس همين چند ساعت قبل از برگزاري كنفرانسي منطقه اي در عراق خبر داده است كه آمريكا، ايران و سوريه در آن شركت مي كنند. هنري كيسينجر وزير امور خارجه آمريكا در دوران نيكسون و جان نگروپونته قائم مقام جديد وزارت خارجه در رديف جلو نشسته اند.

كيسينجر دو روز پيش در مقاله اي در روزنامه اينترنشنال هرالد تريبيون بر ضرورت برگزاري يك كنفرانس بين المللي با حضور ايران و سوريه تاكيد كرده بود. روبرت گالوچي مذاكره كننده ارشد آمريكايي در جريان بحران اتمي كره شمالي در سال 1994 هم در مجلس حضور دارد. جيمز بيكر وزير امور خارجه دولت جورج بوش پدر و سرپرست گروه مطالعه عراق كه پيشنهاد كرده بود ايالا ت متحده بر سر عراق با ايران و سوريه گفت وگو كند، در مهماني شام خطاب به حاضرين مي گويد: آمريكا بايد براي مذاكره با دشمنانش آماده شود.

چه رخ داده است؟ آيا از سه شنبه گذشته سياست خارجي آمريكا تغيير كرده يا اين تنها تغييري تاكتيكي محسوب مي شود؟

به سبك 1984؟

هفته نامه اكونوميست مي نويسد: ياد كتاب 1984 جورج ارول فقيد افتاده ايم. وقتي ناگهان اوراسيا كه دشمن هميشگي برادر بزرگ به شمار مي رفت به دوست تبديل شد و تمامي روزنامه هاي اين سال ها را به نفع اوراسيا تغيير دادند.

مذاكره آمريكا با ايران و سوريه بر سر عراق؟ در واشنگتن همه شگفت زده شده اند. اينگونه است كه آمريكا بالا خره در همين چند هفته اخير با تمامي سه عضو محور كذايي شرارت (!) بر سر ميز مذاكره نشسته و خواهد نشست. هنوز دو هفته از امضاي توافقنامه آمريكا با كره شمالي نگذشته است كه وزارت خارجه از برگزاري كنفرانس عراق و مذاكره با ايران و سوريه خبر مي دهد.

اكونوميست مي نويسد: واقعگرايان در واشنگتن بسيار خوشحال به نظر مي رسند. آنها پيروزي بر نومحافظه كاران ايده آليست را جشن گرفته اند. نومحافظه كاران همچنان معتقدند كه اين توافقنامه با كره شمالي به ضرر آمريكا است و ايران را بايد تهديد كرد.

بدون شك تغييراتي رخ داده است. سياست خارجي آمريكا تغيير كرده چون بازيگرانش عوض شده اند. دونالد رامسفلد وزير دفاع سابق آمريكا كه فكر مي كرد عراق با زور و صرف حداقل هزينه دموكراتيزه مي شود صحنه سياست را ترك كرده است. از قدرت نفوذ ديك چني معاون شديدا تندروي رئيس جمهوري كاسته شده و ديگر افراطي ها نظير جان بولتون و پل ولفوويتز هم رفته اند. رايس عملگراتر از گذشته شده و رابرت گيتس وزير دفاع جديد هم با او همراهي مي كند. اما اين تغيير ايدئولوژيكي 180 درجه اي است يا پاسخي به رويدادهاي تازه؟

ذوق زده نشويد!

آنتوني كوردسمن از مركز مطالعات بين المللي و استراتژيك مي گويد: اين تغييرات نبايد شما را ذوق زده كند. آن طور نبوده كه دولت آمريكا هيچ گاه با ايران و سوريه مذاكره نكرده باشد. آمريكا روابط رسمي ديپلماتيك با سوريه دارد و ديپلمات هاي آمريكايي با همتايان ايراني خود در اجتماعات بزرگ نظير سازمان ملل برخورد داشته اند.

كوردسمن ادامه مي دهد: كاخ سفيد هنوز مذاكره مستقيم با ايران يا سوريه را نپذيرفته است. اين دو كشور به عنوان همسايگان عراق و به دعوت بغداد در گفت وگو ها شركت مي كنند و مذاكره به شدت با توافق فاصله دارد. مشكل اين نيست كه يك طرف نمي داند ديگري چه مي خواهد. مساله به شدت مهم اين است كه دو طرف اهداف متضادي دارند. ماجرا خيلي ساده است: ايران در حال تبديل شدن به قدرت اصلي منطقه است و آمريكا اين را نمي خواهد.

مايكل رابين تحليلگر موسسه آمريكن اينترپرايز - يك مركز تحقيقاتي نومحافظه كار- مي گويد: اين تغيير در اصل بسيار كوچك است، اما از لحاظ نمادين بسيار مهم تلقي مي شود. اين تحليلگر تندرو كه نارضايتي خود را از ايده كنفرانس پنهان نمي كند به هفته نامه اكونوميست مي گويد: ما با اين كنفرانس مشكل داريم به دو دليل؛ اول اينكه ممكن است ديپلمات هاي ايراني يك قولي بدهند و بخش ديگر دولت آن را بشكند و دوم اينكه اين كنفرانس ايراني ها را مغرورتر از قبل مي كند! او به ايراني ها توصيه مي كند لحن ضدجنگ كنوني كنگره را به حساب ضعف ايالا ت متحده نگذارند و كاخ سفيد را تحريك نكنند!

پاسخي نو به اتفاقات تازه

اكونوميست مي نويسد: سياست خارجي جديد بوش پاسخي نو به اتفاقات تازه است. سياست هاي قبلي او در قبال عراق اوضاع را بدتر كرده و رئيس جمهوري آمريكا حالا چيز جديدي را امتحان مي كند. او علا وه بر اين با كنگره اي دموكرات روبه رو است كه اگر آنها را ناديده بگيرد، بدون شك در آينده اي نه چندان دور دست و پايش را خواهند بست. شمار زيادي از دموكرات هاي كنگره مي خواهند بودجه جنگ در عراق را كاهش دهند؛ عده ديگري مي خواهند شكست بوش را تماشا كنند و همه تقصيرات را به گردن او بيندازند.

اكونوميست مي نويسد: گپي با ايرانيان روشي بي خطر براي نرم كردن كنگره است. اما در مورد سودمند بودن آن بهتر است فعلا به انتظار بنشينيم.

نشانه هاي مثبت از ديد واشنگتن پست

روزنامه واشنگتن پست مي نويسد: اين كنفرانس منطقه اي راهي خوشايند براي قدرتمندكردن ديپلماسي آمريكايي در اين لحظه حساس در تاريخ خاورميانه است. عراق به جنگ داخلي نزديك مي شود و لبنان و دولت خودگردان فلسطيني هم اوضاع بهتري ندارند. گفت وگوهاي منطقه اي هيچ كدام از اين بحران ها را آرام نخواهد كرد، اما بدون شك بخش ضروري هر راه حلي به شمار مي روند. گفت و گو با ايران و سوريه بر سر عراق به دولت بوش فرصت هاي جديدي اعطا خواهد كرد.

تحليلگر اين روزنامه ادامه مي دهد: نشانه هاي مثبتي ديده مي شوند. علي لا ريجاني رئيس شوراي امنيت ملي ايران به تازگي با مقامات سعودي بر سر لبنان و عراق مذاكره كرده است. با اينكه بهبود عمده اي در اوضاع ديده نشده، گفت و گوها به پايان درگيري هاي خياباني در لبنان كمك كرده است. ايران به شدت با اوج گيري درگيري ميان شيعيان و سني ها در منطقه مخالف است. بشار اسد هم كه به شدت از انزواي سوريه ناراضي به نظر مي رسد از ميل خود به كمك براي آرام كردن عراق سخن مي گويد و آمادگي خود را براي مذاكره با اسرائيل اعلا م مي كند.

واشنگتن پست مي نويسد: در شرايطي كه ايران هيچگونه پيش شرطي را براي آغاز مذاكره با غرب بر سر برنامه اتمي اش نمي پذيرد، مقامات آمريكايي بايد عاقلا نه رفتار كنند و در حاشيه كنفرانس با ايران در اين مورد هم گفت و گو كنند.

ايران آمريكا را جدي بگيرد!

فيليپ زليكو مشاور ارشد رايس تا دسامبر گذشته به اكونوميست مي گويد: تا به حال هر كاري كرده ايم با اين هدف بوده كه ايران خواسته هاي آمريكا را جدي بگيرد. حالا ما از ديپلماسي استفاده مي كنيم. اعزام ناوهاي هواپيمابر به خليج فارس و تلا ش براي تحريم تهران و صدور قطعنامه عليه برنامه اتمي آنان و حتي توافق اوليه با كره شمالي، همه و همه راه هايي براي رساندن پيام آمريكا به جمهوري اسلا مي بوده اند.

همان پيشنهاد ظريف!

مايكل هرش تحليلگر نيوزويك مي نويسد: در تابستان 2002 جواد ظريف كه در آن زمان قائم مقام وزارت خارجه ايران بود در ديدار با كوفي عنان دبيركل وقت سازمان ملل پيشنهاد برگزاري كنفرانس 6+5 را داد؛ كنفرانسي با حضور پنج عضو دائمي شوراي امنيت و 6 همسايه عراق. دولت بوش در آن زمان اين طرح را نپذيرفت اما حالا اين كنفرانس دقيقا همان چيزي است كه ايرانيان پيشنهاد داده بودند.

... و رايس راه خود را مي رود

نيويورك تايمز مي نويسد: همين 12 ژانويه بود كه كاندوليزا رايس در برابر كميته سياست خارجي سنا سياست خارجي سرسختانه بوش را تكرار كرد: ما با ايران و سوريه مذاكره نمي كنيم. اين ديپلماسي نيست، اخاذي است!

به نوشته اين روزنامه، در طول اين چند سال مسابقه طناب كشي سرسختانه اي ميان دو گروه در جريان بوده است. يكسو ديپلمات هاي وزارت خارجه قرار داشتند كه گاهي اوقات توسط رايس رهبري مي شدند و طرف ديگر را ديك چني معاون بوش رهبري مي كرد و از سوي جان بولتون سفير سابق آمريكا در سازمان ملل حمايت مي شد. گروه اخير هيچگونه مذاكره اي با ايران را نمي پذيرفتند.

رايس زير فشار شديد نومحافظه كاران كاخ سفيد قرار دارد؛ اما روابط نزديك او با بوش به او اين اجازه را مي دهد كه ايده دخالت دادن ايران و سوريه را در روند بازسازي عراق به پيش ببرد.

تماسي از برلين

نيويورك تايمز ادامه مي دهد: پس از اينكه كره شمالي در ماه اكتبر اولين بمب اتمي اش را آزمايش كرد رايس براي اعمال تحريم هاي سازمان ملل عليه اين كشور فشار زيادي آورد. سه ماه بعد او مستقيما از برلين به جورج بوش تلفن زد تا موافقت رئيس جمهوري را با مصالحه با كره شمالي جلب كند. او شمار زيادي از اعضاي موثر در سياستگذاري خارجي ايالا ت متحده را دور زد تا مانند گذشته به بن بست برنخورد و بالا خره توافق اوليه ميان دو طرف به دست آمد: كره شمالي قبول كرد بزرگترين رآكتور خود را تعطيل كند و به جاي آن سوخت و مواد غذايي دريافت كند.

رايس در مورد ايران و سوريه نيز همين استراتژي را دنبال مي كند. قبل از تغيير روز سه شنبه گذشته او به همراه بقيه اعضاي دولت بوش به اتهام زني عليه ايران مي پرداخت. يك مقام بلندپايه كاخ سفيد به شرط ناشناس ماندن به نيويورك تايمز مي گويد: موضع تند رايس در چند هفته اخير پاسخ به منتقداني بود كه از نرمش او در برخورد با ايران و سوريه ناراضي به نظر مي رسيدند. به علا وه حالا ايالا ت متحده مي تواند با ايران و سوريه پاي ميز مذاكره بنشيند و بگويد از موضع قدرت گفت و گو مي كند.

نيويورك تايمز مي نويسد: بدون شك ديك چني به اين سرعت تغيير عقيده نخواهد داد و مخالف مذاكره خواهد بود. اين به آن معناست كه رايس تحت فشار فزاينده اي قرار دارد كه ثابت كند گفت و گو ها نتيجه بخش خواهند بود. چه كسي برنده مي شود؟ چني يا رايس؟ فعلا همه چيز به نفع نفر دوم است، اما اولي هم به راحتي ميدان را واگذار نخواهد كرد. بايد منتظر بمانيم. تا آغاز كنفرانس منطقه اي چند هفته بيشتر نمانده است.

منبع: روزنامه اعتماد ملي

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٤ - سيد کريم

   AIPAC meeting a chance to stake ground on Iran, Mideast   

AIPAC meeting a chance to stake ground on Iran, Mideast

(WebWire) 3/7/2007 10:40:00 AM

WASHINGTON (JTA) — Call it the first primary.

Ten months before New Hampshire voters render their tone-setting verdicts in the race for the next president of the United States, candidates from both parties and their proxies will wander the halls of next week’s American Israel Public Affairs Committee conference assessing their PIQ — pro-Israel quotient.

The conference of the powerful pro-Israel lobby addresses an array of challenges facing Israel, but dealing with Iran carries a special urgency as its nuclear program continues apace.

AIPAC’s executive committee is expected to outline its tough pro-sanctions line in a resolution, and delegates will endorse bills outlining further sanctions — including against third parties that deal with Iran — when they visit Capitol Hill to lobby on Tuesday, the conference’s final day.

Candidates line up Jewish support. Weighing threats to Israel AIPAC conference schedule also is the pro-Israel issue where Democrats and Republicans differ — on the degree of permissible engagement with the Islamic Republic — and conference-goers will closely watch how top representatives of both parties frame the issue.

The annual policy conference is AIPAC’s benchmark event and the one opportunity to reach major givers in the pro-Israel community gathered under a single roof, albeit the huge, multi-raftered roof of Washington’s convention center.

AIPAC traditionally draws about 6,000 activists to the policy forum. This will be the last chance to reach them before primary season begins in January. This presidential campaign is expected to be the most expensive race ever.

None of the declared presidential candidates will speak at the conference, but most are likely to attend Monday’s gala dinner, the conference’s highlight. Top officials speaking include Vice President Dick Cheney and Rep. Nancy Pelosi (D-Calif.) in her first AIPAC appearance since becoming speaker of the U.S. House of Representatives.

Israeli Foreign Minister Tzipi Livni will speak at the same session as Cheney, and Prime Minister Ehud Olmert will address the gathering by satellite.

The agenda for the policy conference reads like a wish list for what the pro-Israel powerhouse expects from the candidates --- and members of the U.S. Congress.

One session is titled “Danger in Damascus,” leaving little doubt where AIPAC stands on accommodation with Syria. “Radioactive Revolution: What a nuclear Iran would mean for the world” is similarly straightforward.

Other topics include isolating the Palestinian Authority as long as it is headed by Hamas and promoting homeland security cooperation between Israel and the United States.

Another feature of the conference is AIPAC’s renewed outreach efforts to non-Jews. One session is dedicated to pro-Israel African Americans, and several embrace evangelical Christians, a group that organizational Jews only recently have come to appreciate. Pastor John Hagee, who founded Christians United for Israel, is a speaker.

The presidential candidates have been reaching out to the pro-Israel community in large forums and small in recent months, from regional AIPAC conferences to Israel’s Herzliya policy conference in January. Most recently, U.S. Sens. Hillary Clinton (D-N.Y.) and Barack Obama (D-Ill.) addressed local AIPAC events in New York and Chicago.

AIPAC rushed Obama’s Chicago appearance forward to last Friday, partly so the candidate could set out his Middle East policy before the AIPAC conference.

There is bipartisan consensus on much of the AIPAC-endorsed agenda, though a subtle fault line is emerging on Iran policy.

Virtually all of the candidates speak of maintaining a military option as a means of preventing Iran from achieving a nuclear weapons capability, but Democrats favor a greater degree of engagement while Republicans favor cutting off the Islamic Republic entirely.

AIPAC won’t count out engagement, but makes it clear that it should occur under the most restrictive circumstances as long as Iran resists nuclear transparency.

“AIPAC firmly believes that diplomatic, economic and political sanctions are the critical instruments in the effort to persuade Iran to abandon its pursuit of nuclear weapons capability,” Josh Block, AIPAC’s spokesman, told JTA.

“AIPAC is not in principle opposed to engagement with Iran, and given Iran’s consistent pattern of delay and deception, AIPAC believes diplomatic efforts should not slow the necessary and continued imposition of biting economic and political sanctions,” Block said. “By increasing the pressure on the Iranian regime, the international community can continue to create the circumstances most likely to lead to Iran abandoning its illicit pursuit of nuclear capability.”

Making sanctions rather than negotiations the “critical instrument” of engagement with Iran is the hallmark of Bush administration policy. It’s significant that Cheney, the administration’s toughest Iran strategist, is addressing the AIPAC conference for the second year in a row.

It’s a difference that spills down to the candidates.

Republicans talk almost exclusively of sanctions. In the scenario they outline, engagement appears almost absurd.

“When the president of Iran calls for Israel to be wiped off the map, or asks for a world without Zionism, or suggests that Israel’s Jewish population return to Europe, or calls the Holocaust a myth, it is clear that we are dealing with an evil man and a very dangerous regime,” Sen. John McCain (R-Ariz.) said in a satellite address to the Herzliya conference.

Appearing at the same event in person, Mitt Romney, the former Massachusetts governor and Republican presidential candidate, belittled parallels to engagement with the Soviet Union during the Cold War as “wishful thinking.”

“The Russians were never suicidal,” he said. “This cannot be said for a regime that celebrates martyrdom.”

In contrast, Democrats emphasize engagement as much as they stand by the military option as a last resort.

“While we should take no option, including military action, off the table, sustained and aggressive diplomacy combined with tough sanctions should be our primary means to prevent Iran from building nuclear weapons,” Obama said last week.

Clinton also endorsed engagement in her AIPAC appearance last month, her first foreign policy event since her presidential announcement.

"I’m not sure anything positive would come out of it," but it’s worth testing, she said.

Democrats must take into account a base that is wary of military engagement in the wake of the Iraq quagmire.

John Edwards, the former North Carolina senator, talked a tough line in his own satellite address to the Herzliya conference — and has been walking back from it since, repeatedly endorsing engagement.

“We’re not negotiating with them directly,” Edwards lamented to the liberal American Prospect magazine last month. “We’re not being smart about how we engage with them.”

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٤ - سيد کريم

       

Nations Close on Iran Sanctions

(TIME > Associated Press – 13 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

   پايان کنفرانس سالانه حاميان اسراييل در واشنگتن   

پايان کنفرانس سالانه حاميان اسراييل در واشنگتن

ديك چنى معاون رييس‌جمهور آمريكا در كنفرانس AIPAC كنگره را به‌شدت مورد انتقاد قرار داد

يکى از قدرتمندترين و پرنفوذترين سازمانهاى غيردواتى در غرب ، يعنى «کميتهء روابط عمومى آمريکا و اسراييل» (اِى پَک ـ AIPAC) امروز به کنفرانس سالانهء خود در شهر واشنگتن پايان داد. در اين کنفرانس، معاون رئيس جمهور آمريکا ، کنگره اين کشور را به خاطر حمايت نکردن از استراتژى جورج بوش در عراق شماتت کرد و ساير شرکت کنندگان به طور يکپارچه موافقت کردند که براى گذراندن قوانينى در جهت تحريم هاى شديدتر اقتصادى عليه ايران تلاش کنند.

اکثريت نمايندگان دموکرات کنگرهء آمريکا به فشار «کميتهء روابط عمومى آمريکا و اسراييل»  (اِى پَک ـ AIPAC) تن در دادند و در يکى از لوايح مجلس ، مانعى را که بر سر راه حمله به ايران بود برداشتند.  پيش از اين ، در لايحهء مربوط به بودجهء جنگ ، رئيس جمهور موظف مى بود که پيش از حملهء احتمالى به ايران از کنگره کسب اجازه کند. اکنون ، با دخالت و اعمال فشار AIPAC اين محدوديت برداشته شد.

علاوه براين، مدير اجرائى  AIPAC آقاى هاوارد کور به خبرنگاران گفت تلاش اين سازمان در اين جهت خواهد بود که سرمايه گذارى هاى خارجى در ايران تا جاى ممکن محدود شود. از اولين اقدامات آنها اين خواهد بود که شرکت هاى صندوق بازنشستگى در ده ايالت آمريکا، کليه سهام خود را در کمپانى هاى با ايران معاملات دارند ، به معرض فروش بگذارند. صندوق هاى بازنشستگى دولتى ، سرمايه هاى بزرگى در کمپانى هاى نظير «توتال» که يک کمپانى نفتى فرانسوى است، و کمپانى «رويال داچ اويل» دارند. آقاى هاوارد کور گفت: «اگر صندوق هاى بازنشستگى، سرمايهء خود را از اين کمپانى ها بيرون بکشند، اين کار تآثيرى فلج کننده خواهد داشت.»  AIPAC اين سرمايه ها را «سرمايه گذارى در ترور» مى خواند.

ديک چينى معاون رئيس جمهور نيز در نخستين روز کنفرانس از کنگرهء آمريکا به شدت انتقاد کرد که مى خواهد بودجهء جنگ عراق را محدود کند و به اين ترتيب استراتژى آمريکا در عراق را تضعيف نمايد. کاخ سفيد تهديد کرده بود چنانچه اين بودجه محدود شود، قطعنامهء کنگره را وتو خواهد کرد. سرانجام نمايندگان دموکرات  با يک بودجهء تازهء صدميليارد دلارى موافقت کردند تا خواست کابينهء بوش تأمين شود. آقاى چينى در کنفرانس گفت: «وقتى اعضاى کنگره به جاى صحبت از پيروزى در جنگ، از محدوديت وقت و زمان خروج و محدوديت هاى غيرواقعى ديگر صحبت مى کنند، به معنى آن است که به دشمن بگوييم کافى است به ساعت اش نگاه کند و منتظر عقب نشينى ما باشد.»

کنفرانس  AIPAC که با شرکت شش هزار عضو فعال اين سازمان تشکيل شده بود، موفق شد حمايت نامزدهاى انتخاباتى رياست جمهورى را از هردو حزب اصلى آمريکا بگيرد. در مهمانى هاى غيررسمى حاشيهء کنفرانس که محل جمع آورى کمک مالى براى سازمان است، دو سناتور نامزد، آقاى باراک اوباما و خانم هيلارى کلينتون، حمايت شان را از دولت اسرائيل اعلام کردند.

منبع: دویچه وله

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

   برخورد با تهران: دموکراتهای آمریکا از تصمیم خود منصرف شدند   

برخورد با تهران: دموکراتهای آمریکا از تصمیم خود منصرف شدند

سایت الف: دموکرات های آمریکا عملا از مواضع قبلی خود مبنی بر ممانعت از تصمیم بوش عقب نشینی کردند. به گزارش خبرگزاریها، حزب دموکرات آمریکا روز گذشته اعلام کرد از تلاش خود برای محدود کردن دولت بوش برای اقدام نظامی بر علیه جمهوری اسلامی منصرف شده است.

مقامات رسمی این حزب به خبرنگاران گفتند، نانسی پلوسی و سایر اعضای تیم رهبری حزب دموکرات، به رغم تبلیغات قبلی، دست بوش را برای تصویب بودجه نظامی مورد نیاز برای حمله گسترده به جمهوری اسلامی باز گذاشتند و اعلام کردند بوش برای تصویب این بودجه نیازی به تصویب کنگره نخواهد داشت. قبلا اعلام شده بود دموکرات ها خواهند کوشید با تصویب طرحی، بوش را مجبور کنند که قبل از این اقدام، از کنگره اجازه بگیرد.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

   مخالفت اسراییل با حمله نظامی به ایران   

مخالفت اسراییل با حمله نظامی به ایران

معاون نخست وزیر اسراییل با حمله نظامی به ایران، مخالفت کرد

شیمون پرز، معاون نخست وزیر اسراییل، روز سه شنبه اعلام کرد بحران هسته ای ایران باید از راه صلح آمیز و نه با عملیات نظامی، حل شود.

به گزارش رویترز، آقای پرز که برای مذاکرات چهارجانبه صلح خاورمیانه وارد توکیو شده، به خبرنگاران گفت نباید به ایران حمله نظامی شود و باید این پرونده را از راه صلح آمیز حل کرد.

وی اظهار داشت: هرچند رییس جمهوری فعلی ایران گفته که باید اسرییل را از روی نقشه محو کرد، اما باز هم نباید به اقدام نظامی متوسل شد چرا که آینده بسیار تاریکی در منطقه خاورمیانه رقم می زند.

آقای پرز گفت:«امیدوارم این مسئله با راه حل های اقتصادی، سیاسی و روانی حل شود.» وی از حمله نظامی پیشگیرانه به ایران استقبال نکرد و آن را به ضرر منطقه دانست.

این نخستین بار است که یک مقام اسراییلی از مخالفت با حمله به ایران سخن می گوید.چند تن از مقامات اسراییلی پیشتر گفته بودند اگر جامعه جهانی با برنامه هسته ای جمهوری اسلامی ایران مقابله نکند، اسراییل به تنهایی اقدام به این کار می کند.

اسراییل در سال ۱۹۸۲ به تنهایی و در عملیات هوایی سنگین، به تاسیسات هسته ای اوسیراک در عراق حمله کرد تا از دستیابی رژیم صدام حسین به بمب اتمی جلوگیری کند.

آقای پرز حاضر نشد به مسلح بودن اسراییل به بمب اتمی اشاره کند و گفت: «بسیاری این دغدغه را دارند که آیا اسراییل سلاح اتمی دارد یا نه. برای ما هم همان دغدغه کافی است و به دنبال بمب اتمی نیستیم.»

برگزاری مذاکرات صلح خاورمیانه در توکیو

شیمون پرز، برای مذاکره ای چهارجانبه برای روند صلح خاورمیانه و با شرکت مقامات خودگردان فلسطینی، اردن، اسراییل و ژاپن به توکیو سفر کرده و در یک کنفرانس خبری، به پرسش های خبرنگاران پاسخ داد.

ژاپن به لحاظ دیپلماتیک، از حمایت آمریکا برخودار است و مورد قبول دو طرف اسراییل وفلسطین هم هست و از این رو به دنبال ایفای نقش جدی در روند صلح خاورمیانه است.

آقای پرز ابراز امیدواری کرد که طرح محمود عباس، رییس تشکیلات خودگردان فلسطینی برای تشکیل دولت و دنبال کردن مذاکرات صلح با موفقیت پیش رود اما در همین حال عنوان کرد که آقای عباس کار دشواری در پیش دارد.

محمود عباس از جنبش فتح، مجبور به تشکیل دولت با حماس است که در انتخابات اخیر پارلمانی در فلسطین اکثریت آرا را به خود ختصاص داد و حاضر به رسمیت شناختن اسراییل نیست.

اهود اولمرت، نخست وزیر اسراییل در جریان دیدار خود با آقای عباس که یکشنبه گذشته انجام شد، تاکید کرد که اگر حماس اسراییل را به رسمیت نشناسد، مذاکره با دولت ائتلافی فتح و حماس، بی فایده است.

نخست وزیر اسراییل گفت دولت اسراییل حاضر به گفت و گو است به شرط این که مقامات فلسطینی با یک صدا صحبت کنند.

منبع: رادیو فردا

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

   چشم‌اندازهاى مذاكره مستقيم ايران و آمريكا / گفتگويى با مهران براتى   

چشم‌اندازهاى مذاكره مستقيم ايران و آمريكا / گفتگويى با مهران براتى

”ایران (در عراق) در هر دو جبهه بازی می‌کند، هم در جبهه‌ی کارساز و هم در جبهه‌ی مقابل.“

بسيارى از تحليلگران و ناظران سياسى، برگزارى كنفرانس امنيتى بغداد را زمينه و فرصت مناسبى ارزيابى مى‌كردند براى نزديكى ايران و آمريكا و آغاز گفتگوى مستقيم ميان مقام‌هاى دو كشور. اما گويا در جريان اين كنفرانس، جنگى لفظى ميان نمايندگان ايران و ايالات متحده درگرفته است.

آسوشيتدپرس گزارش داده كه ديويد ساترفيلد نماينده آمريكا به كمك‌هاى تسليحاتى ايران به شبه‌نظاميان شيعه در عراق اشاره كرده و عباس عراقچى نماينده ايران نيز در مقابل گفته است كه اتهام آمريكا عليه ايران تنها پوششى‌ست براى شكست‌هاى اين كشور در عراق. البته، سخنان ديگرى نيز در اين ميان بخصوص از سوى مقامات آمريكايى بر زبان آمده كه بيانگر بازتر شدن فضاى گفتگو و نزديك‌تر شدن فضاى گفتگوست.

در همين رابطه، دكتر مهران براتى تحليلگر سياسى و از اعضاى شوراى هماهنگى اتحاد جمهوريخواهان ايران، به پرسش‌هاى صداى آلمان پاسخ داده است.

مصاحبه‌گر: بهنام باوندپور

دکتر براتی در حالى که زلمای خلیل‌زاد سفیر آمریکا در عراق از تبادل نظر با مقامات ایرانی بطور مستقیم و در حضور دیگران صحبت کرده، عباس عراقچی نماینده‌‌ی ایران در کنفرانس عراق مذاکره‌ی مستقیم با آمریکا را رد کرده و گفته است که این مذاکرات در چارچوب کنفرانس صورت گرفته. آیا می‌شود به نظر شما گفتگوی ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها را در کنفرانس عراق مذاکره‌ی مستقیم ایران و آمریکا نامید؟

مهران براتی: ببینید، دیوار تنش سیاسی یا عقیدتی میان ایران و آمریکا بسیار بلندتر از آن است که در مدت کوتاهی قابل برداشتن باشد. ولی الاصول راهی برای حل مشکلات موجود میان ایران و جامعه جهانی باقی نمی‌ماند جز اینکه ایران مستقیما با آمریکا وارد گفتگو بشود بر سر تمام مسایلی که مورد نظر دو طرف هست و این مسئله‌ای که الان دو طرف دو ارزیابی گوناگون از مسئله دارند یک قسمت‌اش هم مربوط به این می‌شود که چون مراکز تصمیم‌گیری و قدرت در جمهوری اسلامی گوناگون هستند، به همین دلیل هم حتا در همین مورد کوچک هم مورد نظر این است که بهرصورت آن کسانی که مخالف گفتگو با آمریکا هستند مقاومتی از طرف آنها ایجاد نشود. اینها مسایلی هستند که همه‌اش برمی‌گردد به اینکه جمهوری اسلامی واقعا در مورد غرب و آمریکا نتوانسته بعنوان حکومت و دولت تصمیم بگیرد.

حالا این مذاکرات چه آن را مستقیم بنامیم چه در چارچوب مذاکرات عراق دو سویه داشته. از یکطرف هردو طرف به متهم کردن همدیگر پرداخته‌اند، اما از طرف دیگر مثلا خلیل‌زاد حضور ایران و سوریه را نشانه‌ی خوبی از تعهد این دو کشور به حمایت از ثبات عراق ارزیابی کرده. این گفته‌ی سفیر آمریکا در عراق تا چه حدی به نظر می‌شود نشانه‌ای دانست برای آمادگی آمریکا جهت گفتگوی مستقیم با ایران؟

مهران براتی: آمریکا به هرصورت اظهار آمادگی کرده. آن طرفی که نمی‌تواند تصمیم بگیرد ایران است. علتش اصلی‌اش هم این است که جمهوری اسلامی نه از حمله‌ی آمریکا به افغانستان ناخشنود بود نه از براندازی حکومت بعثی در آنجا. به محضی که بعد از آن حمله‌ها مسئله‌ی خاورمیانه‌ی بزرگ و احتمال حمله به ایران برای تغییر حکومت بوجود آمد، موضع جمهوری اسلامی تغییر پیدا کرد و از آن به بعد از ناآرامی‌ها در عراق و از عدم امنیت در آنجا ناراحت نبود. الان هم جمهوری اسلامی در وضعی قرار دارد که از یکطرف نمی‌تواند این وضع موجود را همینجور که هست خواهان ادامه‌اش باشد، از طرف دیگر به فروپاشی عراق بعنوان اینکه سه کشور شیعی و سنی و کرد در آنجا بوجود بیاید علاقه ندارد، از یکطرف دیگر باز می خواهد ناامنی‌ها در عراق ادامه داشته باشد. تا زمانیکه دست آمریکا در عراق بسته است برای خودش احتمال یک یورش دیپلماتیک در سطح جهانی در رابطه با مسئله‌ی اتمی، در رابطه با مسایل دیگر اختلافش را با آمریکا می‌داند. به همین دلیل هم در وضعی قرار گرفته که نمی‌تواند تصمیم بگیرد و این وضع را را ناراحت کرده و این عدم امکان مذاکره میان ایران و آمریکا را بوجود آورده. به هر صورت از دید من آمریکا امکان انعطاف بیشتری در مقابل ایران دارد و نمی‌دانم چرا ایران از این اعلام آمادگی آمریکا وامکان دستیابی بسیاری از خواسته‌هایی که ایران در مورد آمریکا دارد، چرا خودداری می‌کند. علت اصلی‌اش یک دلیل عقیدتی‌- ایدئولوژیک در کلیت این نظام است.

یعنی شما بیشتر با عقیده‌ی آن دسته از تحلیلگرانی موافق هستید که معتقدند تداوم ناامنی درعراق در مجموع به نفع جمهوری اسلامی ایران است برای داشتن یک برگ برنده‌ای علیه آمریکا؟

مهران براتی: بله، از یکطرف این مسئله درست است. اینطور هست، ولی الاصول اینطور نیست که ادامه‌ی این ناامنی‌ها در عراق به ایران سرایت نکند. چنانچه این ناامنی‌ها ادامه داشته باشد، ما شاهد این هستیم که در همین ارتباط ناامنی‌های گوناگونی در سطح اقوام ایرانی در میان بلوچها، لرها، کردها مرتب بوجود آمده در میان اعراب. و این مسئله گسترش پیدا خواهد کرد. ادامه‌ی این وضع می‌تواند به یک جنگ داخلی در ایران منجر بشود. بهرصورت مسئله‌ی قابل کنترلی از طرف ایران نیست، گرچه جمهوری اسلامی تشخیص می‌دهد در شرایط کنونی ناامنی موجود در عراق به نفع من در سطح دیپلماتیک و در سطح سیاستگذاری جهانی من هست.

حالا برسیم دکتر براتی به یک ارزیابی کلی. نوری‌المالکی نخست وزیر عراق این آرزو را مطرح کرده بود که بحران کشورش بتواند در کنفرانس بغداد بجای اختلاف زمینه‌ساز نزدیکی ایران و آمریکا بشود. حالا به نظر شما این کنفرانس چنین آرزویی را برآورده کرده یا اینکه بیشتر شکاف دیدگاههای ایران و آمریکا را در رابطه با بحران عراق برجسته کرده است.

مهران براتی: شکاف بیشتر نشده، ولی الان در همین کنفرانس تصمیم گرفته شده که سه کمیته درست بشود، در مورد همکاری‌های امنیت عراق، در مورد امور آوارگان پناهندگان در مورد مسئله‌ی سوخت و تسهیلات انرژی که عراق شدیدا به آن نیازمند است و قرار است نتایج کار این کمیته‌ به کنفرانس بعدی وزرای کشورهای همسایه‌ عراق ارائه بدهد. در رابطه با همین باز یک پیمان بین‌المللی با عراق در دستور کار است به معنای حمایت و همکاری بین‌المللی برای توسعه‌ی اقتصادی، اجتماعی و امنیت عراق. به هر صورت ایران در هر دو جبهه بازی می‌کند، هم در جبهه‌ی کارساز و هم در جبهه‌ی مقابل.

بنابراین آنطور که شما فرمودید شکاف دیدگاه ایران و آمریکا بیشتر نشده. آیا این آرزوی نوری‌المالکی که بحران کشورش باعث نزدیکی ایران و آمریکا بشود، این آرزو متحقق شده یا نه؟

مهران براتی: این آرزو متحقق نشده، تحقق‌اش مربوط به این می‌شود که در این توازن نیروهای داخل کشور ما نیروهای بزرگ درون جمهوری اسلامی تعادل و توازون قوا به آنسو برود که راه گفتگو با آمریکا گشایش پیدا بکند یا نه. من فعلا بسیار خوشبین‌تر از گذشته هستم و فکر می‌کنم این درگیری‌های لفظی و سیاسی که درون ایران بوجود آمده، نشان از این دارد که مجموعه سیاسی جمهوری اسلامی دنبال پیدا کردن راه‌حلی هست. این بستگی دارد به اینکه نتیجه‌ی این گفتگوها در داخل به کجا بکشد.

منبع: دویچه وله

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

   زمینه چینی بوش برای اعلان جنگ به ایران   

زمینه چینی بوش برای اعلان جنگ به ایران

جیم مانیون/فرانس پرس

Feb. 27, 2007

پس از آنکه دموکرات‌ها با سرعت و قاطعیت به کاخ سفید هشدار دادند که با نشان‌دادن این چیزها درصدد مقدمه‌چینی برای حمله به ایران نباشد گیتس که خود یک جاسوس کارکشته‌ بوده ‌است به یاری فرماندهان ارتش آمد و از آن چه که آنان انجام داده‌بودند دفاع کرد: «ما همه چیزها را عینا در عراق پیدا کرده‌ایم، این‌ یک فرضیه یا ارزیابی نیست». تامپسون در این باره می‌گوید: «این که تسلیحات نمایش داده‌ شده از ایران آمده باشند احتمالا قابل اثبات است، مسئله این است که شما از این اتفاق چه تفسیری داشته باشید و باید گفت که مردم آمریکا دیگر اعتماد چندانی به تفسیری که دولت بوش از رویدادها می‌کند ندارد».

تشدید لحن مخاصمه‌جویانه مقامات آمریکایی علیه ایران در هفته‌های اخیر باعث شده تا بسیاری از سیاستمداران ضدجنگ آمریکایی و اروپایی نسبت به زمینه‌چینی کاخ سفید برای انجام یک حمله نظامی «پیش‌دستانه» به ایران ابراز نگرانی کنند. خبرگزاری فرانسه در گزارشی به قلم «جیم مانیون» به بررسی ادعاهای اخیر واشنگتن درباره دست داشتن ایران در ناآرامی‌های عراق و واکنش افکار عمومی آمریکا نسبت به این موضوع پرداخته و تحرکات کاخ سفید را «زمینه چینی بوش برای اعلان جنگ به ایران» دانسته است.

«مدارک «غیرقابل انکار» که هیچگاه دلیلی برای اثبات درستی آنها پیدا نشد راه دولت بوش را برای آغاز جنگ علیه حکومت صدام هموار کردند، اکنون با گذشت چهارسال شبح این «مدارک» دوباره پیدا شده‌است تا اثبات‌کننده اتهامات کاخ‌سفید علیه ایران مبنی بر تجهیز شورشیان عراقی باشد.

هفته‌گذشته بوش و وزیرانش در یک عقب‌گرد تاکتیکی گفتند که مطمئن نیستند مقامات دولتی ایران از اقدامات سپاه ‌پاسداران در عراق اطلاع دارند. گیتس نیز برای «هزارمین‌بار» تاکید کرد که ایالات متحده هیچ طرحی برای حمله نظامی به ایران ندارد: «ما فقط می‌خواهیم آنها (ایران) متوجه باشند که ما چه چیزهایی را می دانیم».

افکار عمومی آمریکایی‌ها اما با به خاطر آوردن ادعاهایی که به جنگ عراق منجر شد نگران آن هستند که اتهام‌زنی به تهران مقدمه‌چینی برای آغاز یک جنگ دیگر باشد، هرچند که فرماندهان ارتش ادعای بسیار تحریک‌کننده «دست‌داشتن عالی ترین مقامات حکومت ایران» در اتفاقات عراق را به سرعت پس گرفته‌اند.

لورن تامپسون مدیر موسسه تحقیقاتی لکزینگتون در این باره می‌گوید: «ایالات متحده هیچگاه از یک شبکه اطلاعاتی متکی بر ماموران حرفه‌ای و صلاحیت‌دار در عراق برخوردار نبود و همین باعث شد تا همه چیز بر مبنی گمانه‌زنی شکل بگیرد، این مشکل در مورد ایران نیز به همان شکل در حال تکرار است». تامپسون در ادامه می‌گوید: «اتفاقی که در این‌گونه موارد می‌افتد انباشتن انبوهی از اخبار و شنیده‌های غیرمرتبط بر روی هم و طراحی یک مدل اطلاعاتی بدون توجه به جزئیات است. در این شرایط شما پازلی درست کرده‌اید که حتی گوشه‌ای از واقعیت را هم نشان نمی‌دهد».

مقامات پنتاگون می‌گویند که ماموران اطلاعاتی ارتش هفته‌ها وقت صرف کرده‌بودند تا از صحت مدارک مربوط دخالت ایران در عراق پیش از اعلام آن به خبرنگاران مطمئن شوند. تصاویری که خبرنگاران هفته گذشته در بغداد دیدند شامل تسلیحاتی بود که امکان تهیه آن‌ها برای شورشیان عراق به طور معمول وجود نداشت و به عقیده فرماندهان ارتش علائم حک‌شده بر روی برخی از آنها نشان می‌داد که در ایران تولید شده‌اند.

پس از آنکه دموکرات‌ها با سرعت و قاطعیت به کاخ سفید هشدار دادند که با نشان‌دادن این چیزها درصدد مقدمه‌چینی برای حمله به ایران نباشد گیتس که خود یک جاسوس کارکشته‌ بوده ‌است به یاری فرماندهان ارتش آمد و از آن چه که آنان انجام داده‌بودند دفاع کرد: «ما همه چیزها را عینا در عراق پیدا کرده‌ایم، این‌ یک فرضیه یا ارزیابی نیست».

تامپسون در این باره می‌گوید: «این که تسلیحات نمایش داده‌ شده از ایران آمده باشند احتمالا قابل اثبات است، مسئله این است که شما از این اتفاق چه تفسیری داشته باشید و باید گفت که مردم آمریکا دیگر اعتماد چندانی به تفسیری که دولت بوش از رویدادها می‌کند ندارد».

کاخ سفید مدت‌هاست که تهران را متهم به دست داشتن در ناآرامی‌های عراق می‌کند. چیزی که برای آمریکایی‌ها نگران کننده شده این‌است که دولت بوش درست زمانی که تنش‌ها بر سر برنامه هسته‌ای ایران به اوج رسیده را برای نشان دادن «مدارک» خود انتخاب کرده‌است. به عقیده تامپسون همزمانی این رویداد با اعزام یک ناو هواپیمابر دیگر به خلیج فارس و دستور بوش برای هدف قرار دادن اعضای «شبکه ایرانی» ارسال تسلیحات برای شورشیان عراقی تصادفی جلوه نمی‌کند.

ولی‌رضا نصر عضو ایرانی شورای روابط خارجی آمریکا می‌گوید: «موضوع این‌است که به نظر می‌رسد مجموعه سیاست ایالات متحده در برابر ایران تحت تاثیر یک رویکرد مبارزه‌جویانه قرار گرفته است. این‌که ایران مقصر اصلی اوضاع عراق و کشته شدن سربازان آمریکایی در آن کشور معرفی شود بخشی از سیاستی‌ است که خواهان افزایش فشار بر تهران است و می‌خواهد افکار عمومی را بصورت بالقوه برای پذیرش هر اقدامی علیه ایران آماده کند».

جان پایک مدیر موسسه امنیت جهانی نیز در این باره می‌گوید: «اوضاع به‌گونه‌ای‌ است که واقعا به نظر می رسد آقای بوش برای صدور دستور حمله هوایی به ایران آماده می‌شود، تنها مشکل او شکست‌ بزرگ اطلاعاتی پیش از جنگ عراق است».

منبع: آفتاب

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

       

The Great Negotiations Hoax Redux

(The weblog of Michael Ledeen – 11 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - سيد کريم

   معماي احتمال حمله نظامي آمريکا   

معماي احتمال حمله نظامي آمريکا

در روزهاي اخير، در پيرامون مسئله احتمال تهاجم نظامي آمريکا نوعي آرايش سياسي در ايران شکل گرفته و ديدگاه‌هاي کارشناسي و تخصصي را تحت‌الشعاع خود قرار داده است.

دکتر احمدي نژاد، رياست جمهوري اسلامي ايران، در سخنان سه‌شنبه شب (3 بهمن) احتمال حمله نظامي آمريکا به ايران را منتفي دانست و افزود:

آمريكايي‌ها در موضعي نيستند كه بخواهند به ايران حمله كنند. آنها دلشان مي‌خواهد به ايران فشار بياورند و مشكل ايجاد كنند ولي نمي‌توانند. در آمريكا عقلاي زيادي وجود دارند... در ضمن بايد قبول كرد كه آمريكايي‌ها توان آن را ندارند كه به ايران حمله كنند و برخي‌ دارند تحليل غلط مي‌كنند. آمريكايي‌ها دارند فشار رواني مي‌آورند. آنها مي‌دانند از بيرون نمي‌توانند كاري كنند و به دنبال اين هستند كه از درون كاري بكنند و اميدشان به داخل است. آنها مي‌خواهند فضاي دودستگي در كشور ما ايجاد كنند. من به شما مي‌گويم اين‌ها جنگ رواني است و آنها قادر به واردكردن آسيب جدي نيستند. در حال حاضر كارشناسان ما همراه با كارشناسان نظامي‌مان لحظه به لحظه اقدامات دشمنان را تحليل مي‌كنند و اين تحليل به يك جمله احمدي‌نژاد تبديل مي‌شود. اين طور نيست كه بنشينيم و ببينيم چه مي‌شود. ما تمام تحركات دشمن را زير نظر داريم.[1]

روز بعد (چهارشنبه، 4 بهمن) آيت‌الله هاشمي رفسنجاني، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، در پاسخ تلويحي به سخنان دکتر احمدي نژاد، ديدگاه مقام معظم رهبري را بيان کرد که تهديد نظامي آمريکا را جدّي مي‌دانند:

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام... با اشاره به جدّي بودن تهديدات عليه كشور گفت: چندي پيش در جلسه‌اي كه به اتفاق گروهي از مسئولان خدمت رهبري بوديم، كسي گفت كه تهديدات جدي نيست و هيچ نگراني وجود ندارد كه آيت‌الله خامنه‌اي در پاسخ به او تأكيد كردند: تهديدات جدي است.[1]

به گمان من، ميان اين دو ديدگاه تعارضي وجود ندارد. چنان‌که ديديم، دکتر احمدي‌نژاد، در کنه سخنان خود، احتمال حمله نظامي آمريکا را منتفي نمي‌داند بلکه از موضع رئيس دولت بر استواري ايران در قبال تهديدات، اعم از اين‌که ارعاب و جنگ رواني باشد يا تهديد نظامي واقعي، تأکيد دارد. موضع رئيس دولت بايد چنين باشد. اگر رئيس جمهوري بي‌پروا از احتمال حمله نظامي آمريکا سخن بگويد، اين سخن به سرعت بر فضاي سياسي و اقتصادي کشور و منطقه تأثيرات منفي جدي بر جاي خواهد گذارد.

در پيامد اين اختلاف ظاهري دو ديدگاه فوق، فضايي آفريده شده که نظرات کارشناسي را، که بايد بيطرفانه و صرفاً مبتني بر داده‌هاي مستند و تحليل‌هاي منطقي باشد، تحت‌الشعاع هواداري سياسي از اين و آن شخصيت يا جناح سياسي قرار داده است. 

نگارنده، احتمال حمله نظامي را بسيار جدي ارزيابي مي‌کند و ايراد اساسي وارد بر تحليل‌هاي کارشناسي مغاير با اين نظر را، که ظاهراً در شوراي‌عالي امنيت ملي ايران مقبوليت يافته، ابتنا بر نظرات رسمي نهادهاي مسئول در آمريکا مي‌داند.

1- اين کارشناسان به نقش لابي‌هاي غيررسمي، ولي تعيين‌کننده، قدرت در سياست دنياي غرب اصولاً توجه ندارند و هر گونه کنش در سياست نظامي آمريکا را صرفاً منبعث از سازوکارهاي رسمي مبتني بر نظرات کارشناسي مي‌دانند. تحولات تاريخ جديد غرب، از جمله بريتانيا و ايالات متحده آمريکا، نشان مي‌دهد که در بسياري موارد بحران‌ساز، به ويژه لشکرکشي‌ها و جنگ‌ها و کودتاها، کانون‌هاي غيررسمي قدرت، که از بحران فوق منتفع مي‌شدند، تعيين‌کننده بودند نه نهادهاي رسمي دولت‌هاي غربي و مواضع کارشناسي مبتني بر مصالح ملي.

نگارنده در پژوهش زرسالاران، که تاکنون پنج جلد آن در بيش از 2750 صفحه منتشر شده، نشان مي دهد که استعمار جديد غرب از آغاز، بطور عمده، بر بنياد عملکرد «بخش خصوصي» و کانون‌هاي «غيررسمي» قدرت شکل گرفته است. نمونه‌هاي تاريخي فراواني را براي اثبات اين مدعا مي‌توان در کتاب فوق يافت.

دو نمونه بسيار مهم مرتبط با سرنوشت ما ايرانيان، کودتاي 1299 و کودتاي 28 مرداد 1332 است. نگارنده بخشي از پژوهش خود را درباره اين دو کودتا منتشر کرده است. در کودتاي 1299 وزارت خارجه بريتانيا، و شخص لرد کرزن وزير خارجه، مخالف کودتا عليه حکومت قاجاريه بود ولي اعضاي لابي صهيونيستي مقتدر در بريتانيا، از جمله وينستون چرچيل وزير جنگ و سپس وزير مستعمرات و دوستان يهودي او، کساني که لرد کرزن در نامه‌هاي خصوصي به همسرش آن‌ها را The Camarilla (کانون توطئه) ناميده، مخفيانه مقدمات کودتا را فراهم آوردند و آن را تحقق بخشيدند.[1]*

دولت‌هاي ترومن در آمريکا (از حزب دمکرات) و کلمنت اتلي در بريتانيا (از حزب کارگر) نيز با طرح کودتا در ايران، که سرانجام در 28 مرداد 1332 تحقق يافت، مخالف بودند. با صعود دولت‌ چرچيل (از حزب محافظه‌کار) در بريتانيا بود که طرح کودتا در لندن تصويب شد و سپس با دسيسه‌ها و شعبده‌هاي فراوان، به‌ويژه بزرگنمايي کاذب خطر سلطه کمونيسم بر ايران، نظر مثبت رئيس‌جمهور جديد آمريکا (آيزنهاور از حزب جمهوري‌خواه) جلب شد. طراحان اين طرح وابستگان همان کانون صهيونيستي بودند که کودتاي 1299 را رقم زدند. چهره اصلي و طرّاح کودتا جرج کندي يانگ، قائم‌مقام وقت اينتليجنس سرويس بريتانيا، بود.[1] اين کانوني است که با کمپاني رويال داچ شل پيوند تنگاتنگ داشته و دارد.**

2- کارشناساني که تهديد نظامي آمريکا را «غيرواقعي» ارزيابي مي‌کنند، به درستي، بر مغايرت اين ماجراجويي با مصالح ملّي آمريکا تأکيد مي‌کنند؛ امري که مورد تأييد بسياري از کارشناسان و صاحب‌نظران آمريکايي است.

حمله نظامي به ايران ساده و سهل‌الوصول نيست. اين تهاجم آشوبي بزرگ و خونين در منطقه خاورميانه پديد خواهد آورد که مغاير با منافع دولت و ملّت آمريکاست. نگارنده در يادداشت‌هاي پيشين خود نخستين کسي بود که، در پي تحولات جديد منطقه، بر جايگاه قدرتمند کنوني ايران در منطقه تأکيد کرد؛ جايگاهي که در تاريخ معاصر ايران بي‌سابقه است. براي نمونه، در يادداشت 7 بهمن 1384 چنين نوشتم:

تحولات ماه‌هاي اخير در منطقه خاورميانه شگفتي‌برانگيز است. موفقيت دکتر احمدي‌نژاد در انتخابات رياست‌جمهوري ايران، نتايج انتخابات عراق به سود شيعيان، و اينک پيروزي حماس. اين حوادث نامنتظر پيکره‌هاي تحولي عظيم را شکل مي‌دهد: رستاخيز خاورميانه- رستاخيزي که بر بنياد «بيداري اسلامي» استوار است... همه چيز به سود ايران رقم مي‌خورد. هيچگاه، در طول تاريخ معاصر، ايران در منطقه در موضعي چنين اقتدارآميز جاي نداشته است و هيچگاه امپرياليسم انگلوساکسون (بريتانيا و آمريکا) در وضعي چنين مخاطره‌آميز گرفتار نشده است. «نومحافظه‌کاران» باد کاشتند و اينک بايد توفان درو کنند.[1]

آن کارشناساني که تهاجم نظامي به ايران را غيرمحتمل مي‌دانند، تصوّر مي‌کنند که ماجراجويان نظامي و کانون‌هاي جنگ‌افروز براي مصالح ملّي آمريکا اهميتي قائل‌اند. چنين نيست. به‌عکس، آن‌چه محرک اين‌گونه ماجراجويي‌ها بوده و هست دقيقاً همين آشوب است. آشوبي که بايد بسترهاي لازم را براي غارت ثروت ملّي آمريکا توسط اين کانون‌ها فراهم آورد، براي سال‌ها شعله جنگ را در خاورميانه مشتعل کند، به تبع آن بودجه نظامي دولت ايالات متحده آمريکا، ثروتمندترين دولت جهان، را افزايش دهد و پيمان‌هاي نظامي جديد و کلان‌تري را بر بودجه دولت آمريکا تحميل نمايد.

در رأس اين جنگ افروزان شخص جرج بوش جاي دارد؛ وارث خلف نيايش، ساموئل بوش، که ثروت و اقتدار اوّليه اين خاندان را در پيوند با زرسالاران وال‌استريت و از طريق دلالي اسلحه کسب کرد. همين کانون بود که، در پيوند با کمپاني‌هاي تسليحاتي بريتانيا، سرانجام ايالات متحده آمريکا را، به سود جبهه بريتانيا و فرانسه، به جنگ جهاني اوّل وارد نمود.***

هم‌اکنون علائمي کاملاً روشن از تشديد بي‌سابقه تحرکات کانون‌هاي جنگ‌افروز براي ايجاد «آشوب بزرگ» در منطقه خاورميانه پديدار است. اگراين تحرکات شکست خورد، فتنه پروژه سوداگرانه «جنگ با تروريسم» نيز به پايان خود رسيده و اين شکستي بزرگ براي کانون‌هاي دسيسه‌گر فوق به‌شمار مي‌رود. اميد که چنين شود.

--------------------------------------------------------------------------------

* بنگريد به: عبدالله شهبازي، «نقش کانونهاي استعماري در کودتاي 1299 و صعود رضا خان به سلطنت»، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، سال چهارم، شماره 15- 16، پائيز و زمستان 1379، صص 9- 42.

** بنگريد به: عبدالله شهبازي، «سيماي خانوادگي جرج کندي يانگ، طرّاح و فرمانده کودتاي 28 مرداد 1332»، فصلنامه مطالعات تاريخي، سال اوّل، شماره اوّل، زمستان 1382، صص 9- 57.

*** بنگريد به فصل «ساموئل بوش و سوداگري مرگ» در: عبدالله شهبازي، «سيماي خانوادگي جرج بوش»، ماهنامه زمانه، سال اوّل، شماره اوّل، مهر 1381، صص 6- 13.

منبع: سایت عبدالله شهبازی

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٩ - سيد کريم

       

My chat with the colonel Gadafy

(Guardian - Anthony Giddens – 9 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - سيد کريم

       

A Moment of Truth Has Arrived

(EIR - Lyndon LaRouche – 7 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - سيد کريم

   فرار شهرام جزايري: سرآغاز پروژه بزرگ «افشاگري»؟   

فرار شهرام جزايري: سرآغاز پروژه بزرگ «افشاگري»؟

عبدالله شهبازی:

تصورم اين است که فرار شهرام جزايري بخشي از پروژه‌اي بزرگ و به دقت طراحي شده است. گمان نمي‌کنم شهرام جزايري بدون هماهنگي و نقش سرويس‌هاي اطلاعاتي خارجي، علي‌القاعده سرويس‌هاي اطلاعاتي انگليس و اسرائيل، فرار کرده و از کشور خارج شده باشد. اگر اين فرض را صحيح بدانيم، جزايري به زودي در آمريکا ظاهر خواهد شد، با عناوين سياسي و مظلوم‌نمايي «افشاگري» گسترده‌اي را آغاز خواهد کرد و از روابط خود با اين و آن مقام و مسئول و مدير و آقازاده در جمهوري اسلامي ايران سخن خواهد گفت. به اين ترتيب، رسانه‌هاي وابسته به نومحافظه‌کاران شهرام جزايري را به نماد «افشاي» فساد اداري در ايران بدل خواهند کرد.

منبع: سایت عبدالله شهبازی

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - سيد کريم

       

Did top Iranian general defect ? 

(Christian Science Monitor – 8 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - سيد کريم

   سياست آمريکا مبنی بر خلع سلاح کامل ایران قبل از حمله هوايی   

سياست آمريکا مبنی بر خلع سلاح کامل ایران قبل از حمله هوايی

درحالی که بحث حمله به تاسيسات هسته ای ايران تاکنون بارها از سوی مقام های رسمی ايالات متحده آمريکا رد شده است، هفته نامه دفاعی ? نظامی جينز (Jane's Intelligence) چاپ لندن، در تازه ترين شماره خود به ارزيابی توان دفاعی ايران در برابر حملات احتمالی پرداخته است.

تحليلگران معتقدند تنش در روابط ايران و آمريکا بر سر مساله پرونده اتمی جمهوری اسلامي، موقعيتی ايجاد کرده که هر لحظه می توان در انتظار وقوع يک حادثه بزرگ بود.

به نوشته نشريه Jane ، در پی حمله هوايی احتمالی به تاسيسات اتمی جمهوری اسلامي، بلافاصله تيمی از نيروهای آمريکايی که به نيروهای SEAD معروف هستند برای تخريب سيستم های دفاع موشکی ايران وارد عمل خواهند شد.

به عقيده تحليلگران مجله دفاعی جينز، واکنش متناسب ايران به حمله های هوايی احتمالی آمريکا بسيار دشوار خواهد بود زيرا به نوشته اين هفته نامه، توان دفاع هوايی ايران تا حد زيادی به سيستم هايی وابسته است که بر روی زمين مستقر هستند.

جينز می نويسد: ,بر پايه يک سناريو برای انجام حمله احتمالي، نيروهای آمريکايی ابتدا کار خود را با شليک مداوم موشک های کروز به سوی تاسيسات دفاع هوايی ايران آغاز می کنند. اولويت آمريکا در اين مرحله تخريب توان راداری ايران است و در پی نخستين شليک ها، تيم هايی که در ارتش آمريکا نيروهای ويژه تخريب سيستم دفاع هوايی دشمن (يا به اختصار (SEAD) ) ناميده می شوند وارد ايران می شوند تا با فلج کردن کامل توان دفاع هوايی ايران، راه را برای بمباران هواپيماها هموار کنند.,

به نوشته نشريه دفاعی جينز نظاميان ايران کاملا از ضعف توان دفاع هوايی خود که بخش اعظم آن در نقاطی ثابت استقرار يافته آگاه هستند و می دانند که در همان چند ساعت اول حمله احتمالي، همه اين تاسيسات از بين می رودبه نوشته نشريه دفاعی جينز ,نظاميان ايران کاملا از ضعف توان دفاع هوايی خود که بخش اعظم آن در نقاطی ثابت استقرار يافته آگاه هستند و می دانند که در همان چند ساعت اول حمله احتمالي، همه اين تاسيسات از بين می رود.,

اما جينز يادآوری می کند که جمهوری اسلامی ايران اخيرا سرمايه گذاری سنگينی برای توسعه واحدهای دفاع هوايی سيار و نامتمرکز در يک محل کرده است و نتيجه می گيرد که توانايی همين سيستم های دفاعی سيار ممکن است بر ميزان موفقيت حمله هوايی آمريکا تاثير بگذارد.

مجله دفاعی جينز در ادامه به نقش روسيه و بلاروس در تجهيز توان دفاع هوايی ايران می پردازد.

بهبود توان دفاع هوايی ايران تا حد زيادی به ۲۹ سيستم دفاع هوايی وابسته است که در ژانويه ۲۰۰۷ از روسيه به جمهوری اسلامی تحويل داده شد.

مقامات تهران اين سيستم های دفاع موشکی که Tor-M۱ نام دارند را در چارچوب يک قرارداد نظامی به ارزش ۷۰۰ ميليون دلار از روسيه خريداری کردند و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در اوايل ماه فوريه از آزمايش موفقيت آميز اين سيستم دفاع موشکی در يک مانور نظامی خبرداد.

سيستم های دفاع موشکی Tor-M۱ با توانايی رديابي، جا به جايی و شليک ۸ موشک به سوی اهداف حمله کننده، قابليت دفاعی ايران را تا حد زيادی بالا برده به ويژه که از دقت فراوانی برخوردار است.

اما به نوشته مجله جينز، مقام های جمهوری اسلامی سال ها بر روسيه فشار آوردند که سيستم موشک های دفاعی پيشرفته تری به نام S-۳۰۰ در اختيار آنها قرار دهد. اين موضوع همواره با مخالفت روسيه رو به رو شده است.

به نوشته جينز، قابليت سيستم های موشکی S-۳۰۰ نزديک به توانايی موشک های پاتريوت آمريکايی و در برخی موارد بهتر از آن است.

مانند موشک های پاتريوت، موشک های S-۳۰۰ می توانند طيف گسترده ای از هدف ها شامل هواپيماها، موشک های کروز و يا موشک های باليستيک را نابود کنند.

برخلاف سيستم های Tor-M۱ که تنها در يک حريم نزديک يعنی تا حد ۱۲ کيلومتر قابليت دفاع دارند، سيستم های S-۳۰۰ حتی می توانند اهدافی در فاصله ۳۰۰ کيلومتر و ارتفاع ۳۰ هزار متر را شناسايی کنند و از بين ببرند.

ميزان دقت، کارآيی و موفقيت سيستم های S-۳۰۰ بسيار بالا تا حد ۹۸ درصد ارزيابی می شود.

با اين همه روسيه تاکنون از فروش اين سيستم های دفاع موشکی به ايران خودداری کرده و به نظر می رسد که دليل اين خودداري، نگرانی از بدتر شدن رابطه مسکو با آمريکا و اسراييل باشد.

به نوشته مجله جينز نکته اينجا است که بلاروس در سال ۲۰۰۵ قراردادی برای تحويل گرفتن تعداد نامشخصی از نوع مدرن اين سيستم های موشکی با روسيه امضا کرد و شايد بتواند با موافقت برخی مقام های روسيه، تعدادی از اين سيستم ها را به ايران واگذار کند.

جينز، مذاکرات اخير مقام های وزارت دفاع ايران و بلاروس را در همين چارچوب می بيند.

هفته نامه جينز در پايان به قابليت ديگر انواع موشک های آمريکايی از جمله HARM می پردازد که در صورت حمله احتمالی می توانند همه توانايی دفاع هوايی ايران را از کار بياندازند.

علاوه بر اين ها جينز به اين نکته اشاره می کند که ناوگان دريايی ارتش آمريکا که اکنون با صدها موشک کروز Tomahawk در خليج فارس مستقر است و يا واحدهايی که در خاک افغانستان و عراق قرار دارند، در حال بررسی اين موضوع هستند که چگونه می توان با کمترين ميزان خسارت به هواپيماها يا موشک های آمريکايي، اهداف اتمی و نظامی ايران را از بين برد.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - سيد کريم

   نویسنده روس گزارش فروش اسلحه به ایران، کشته شد   

نویسنده روس گزارش فروش اسلحه به ایران، کشته شد

یک روزنامه نگار روس که دقصد داشت گزارشی درباره فروش سلاح از سوی روسیه به ایران و سوریه بنویسد، کشته شد.

به گزارش خبرگزاری آسوشیتد پرس از مسکو، ایوان سافرونوف، روز جمعه گذشته از طبقه پنجم یک ساختمان به پایین پرتاب شده است. وی پیش از این هم اخطارها وتهدیدهای زیادی دریافت کرده بود.

روزنامه کامرسانت، چاپ مسکو که این روزنامه نگار در آن کار می کرده، روز سه شنبه اعلام کرد مرگ وی با موضوعی که روی آن کار می کرده، مرتبط است.

به گفته همکاران این روزنامه نگار، وی مدعی بود به منابعی رسیده بوده که نشان می داده روسیه در پی فروش سلاح های پیچیده نظامی به جمهوری اسلامی ایران و سوریه است.

دادستان عالی مسکو، پرونده مرگ آقای سافرونوف را که یک خبرنگار تخصصی حوزه صنایع نظامی بود، به جریان انداخته است. دادستانی مسکو اعلام کرده آقای سافرونوف به قتل رسیده است.

دست اندرکاران سردبیری روزنامه کامرسانت روز سه شنبه گفتند سافرونوف به آنها گفته که گزارشی در دست دارد که نشان می دهد روسیه در پی فروش سلاح های پیشرفته به ایران و سوریه است اما آنها گزارش را ندیده بودند.

اگر محتویات چنین گزارشی اعلام وتایید شود، کشورهایی که نگران توازن قوا در خاورمیانه هستند، به ویژه آمریکا و اسراییل واکنش هایی جدی به روسیه ممکن است نشان دهند.

کامرسانت در ادامه گفته که آقای سافرونوف، تهدیدها و اخطارهایی دریافت کرده که روی این مطلب کار نکند چرا که ممکن است مقامات امنیتی مرکزی روسیه علیه وی شکایت کرده و به جرم  افشای اسرار امنیتی و دولتی وی را محاکمه کنند.

آقای سافرونوف به همکاران و دبیران خود نگفته بوده تهدیدها را از ناحیه چه اشخاصی دریافت کرده است، اما دبیران روزنامه کامرسانت گفته اند پیشتر و چند بار سافرونوف به اداره امنیتی مرکزی روسیه، اف اس بی، که جانشین کاگ ب است، احضار و بازجویی شده است.

بیشترین اتهامی که ایوان سافرونوف به دلیل آن بازجویی شده، «افشای اسرار محرمانه دولتی و امنیتی» است.

رابطه نظامی روسیه با ایران و سوریه از مهم ترین مسایل مورد مناقشه میان روسیه با مقامات آمریکا و اسراییل است.

مقامات کرملین، با نادیده گرفتن خواسته های مکرر آمریکا و اسراییل، حدود ۲۹ موشک «تور ام یک» را به جمهوری اسلامی ایران فروختند که یک سلاخ پدافندی و دفاعی است و قابلیت حمله ندارد.ارزش این قرارداد، ۷۰۰ میلیون دلار بود.

مقامات جمهوری اسلامی ایران، همچنین از روسیه خواسته اند موشک های «اس ۳۰۰ » که موشک پیشرفته دفاعی و نوعی سپر دفاع موشکی است را به آنها بفروشد که هنوز روسیه ورود به این قرارداد را تایید نکرده است.

آقای سافرونوف پیش از نمایشگاه دفاعی که ماه گذشته در امارات متحده عربی متحده برگزار شد، گفته بود که به دنبال تایید این خبر است که نشان می دهد روسیه در صدد فروش موشک های «اس ۳۰۰ » به ایران و جت های جنگنده «سو ۳۰ » به سوریه است.

بنا به گفته وی، روسیه قصد داشته با واسطه بلاروس، این تجهیزات را به فروش برساند.

پس از بازگشت از امارات، سافرونوف به همکاران خود گفته که در سفر به امارات دریافته که روسیه برنامه بیشتری برای فروش سلاح دارد و به دنبال فروش موشک های «ایسکاندر»، جت های جنگنده «میگ ۲۹ » و موشک های دفاعی «پانتسیر اس یک» به سوریه است.

ایسکاندر، موشک تهاجمی پیشرفته زمین به زمین است که ۲۸۰ کیلومتر برد موثر  و دقیق دارد و ممکن است سوریه به راحتی بتواند اسراییل را تهدید و مورد حمله قرار دهد.

مقامات روزوبورون اکسپورت، که بزرگترین و تنها ترین شرکت فروش اسلحه روسیه است، حاضر نشدند به مطالبی که روزنامه کامرسانت مطرح کرده، واکنش نشان دهند.

منبع: رادیو فردا

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۸ - سيد کريم

       

The Wider War

(AEI – Michael Ledeen – 5 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٧ - سيد کريم

   خصوصی سازی: در سمبه کوبیدن راست محافظه کار و سکوت پرمعنای چپ نامعقول   

خصوصی سازی: در سمبه کوبیدن راست محافظه کار و سکوت پرمعنای چپ نامعقول

گرچه مسئله هسته ای و تبليغات جنجالی پيرامون آن، توجه برخی از فعالين سياسی مردمی را از عمق و تبعات روند "خصوصی سازی" دور کرده است، اما جریانات راست و جناح های سرمايه داری تجاری و بوروکراتيک حاکم بر کشور از آن غافل نبوده اند و بحث های هماهنگی را در راستای این سیاست ها پیش می برند. این در حالیست که جریانات چپ «نامعقول» که مرحله کنونی تحولات جامعه ما را مرحله انقلاب سوسيالستی ارزيابی می کنند،همسو با سکوت معنی دار «چپ نو»، با پاشيدن بذر بی تفاوتی و تخطئهء هر گامی در جهت افشاگری و بسيج عمومی برای مقابله با اين سياست ها، در عمل زمينه مناسب برای دستبرد به حقوق مردم را فراهم می سازند.

دنیای ما

"خصوصی سازی": بر سمبه کوبیدن راست محافظه کار و سکوت پرمعنای چپ نامعقول

با ابلاغ سياست هاي کلي اصل 44 قانون اساسي ، روند تحکيم قدرت اقتصادی طبقات حاکم بر کشور وارد مرحله جديدی شده است، مرحله ای که عدم ممانعت از آن، می تواند زندگی میلیون ها نفر از مردم ما و سرنوشت نسل های آتی را تحت الشعاع خود قرار دهد.

گرچه مسئله هسته ای و تبليغات جنجالی پيرامون آن، توجه برخی از فعالين سياسی مردمی را از عمق و تبعات روند "خصوصی سازی" دور کرده است، اما جریانات راست و جناح های سرمايه داری تجاری و بوروکراتيک حاکم بر کشور از آن غافل نبوده اند و بحث های هماهنگی را در راستای این سیاست ها پیش می برند. این در حالیست که جریانات چپ «نامعقول» که مرحله کنونی تحولات جامعه ما را مرحله انقلاب سوسيالستی ارزيابی می کنند،همسو با سکوت معنی دار «چپ نو»، با پاشيدن بذر بی تفاوتی و تخطئهء هر گامی در جهت افشاگری و بسيج عمومی برای مقابله با اين سياست ها، در عمل زمينه مناسب برای دستبرد به حقوق مردم را فراهم می سازند.

بند " الف" اصل 44 قانون اساسی ، همراه دو بند "دال "و "جیم" ساختار اقتصادی کشور را میان سه بخش خصوصی، تعاونی و عمومی (دولتی) تقسیم می نماید. بخش خصوصی همواره در اقتصاد ایران جایگاه مشخصی داشته است که نمونه بارز آن رکن "بازار" و جایگاه توانمند اقتصادی و سیاسی آن در ایران است. اما، موضوعی که در رابطه با بند الف اصل 44 در این دوران مطرح است، نه وجود " بخش خصوصی"، که گفتیم همواره در عرصه اقتصاد و سیاست ایران، حاضر بوده است، بلکه سیاست های "خصوصی سازی" Privatization Policies است که از قواعد مشخص و معینی پیروی می کند. بحث اجرایی شدن بند الف ، مبتنی بر همین نوع "خصوصی سازی" و تن دادن به همان قواعد و آداب جهانی است که در ایران نمایندگان وابسته به جریانات مختلف سرمایه داری در صدد تحقق آن هستند.

بخش" عمومی" که ثروت و دارایی های کشور را شامل می شود، حاصل زحمات و رنج های نسل هایی از انسانهاست که در جامعه ما زندگی کرده و آنرا برای آیندگان خود باقی گذاشته اند. این ثروت متعلق به عموم مردم ایران، چه نسل حاضر و چه نسل های آینده است و دخل و تصرف غيرقانونی در آن به نفع اقلیتی کوچک ، زیر پا گذاشتن حقوق قانونی اکثریت است. هر ايرانی ميهندوست و مردمی می بایست از زاویه منافع اکثريت مردم، این موضوع را پیگیری کرده و بطور روشن در قبال آن موضع عملی اتخاذ نمايد. نمی توان با گفتن اينکه «تا اين رژيم نرود، کاری برای مردم نمی شود کرد» و يا با اتکا بر اين خيال واهی که گويا منافع « آنی» مردم ربطی به منافع «آتی » آنها ندارد، بی عملی خود را توجيه نمود.

حفاظت از منافع و ثروت های عمومی اکثریت جامعه بر عهده دولت هاست، اما در دفاع از بخش عمومی می بایستی میان آن بخش و وجود فیزیکی دولت ها تفکیک قائل شد. در این رابطه باید بر این موضوع تاکيد شود که متاسفانه علاوه بر جریانات راست وابسته به سرمایه داری، چپ هایی هم وجود دارند که بخش عمومی را از وجود فیزیکی "دولت ها" تفکیک نمی کنند، و دفاع از منافع بخش عمومی ( دولتی) را به دفاع از این« دولت» یا آن« دولت» تنزل می دهند. درحالیکه کاملا برخلاف تفکر آنان ، دفاع از بخش عمومی (دولتی) در عمل به معنای دفاع از حاکمیت مردم بر اموال و ثروت های خودشان است.

در عین حال نمی توان اين را پذيرفت که" چون نمایندگان واقعی مردم در صحنه نیستند و کسانیکه در قدرت هستند، حاکمیت مردم را نمایندگی نمی کنند، پس بايد گذاشت حق حاکميت مردم زير پا گذاشته شود» پيوند عضوی(ارگانيک) بين دفاع از حق حاکميت مردم و مبارزه برای انتقال اين حق به نمايندگان واقعی آنها را بايد هميشه و در همه عرصه های مبارزه در نظر گرفت. نبايد دست کسانی که نمايندگان واقعی مردم نیستند را برای تجاوز به حق حاکميت مردم در عرصه اقتصادی، باز گذاشت.

نبايد نسبت به سیاست هایی که "ریشه کن" سازی مفهوم حاکمیت جمعی مردم را دنبال می کنند و می خواهند حاکميت نخبگان سياسی و اقتصادی را به جای حاکمیت مردم بنشانند، بی تفاوت ماند و اجازه داد که سرنوشت و منافع میلیونها انسان زحمتکش جامعه، دستخوش تهاجمات غيرقانونی جناح های مختلف سرمایه داری قرار گیرد.« چپ نامعقول» با سیاست های ولونتاريستی خود ، از خود در دفاع از منافع آنی وآ تی مردم خلع يد می کند.

بنابراين، بايد وظیفه سیاسی و تبلیغاتی خود را در دو عرصه این چنین تعریف کرد:

1- دفاع از حق حاکمیت مردم .

2- مبارزه برای آنکه نمایندگان واقعی مردم، بتوانند حق حاکمیت مردم را در همه عرصه ها اعمال کنند.

به اعتقاد ما، غیر مسئولانه خواهد بود اگر به صرف اینکه نمایندگان واقعی مردم حق حاکمیت آنها را در عرصه اقتصادی و یاهر عرصه دیگری نمایندگی نمی کنند، ما دفاع از اصل حق حاکمیت مردم و افشای همه جانبه توطئه های آشکار و پنهانی که در جهت نفی حقوق مردم در دست اجرا است را کنار نهاده و سکوت اختيار کنیم

*************************************

رئيس قوه قضائيه ابلاغ كرد:

آغاز تشكيل دادگا‌هها و دادسرا‌هاي تخصصي اصل 44

خبرگزاري فارس: هاشمي شاهرودي رئيس قوه قضائيه دستور آغاز تشكيل دادگاهها و دادسراهاي تخصصي اصل 44 را به دادگاهها و دادسرا‌هاي سراسر كشور ابلاغ كرد.

 

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل روابط عمومي قوه قضائيه، در پي فرمايشات مقام معظم رهبري در ضرورت اجراي اصل 44 قانون اساسي و دستور ايشان مبتني بر اتخاذ راهكارهاي مناسب و اجراي اين اصل از سوي سه قوه،هاشمي شاهرودي رئيس قوه قضائيه روساي كل دادگستري سراسر كشور را روز پنج شنبه به تهران فرا خواند و دستور آغاز تشكيل دادگاهها و دادسراهاي تخصصي اصل 44 را به آنان ابلاغ كرد.

***************************

>گزارش مشروح فارس از اظهارات رضايي، آقامحمدي، دانش جعفري و توكلي درباره اصل 44

خبرگزاري فارس: نشست بررسي سياستهاي كلي اصل 44 روز گذشته در جمع نخبگان جمعيت ايثارگران و با حضور محسن رضايي دبير مجمع تشخيص مصلحت، آقامحمدي عضو مجمع تشخص، دانش جعفري وزير اقتصاد و احمد توكلي رئيس مركز پژوهشهاي مجلس برگزار شد.

*محسن رضايي: اجراي اصل 44 "اقتصاد اسلامي" و نه "آزاد" را در ايران حاكم مي كند

به گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس، دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت: اجراي سياستهاي كلان اصل 44، يكي از الزامات اساسي رسيدن به سند چشم‌انداز ايران 1404 است كه اقتصاد اسلامي را در ايران حاكم مي كند، نه اقتصاد آزاد.

محسن رضائي روز گذشته در نشست نخبگان جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي براي بررسي سياستهاي كلي اصل 44 اظهار داشت: پيرامون سياستهاي كلي اصل 44 قانون اساسي چند سؤال مطرح مي‌شود كه از جمله آنها مي‌توان به اين نكته اشاره كرد كه آيا با اجراي اين سياستها، اقتصاد ايران به سمت اقتصاد آزاد و سرمايه‌داري حركت مي‌كند و يا به سمت اقتصاد اسلامي سوق مي‌يابد.

وي افزود: به عبارت ديگر مباني سياست هاي كلي اصل 44 ، آزادسازي اقتصادي است يا اقتصاد آزاد؟ آيا آزادي اقتصادي به معناي همان اقتصاد آزاد است يا اينكه همانند مردم سالاري ديني كه با هويت انقلاب نيز تعارضي ندارد، مي‌توانيم به سمت آزادسازي اقتصادي برويم بدون آنكه در دامن اقتصاد آزاد بيفتيم. به گفته وي، مباني اقتصاد آزاد كاملا روشن است. اگر همان مباني را در پيش بگيريم، معلوم مي‌شود پس از 20 سال بدنبال اقتصاد آزاد هستيم، در غير اين صورت يك نظام اقتصادي ديگررا مي خواهيم.

رضائي يادآور شد: اصل 44 داراي دو بخش صدر و ذيل است كه بر اساس صدر آن، نظام اقتصادي ايران ازسه بخش تشكيل شده كه بخش هاي خصوصي وتعاوني در واقع مكمل بخش دولتي هستند. بر اساس ذيل اصل نيز قانون تا زماني ازحدود فوق حمايت مي كند كه موجب رشد وتوسعه باشد ومغاير با اسلام وسايراصول ديگر قانون اساسي نباشد. دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به سؤالات مطرح شده در دبيرخانه يادآور شد: علت عدم كارآمدي بنگاهاي دولتي ، توانائي بخش خصوصي و اينكه چه بنگاههاي بايد خصوصي سازي شود مطرح بوده است.

وي با اشاره به عناوين سياست هاي كلي اصل 44 گفت: بند الف شامل محدود سازي دولت به اصل 44 و آزاد سازي اقتصادي، بند ب شامل سياست هاي توسعه تعاوني، بند ج خصوصي سازي اقتصادي، بند د سياست هاي كلي واگذاري و بند ه نيز سياستهاي اعمال حاكميت است.

رضائي يادآور شد: دراين سياستها وي‍ژگي هائي از قبيل محدودسازي دولت به اصل 44 ، رقيب سازي براي دولت توسط بخش خصوصي، خصوصي سازي فعاليت هاي دولتي، انحصارزدايي ازبازارها، گسترش تعاوني ها وتحول مفهومي درآنها به چشم مي‌خورد.

وي در ادامه با مقايسه اين اصول با اقتصاد سياسي اجتماعي تصريح كرد: اجراي سياستهاي كلي اصل44 ، فاصله گرفتن دولت ازمديريت ومالكيت فعاليتهاي اقتصادي (بندهاي الف،ب وج)، حضور ومشاركت بيشتر مردم درفعاليت اقتصادي ( بندهاي الف ،ب وج)، جذب سرمايه،دانايي وفن اوري بيشتر، توانمند سازي افراد وگروههاي اجتماعي درپذيرش نقش هاي اقتصادي وتعامل با يكديگر( بند ج ودال) ، تقويت رقابت در تمامي بازار ها، ( بند دال و ه ) ، ظرفيت سازي ( بند دال وب) و فراهم سازي محيط كسب وكار را در پي خواهد داشت.

به گفته وي اجراي قانون خصوصي سازي، آزاد سازي اقتصادي وحمايت ازسرمايه گذاري داخلي و قانون ضد انحصارنيز مورد توجه قرار گيرد. وي، ارائه لايحه امنيت اقتصادي، ارائه لايحه تشكيل دادگاههاي تخصصي اقتصادي، پولي و بانكي ، تجاري، تشكيل يك معاونت اقتصادي براي پي گيري ونظارت بر فعاليت دادگاهها و محاكم اقتصادي و بررسي شكايات و تربيت قضات و دادستانهاي متخصص حقوقي براي تجديد نظر در آنها از مجلس شوراي اسلامي را جزو وظايف قوه قضائيه در اين خصوص دانست.

وي در خصوص برخي مخالفتها با اجراي اين سياستها يادآور شد: اجراي اين سياستها باعث تحول نظام اقتصادي كشور مي‌شود و طبيعي است كه دشمناني در داخل و خارج كشور داشته باشد. مخالفين اجراي سياستهاي اصل 44 چون از شكوفايي كشور در بعد اقتصادي نگرانند و پيشرفت ايران در صحنه‌‌هاي بين‌المللي در اين بعد براي آنان مشكل آفرين است، با آن مخالفند.

رضايي تصريح كرد: لذا اجراي صحيح اين سياستها، نوعي جهاد با دشمنان خارج از مرز‌ها است كه مخالف توسعه كشور هستند.

به گفته وي، در داخل نيز دو دشمن در اين خصوص وجود دارد كه يكي دشمنان سياسي است. اين افراد نيز نمي‌خواهند ايران از بعد اقتصادي پيشرفت كند و مي‌خواهند از همين طريق ايران را از پا درآورند لذا كارشكني مي‌كنند.

دبير مجمع تشخيص مصلحت يادآور شد: دسته دوم، دشمن نيستند اما چون اين كار، سختي و مشقت دارد و خروج از اقتصاد يارانه‌اي و گداپرور كنوني نيازمند تلاش و زحمت است، با آن مخالفت مي‌كنند. مجموعه اين مسائل سبب شده است كه رسيدن به اهداف سياستهاي كلي اصل 44 و چشم‌انداز، بدون يك مبارزه اقتصادي امكان‌پذير نباشد و در اين زمينه، همگان بايد آماده باشند. به همين دليل عنوان جهاد اقتصادي كه توسط مقام معظم رهبري مطرح گرديد ، كاملا صحيح است.

وي در پاسخ به سوالي مبني بر اينكه آيا صرفا تكيه به مباني موجب شتابگيري كار مي‌شود، گفت: يكي از موانع اصلي تحقق اين سياستها، رويكردها و نگاه‌هاي مختلف به اقتصاد كشور پس از اجراي اين سياستها است. هنوز اين ابهام وجود دارد كه هم اكنون ايران به اشتباهات اقتصادي خود پي برده و بدنبال اقتصاد سرمايه‌داري است كه بايد به اين ابهام پاسخ داد. عده‌اي از دلسوزان داخلي نيز نگرانند كه نكند اقتصاد كشور به سمت اقتصاد غربي و سرمايه‌داري سوق پيدا كند. لذا تبيين مفاهيم و مباني اين سياستها بسيار اهميت دارد.

وي يادآور شد: تضمين اجراي اين سياستها در كشور، اعتقاد دولتمردان و تغيير رفتار آنان در اين خصوص است. نكته اينجا است اگر اعتقادات و رفتارهاي مسئولين، در جهت اجراي اين سياستها تغيير نكند، خود يكي از بزرگترين موانع اجرايي خواهد بود. قدرت انطباق پذيري مردم با نظام و رهبري بسيار زياد است، مشكل كنوني در واقع سيستم بروكراتيك حاكم بر ادارات است كه بايد فكري اساسي براي آن شود.

به گفته وي، مجلس گامهاي مناسبي در جهت اجراي اين سياستها برداشته است كه دولت و قوه قضائيه نيز بايد اين كار را انجام دهند تا رفتارها و سياستها در ادارات دولتي متناسب با اين اجراي سياستهاي كلان اصل 44 شود.

وي تاكيد كرد: اجراي اين سياستها براي نظام بسيار اهميت دارد و مخالفان اجراي ان نيز از هر حربه‌اي استفاده خواهند كرد. حتي عده‌اي بر عليه آن برنامه ريزي كرده‌اند تا وجهه آنرا تخريب كنند، به همين دليل شايد پيدا شدن چيزي شبيه شهرام جزايري در اين خصوص نيز براي تخريب سياستها، بعيد نباشد. رضايي خاطر نشان كرد: اجراي صحيح اين اصول، مستلزم پيگيري آن در جامعه نيز مي‌باشد چرا كه اگر تنها در سطح دولت و حاكميت بماند، كاري از پيش نمي‌رود و وظيفه انقلابي و شرعي ما است كه امتداد آنرا در جامعه نيز دنبال كنيم. حتي عده‌اي مي گويند چرا اين مباحث، در اين زمان مطرح شده است. اجراي صحيح سياستهاي كلي اصل 44 تلاش جدي همه دلسوزان انقلاب رامي‌طلبد.

*آقامحمدي:سرمايه گذاري 3700 ميليارد دلاري در ايران

به گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس، علي آقامحمدي عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام روز گذشته در نشست نخبگان جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي براي بررسي سياستهاي كلي اصل 44، گفت:. فرهنگ سرمايه‌گذاري توسط ايرانيها بايد ايجاد شود. اين‌گونه نباشد كه اگر بشنويم فلان خارجي 16 ميليارد دلار سرمايه‌گذاري كرد، خوشحال شويم ولي اگر فلان ايراني همان مبلغ را سرمايه‌گذاري كند، بگوييم از كجا آورده، خانه‌اش كجاست؟

آقامحمدي ادامه داد: در بخش دوم بند الف سياستهاي كلي اصل 44 فعاليت‌هاي ذيل اصل 44 را كه ضروري نيست، نبايد دست دولت باشد، و قرار شد ظرف سه سال 60 درصد از آن فعاليتها هر سال 20 درصد واگذار شود، يعني سال 85، حدود 20 درصد سال آينده 20 درصد و سال 1387 حدود 20 درصد سهم دولت در آن صنايع واگذار شود. عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام در مورد بند ب سياستهاي كلي اصل 44 گفت: بخش تعاون از مهمترين بخشهاي اقتصادي است كه طبقه متوسط جامعه را شامل مي‌شود، افراد فرهنگي، دانشگاهي، پزشكان و تحصيل‌كردگان در اين طبقه جا دارند.

وي گفت: طبق سند چشم‌انداز بخش تعاون بايد ظرف 20 سال چشم‌‌انداز 25 درصد از توليد ناخالص داخلي را داشته باشند، در حالي كه اكنون سهم بخش تعاون از اقتصاد ملي طبق آمار بانك مركزي يك درصد و طبق آمار وزارت تعاون 5 درصد است رسيدن به سهم 25 درصدي خيلي سخت است.

وي گفت: هم‌اكنون اعلام مي‌شود كه يك ميليون نفر متقاضي پشت كنكور دانشگاهها وجود دارد، اين يعني وجود نقدينگي فراوان، كافي است آموزش عالي مجوز مراكز آموزش عالي خصوصي بدهد و اين تقاضاها جواب داده شود.

آقامحمدي خاطرنشان ساخت: بند ج اصل 44 كه براي واگذاريهاي دولتي به طبقه كم‌درآمد جامعه است.

وي گفت: حدود 10 درصد جمعيت كشور، در دهكهاي پايين درآمدي 9/1 درصد از درآمد كشور و دهك دوم 5/2 درصد درآمد را به خود اختصاص داده‌اند.

آقامحمدي گفت: براي هر خانواده متوسط 5 نفره 10 ميليون تومان سهام عدالت به صورت 5 ميليون تومان رايگان و 5 ميليون تومان به صورت قسطي از محل سود آينده سهام واگذار مي‌شود.

وي گفت: طبق گزارش رئيس جمهور، حجم خصوصي‌سازي در سال گذشته 10 برابر خصوصي‌سازي‌هاي قبل از آن بوده است.

*احمد توكلي: حجم دولت تا سال 82 هر سال رو به افزايش بوده است

به گزارش خبرنگار اقتصادي خبرگزاري فارس، احمد توكلي روز گذشته در نشست نخبگان جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامي براي بررسي سياستهاي كلي اصل 44 گفت: تعداد شركتهاي دولتي از سال 56 تا 1368 حدود 11 درصد رشد كرده ، در برنامه اول 57 درصد، برنامه دوم 32 درصد و برنامه سوم توسعه 5 درصد رشد عددي شركتهاي دولتي بوده است.

وي گفت: اگر نسبت سرمايه‌گذاري جديد به واگذاري سهام دولتي واگذار شده در نظر گرفته شود، اين نسبت در طول سالهاي 70 تا 1382 حدود6/10 درصد بوده و در عمل حجم دولت بزرگتر شده است. رئيس مركز پژوهشهاي مجلس افزود: با واگذاري تصديهاي دولت به بخش غيردولتي، بهره‌وري افزايش نيافته است، زيرا هم اكنون رتبه ايران از نظر آزادي فضاي كسب و كار در دنيا 155 مي باشد.

توكلي با اشاره به واگذاري در شركت راه اهن گفت: آنچه در عمل اتفاق افتاده به جاي كاهش هزينه، افزايش هزينه توليد خدمات همراه شده است، پس خصوصي سازي در اين بخش به كارايي بيشتر منجر نشده است.

وي گفت: طبق تحقيق سازمان بين‌المللي كار ILO دست كم 30 سال زمان نياز است كه تا با داشتن نرخهاي رشد بالاي 10 درصد، كل جمعيت كشور از نعمت رشد اقتصادي برخوردار شوند، در حالي كه اين وعده دراز مدت به درد جامعه انقلابي ايران نمي‌خورد. توكلي گفت: در سياستهاي كلي اصل 44 قانون اساسي هم وجه كارايي و هم جنبه عدالت اجتماعي مد نظر سياستگذاري است. وي گفت: بخش تعاون مورد تاكيد سياستهاي كلي اصل 44 است، بخش تعاون در واقع همان مالكيت خصوصي است، ولي روي توزيع درآمد حساس هستند. رئيس مركز پژوهش‌هاي مجلس افزود: سياستگذار در ابلاغ سياستهاي كلي اصل 44 قانون اساسي به بحث توزيع درآمد و نتيجه خصوصي سازي اهميت داده است. توكلي افزود: از نظر منطقي بخش عمومي غير دولتي از بخش دولتي كارآمدتر است و سازمانهاي عمومي مانند تامين اجتماعي بايد كارآمدتر شوند، در حالي كه تاكنون با اعمال نظر دولت در انتصاب مديران آن دچار ناكارايي شده است.

توكلي با بيان اين كه هنوز از سياست تثبيت قيمتها دفاع مي‌كند، افزود: اين سياست جلوي افزايش قيمت ها را گرفته و آن را مهار كرد.

پیشنهادهای مرکز پژوهش‌ها برای اجرایی شدن سیاست‌های اصل 44

به گزارش خبرگزاری مهر، دفتر مطالعات اقتصادی این مرکز با بررسی اهم الزامات اجرای سیاست‌های ابلاغی اصل چهل و چهارم قانون اساسی، از شتاب بخشیدن به رشد اقتصاد ملی، گسترش مالکیت در سطح عموم مردم به منظور تامین عدالت اجتماعی، ارتقای کارآیی بنگاه‌های اقتصادی و بهره‌وری منابع مادی، انسانی و فناوری، افزایش رقابت‌پذیری در اقتصادی ملی، کاستن از بار مالی و مدیریتی دولت در زمینه تصدی فعالیت‌های اقتصادی، افزایش سطح عمومی اشتغال وتشویق اقشار مختلف مردم به پس‌انداز و سرمایه‌گذاری و بهبود و درآمد خانوارها به عنوان اهداف مندرج در ابلاغیه‌ اول نام برد و با تشریح اهداف ابلاغیه دوم افزود: فضای مناسب کسب و کار ایران در سال 1385 از نظر شاخص‌های مختلفی نظیر ریسک امنیتی، ثبات سیاسی، قوانین و مقررات، اقتصادکلان، مالیات‌ها و امثال اینها در میان سایر کشورهای جهان بالا بوده که این امر به معنای وجود فضای پر مخاطره برای سرمایه‌گذاری در کشور می‌باشد که این ریسک و نااطمینانی، هزینه های زیادی به بنگاهها تحمیل می‌کند و بسیاری از سرمایه‌گذاری‌های بالقوه را غیرسودمند می‌نماید.

مرکز پژوهش‌ها سپس با اشاره به لزوم اصلاح – ذهنیت - افکار عمومی در مورد خصوصی‌سازی، خواستار شفاف‌سازی اطلاعات و ترویج فرهنگ‌ سهامداری و تعاون در کشور شد و افزود: الزامات قانونی و ساختاری نیز در این باره باید مد نظر قرار گیرند. دفتر مطالعات اقتصادی مرکز پژوهش‌ها در ادامه با ارائه پیشنهاداتی تاکید کرد که در درجه اول دولت باید در اعمال سیاست‌های خود – در این زمینه - به نحوی عمل کند که مردم اعتماد لازم را نسبت به اجرای وعده‌های مسئولان پیدا کنند و در همین حال دولت، مجلس، قوه قضاییه و سایر نهادها گام‌اساسی در زمینه امن‌کردن فضای کسب و کار کاهش ریسکهای تجاری و غیرتجاری در کشور بردارند.

مرکز پژوهش‌ها همچنین با بیان این مطلب که سهام بنگاه‌های مشمول واگذاری باید در یک فضای کاملا رقابتی عرضه شده و اطلاعات – آنها - به صورت شفاف در اختیار مردم قرار گیرد، افزود: نظام تامین اجتماعی کشور نیز – باید – به نحوی تقویت شود که از عوارض ناشی از واگذاری‌ها در بخش نیروی انسانی شاغل جلوگیری کند.

تنور داغ اصل 44

دنیای اقتصاد: دكتر فرهاد فزوني

1 - پس از اظهار نارضايتي مجدد مقام‌معظم رهبري از نحوه اجراي سياست‌هاي كلي اصل 44 و دستورات موكد ايشان بر تسريع و تسهيل در انجام امور، دولتمردان و مجلسيان بار ديگر اجراي اصل 44 را سرلوحه گفتار خويش كردند و هر كدام به‌زعم خود و با تفسيري خاص از اين مسووليت خطير سخن گفتند.

۲ - دكتر احمدي‌نژاد كه مهم‌ترين فرد در نحوه اجراي اين اصل است در جمع اعضاي سازمان نظام مهندسي اعلام نمود كه «مهم‌تر از اجراي اصل 44 كاري نداريم» و «دولت مصمم است تا سطح مقاومت در برابر حضور مردم در اقتصاد كشور را بشكند» (دنياي اقتصاد 06/12/85). اما ايشان اعلام نفرمودند كه از كدام مقاومت سخن مي‌گويند. مقاومت‌هاي فردي مديران اجرايي و عدم‌باور به اين سياست‌ها و يا سدهاي قانوني؟ ترس جامعه (از جمله دولتيان) از ارزان‌فروشي و تجمع ثروت در دست افراد محدود و افزايش فاصله طبقاتي و يا هراس كاركنان و مديران دولتي از كاهش تعداد شاغلان و از دست دادن كار و مسند خود؟ علاقه دولت به پيوند سهام عدالت و سهام بخش‌خصوصي و يا بيم بخش‌خصوصي به ادامه دخالت‌هاي دولت در ريز به ريز امور اقتصادي، بي‌توجهي به قوانين علمي اقتصاد و تداوم اقتصاد بخشنامه‌اي؟ به هر تقدير هر دردي درمان خاص خود را طلب مي‌كند و «دكتر» بايد با شناسايي و شفاف‌سازي درد در پي درمان آن باشد.

3 - الياس نادران، رييس كميسيون ويژه مجلس براي اصل 44 اعلام داشته «بر اساس يك تكليف قانوني دولت موظف مي‌شود 60درصد تصدي‌هاي غير از اصل 44 را تا پايان سال آينده واگذار كند.» (دنياي اقتصاد 07/12/85). آيا نيازي به اين تكليف داريم؟ بند الف سياست‌هاي كلي اصل 44 كه در تاريخ 01/03/84 و پيرامون سياست‌هاي كلي توسعه بخش‌هاي غيردولتي و جلوگيري از بزرگ شدن بخش دولتي ابلاغ شد صراحت دارد كه دولت «موظف است هر گونه فعاليت را كه مشمول عناوين صدر اصل 44 نباشد، حداكثر تا پايان برنامه 5ساله چهارم (سالانه حداقل 20درصد كاهش فعاليت) به بخش‌هاي تعاوني و خصوصي و عمومي غير دولتي واگذار كند». آيا ابلاغ فرمان رهبري براي دولت تكليف نبود و باز نياز به مصوبه مجلس داريم؟ آيا بهتر نيست مجلسيان بگويند كه جلسات كميسيون ويژه مجلس چه ثمري براي كشور داشته است؟و چقدربه اجراي اصل 44 سرعت بخشيده است؟

4 - اگر دولت لايحه خصوصي‌سازي 74 ماده‌اي را كه از ميان آن مي‌توان حداقل سه لايحه مجزا درآورد، به مجلس بفرستد، مجلس طي چه زماني آن را بررسي و تصويب خواهد كرد؟ نمايندگان محترم چند صد پيشنهاد اصلاحي پيرامون مواد مختلف اين لايحه، ارائه خواهند كرد؟ به ياد داشته باشيم كه لايحه امور گمركي پس از حدود يك دهه سكونت در مجلس و بحث و فحص و جلسات مختلف، از سوي دولت باز خوانده شده است. لايحه خصوصي‌سازي چه سرنوشتي خواهد داشت؟ آيا بهانه آماده نبودن زيرساخت‌هاي اجرايي باعث مي‌گردد كه با صرف چند ماه ديگر لايحه جديدي تدوين گردد و سپس آن هم رد شود و ...؟

5 - آيا واقعا همه عمق ابلاغيه و فرمايشات مقام معظم رهبري را دريافته‌اند؟ پس چرا يك ضلع مثلث دولت، مجلس، بخش‌خصوصي را نديده مي‌گيرند؟ جايگاه بخش خصوصي در تصميم‌گيري‌هاي دولت و مجلس كجاست؟ در حكومت مردم‌سالاري، ملت، دولت و مجلس را براساس نحوه عملكرد آنان تعيين مي‌كند و ميزان راي ملت است. بخش‌خصوصي يعني بخش مردمي، بخشي كه براساس پيشنهادات مجمع تشخيص مصلحت نظام و باور راسخ مقام معظم رهبري براي به دست گرفتن اقتصاد كشور مورد اعتماد و تاييد قرار گرفته است و تا زماني كه نظرات و خواسته‌هاي بخش‌خصوصي لحاظ نشود. قانون ها و دستورالعمل ها ما را به سر منزل مقصود نخواهد رساند. اگر دولتمردان و مجلسيان براي اجراي سياست‌هاي كلي اصل 44 به دنبال رهيافت هستند. با توجه عميق به علت‌العلل صدور اين ابلاغيه به خاطر بسپارند كه «تو خود حجاب رهي حافظ، از ميان برخيز».

* عضو هيات نمايندگان اتاق تهران

گروه اقتصادي ؛ ابلاغ سياست هاي کلي اصل 44 در سال گذشته با واکنش مثبت بسياري از اقتصاددانان مواجه شد. از سوي ديگر مسوولان امر نيز خود را آماده و علاقه مند به تحقق اهداف اين ابلاغيه اعلام کردند. محمود احمدي نژاد در ديدار با جمعي از مهندسان ايران دراين باره چنين مي گويد؛ «در عرصه اقتصادي کشور مهمتر از اجراي اصل 44 در کشور نداريم؛ حتي دنيا هم حساس شده است که ما چه مي خواهيم بکنيم چرا که ايران کشور بزرگي است و اگر اقتصاد کشور را در ريل صحيح آن بيندازيم، کل دنيا و منطقه را تکان مي دهد.» اين جريان همچنان ادامه داشت و بسياري از نمايندگان و وزيران و معاونان آنها هر فرصتي را براي تجليل از اين تصميم از دست نمي دادند. با اين حال اجرايي شدن اين مساله همچنان در هاله يي از ابهام قرار داشت و هيچ حرکتي در جهت نيل به اهداف اصل 44 به چشم نمي خورد. اين مساله منجر به بروز نارضايتي از سوي مسوولان رده اول نظام شد. اولين واکنش را اکبر هاشمي رفسنجاني و از قول مقام معظم رهبري نشان داد. وي در همايش ملي سياست هاي کلي اصل 44 قانون اساسي به انتقاد از دست اندرکاران اجرا و نظارت اين اصل 44 قانون اساسي پرداخت و با «ضعيف» خواندن اين عملکردها از موضع مقام معظم رهبري در اين زمينه خبر داد.

 

هاشمي رفسنجاني گفت؛ «ما از زماني که اجازه يافتيم سياست هاي اصل 44 قانون اساسي را در مجمع تشخيص مصلحت نظام بنويسيم، ارزيابي خودمان اين بود که اين امر باعث ايجاد يک انقلاب اقتصادي خواهد بود که خوشبختانه اين تعبير را نيز در هفته هاي گذشته از زبان رهبر معظم انقلاب شنيديم.»

وي در ادامه از جلسه خود با مقام معظم رهبري خبر مي دهد؛ «رهبري ما را به جلسه يي دعوت کرده تا در خصوص سياست هاي کلي اصل 44 قانون اساسي صحبت کنيم. ايشان در اين جلسه نکات دردمندانه يي را بيان کردند که در اينجا به توضيح آن نمي پردازم اما نکاتي را براي اطلاع عرض مي کنم که در نوع خود جالب است تا ملت ما بدانند رهبرشان چه مي خواهد. مقام معظم رهبري فرمودند انتظار ما از سياست هاي کلي اصل 44 ايجاد يک انقلاب اقتصادي بود، ايشان درست همان اميدي که ما داشتيم را به زبان آوردند.»

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام اضافه مي کند؛ «رهبري عنوان کردند که اگر مي خواهيم ايران در 20 سال آينده به لحاظ اقتصادي به يک قدرت تبديل شود، اين هدف بايد با يک انقلاب اقتصادي واقعي همراه شود و انقلاب اقتصادي نيز جز با حضور جدي بخش خصوصي محقق نمي شود.»

هاشمي رفسنجاني در ادامه به تلويح به نقش خويش نيز در تدوين اين اصل اشاره مي کند؛ «اصل 44 قانون اساسي در فضاي ويژه يي نوشته شد. در ابتداي انقلاب، خبرگان کشور مراقب بودند که نکاتي را در ذيل اين اصل بگنجانند تا شرايط لازم براي تحقق آن فراهم شود و عمليات اجراي اين امر در تاريخ جمهوري اسلامي ايران در نوع خود جالب و طنزگونه است. در اوايل انقلاب دو جريان راديکال و محافظه کار در کشور وجود داشت. اکثريت مجلس اول را نيز طرفداران راديکال ها تشکيل مي دادند. در آن زمان بحث هاي مربوط به اصل 44 قانون اساسي اينگونه بود که جريان راديکال که به گرايش چپ متمايل بود، به سمت صدر اصل 44 مي رود اما شوراي نگهبان به سمت ذيل اين اصل گرايش داشت که اين امر در نهايت به تشکيل مجمع تشخيص مصلحت نظام منجر شد.» هاشمي رفسنجاني سپس به جريان کند اجراي اين اصل هم اشاره مي کند؛ «ما در مجمع تشخيص به عنوان ناظر وظيفه خود را به خوبي انجام نداده ايم. قوه قضائيه نيز زمينه لازم را براي ايجاد امنيت سرمايه گذاري و راحتي خاطر براي کساني که مي خواهند زندگي خود را در اين بخش به کار گيرند، فراهم نکرده است. مجلس شوراي اسلامي نيز جز تشکيل يک کميسيون در راستاي اين اصل، کار جدي انجام نداده است. دولت هم در اجراي اين سياست ها بسيار کند عمل مي کند. در مجموع دست اندرکاران اجرا و نظارت اين اصل عقب هستند.»

چندي بعد مقام معظم رهبري در ديدار مسوولان و دست اندرکاران اجراي سياست هاي کلي اصل 44 از اقدامات صورت گرفته ابراز نارضايتي کرده و افزودند؛ «اين مشکل از بي توجهي به نقش سياست هاي اصل 44 در ايجاد تحول عظيم اقتصادي در کشور ناشي شده و يا به علت برداشت هاي مختلف و نرسيدن به يک درک مشترک در بخش ها و دستگاه هاي مختلف به وجود آمده است که هدف از برگزاري اين جلسه، تبيين اهميت موضوع و رسيدن به يک برداشت واحد است.» ايشان سپس به لزوم تغيير قوانين اشاره مي کنند؛ «تلاش براي ايجاد اين تغييرات از وظايف حتمي قواي سه گانه و همه دستگاه هاي کشور است و همه فعاليت ها و برنامه ريزي هاي اقتصادي بايد در چارچوب سياست هاي اصل 44 صورت گيرد.»

با وجود تمامي اين مواضع و جهت گيري ها هنوز موانعي وجود دارد که نه تنها براي تحقق اين جريان کافي به نظر نمي رسد بلکه در حال حاضر نيز به عنوان يکي از موانع عمده فعاليت هاي اقتصادي به حساب مي آيد. يکي از مهمترين اين موانع کمبود نقدينگي در صنعت است که به گفته اغلب صنعتگران ايراني ريشه آن در قوانين بانکي و مشکلات زيادي است که به وسيله بانک ها براي اعطاي وام و تامين مالي ايجاد مي شود. بانک ها در ايران براي اعطاي وام به تمامي متقاضيان اعم از صنعتگر و يا فردي عادي ضوابط سختگيرانه يي را اعمال مي کنند. جدا از اين که هريک از ما صاحب کارخانه يي عظيم چون ايران خودرو باشيم و يا اين که براي ساخت اتاقي در روستا وام درخواست کنيم بايد داراي وثايق ملکي و دارايي در بورس و ... باشيم. اين مساله موجب مي شود بسياري از صنايعي که عمدتاً سرمايه در گردش مورد نياز آنها بيشتر از سرمايه ثابت شان است نتوانند آنگونه که بايد به اهدافشان دست پيدا کنند و اغلب مجبور به استفاده از نقدينگي موجود در خارج از سيستم هاي بانکي مي شوند که هزينه سرمايه گذاري آنها را بالا مي برد و از سوي ديگر موجب افزايش ريسک نيز مي شود. به اين موضوع مسوولان صنعتي ايران نيز اعتراف دارند.

ایران: يادداشت اقتصادى :الزامات سياست هاى اصل ۴۴

ديدار دست اندركاران اجراى سياست هاى اصل ۴۴ قانون اساسى كشور با مقام معظم رهبرى مى تواند به عنوان يك نقطه عطف تاريخى براى تسريع در اجراى اين سياست ها به عنوان عامل مهم ايجاد جهش بزرگ اقتصادى در زمينه توليد و افزايش ثروت ملى و برقرارى عدالت اجتماعى تلقى شود. براساس سند چشم انداز ۲۰ ساله، ايران بايد به قدرت اول اقتصادى منطقه تبديل گردد. براساس اين سند راهبردى و مهم، رشد اقتصادى پيوسته، باثبات و پرشتاب، برخوردارى از امنيت غذايى، توزيع مناسب درآمد، ارتقاى نسبى سطح درآمد سرانه و رسيدن به اشتغال كامل از ويژگى هاى توسعه كشور محسوب مى شود.

براساس فصل دوازدهم قانون برنامه چهارم توسعه، دولت موظف به كاهش حجم تصدى ها، افزايش مشاركت مردم در اداره امور كشور و كوچك سازى دولت شده است. از نظر شاخص هاى كلان اقتصادى در برنامه چهارم توسعه، دولت بايد نرخ رشد اقتصادى كشور را از ميانگين ۳/۹ در سال (ميانگين سال هاى ۸۰-۱۳۷۰) به ۸ درصد و نرخ بيكارى را از ۱۲/۸ درصد به ۸/۴ درصد كاهش دهد. براى رسيدن به اين اهداف مهم، اجراى سياست هاى اصل ۴۴ قانون اساسى به نحو صحيح و با سرعت معقول از ضروريات است. اجراى اين سياست ها سبب خواهد شد كه از پتانسيل هاى نهفته در اقتصاد كشور به نحو مطلوب استفاده شود و متناسب با ميزان پيشرفت در اجراى اين سياست ها، آثار آن به تدريج در رونق اقتصادى كشور و تحقق اهداف برنامه چهارم و سند چشم انداز نمايان خواهد شد. مدتى است از ابلاغ اين سياست ها كه به نحو هوشمندانه اى طراحى شده گذشته است و با اجراى صحيح و متوازن آن مى تواند تحولات عظيم در اقتصاد كشور ايجاد كند.

ايجاد يك ساختار اجرايى فراسازمانى در سطح معاون رئيس جمهورى، پرهيز از اشتباهات خصوصى سازى هاى انجام شده در دولت هاى گذشته، طراحى و تدوين قوانين و مقررات مناسب با اين تحول اساسى، كوچك سازى و پويا نمودن حجم كلان ادارى دولت، تعريف نقش جديد براى دولت در سياستگذارى، هدايت و نظارت بر اقتصاد ملى با توجه به ابلاغ و اجراى سياست هاى اصل ۴۴ قانون اساسى و سرانجام به كارگيرى كارشناسان و مديران توانمند، متخصص، تحول گرا و خلاقى كه بتوانند آزاد از وابستگى به چارچوب سنتى ادارى اين امر مهم را به سر منزل مقصود برسانند از الزامات موفقيت در اجراى اين سياست ها است.

 

  منبع: دنیای ما

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - سيد کريم

   چگونه اسرائیل وارد "باشگاه دارنده گان سلاح هسته ای" شد؟   

چگونه اسرائیل وارد "باشگاه دارنده گان سلاح هسته ای" شد؟

Israel crossing the nuclear threshold 

در طول سه دهه ای که اسرائیل مسلح به تکنولوژی هسته ای شده است ، این دولت و دولت آمریکا همواره تلاش داشته اند تا این مسئله را مخفی نگاهدارند. گرچه جهان از همانموقع به این مسئله واقف بود.

در تاریخ 28 آپریل سال 2006 در واشنگتن، بخشی از آرشیو امنیت ملی آمریکا پس از 30 سال از رده سری خارج شد که در میان آن سند مهمی قرار داشت. این سند پرده از روی یکی از مهمترین خط مشی های سیاسی تاریخ معاصر آمریکا در مورد برنامه سلاح هاس هسته ای اسرائیلیان در اولین سال دولت ریچارد نیکسون بر می داشت. در زمان نیکسون بحث بر سر این بود که چه از نظر سیاسی و چه از نظر تکنولوژی آیا اساسا این برای دولت نیکسون امکان پذیر است، تا با تلاش مانع از این شود که اسرائیل به تکنولوژی هسته ای مسلح شود و یا برعکس، آمریکا می بایستی تلاش نماید، مقرراتی را پیدا نماید که اجازه دهند "اسرائیل هسته ای" موجودیت یابد.

طبیعی است که با وجود سیاستمدارانی چون هنری کیسینجر، مورد دوم تحقق یافت و اسرائیل وارد "باشگاه دارنده گان سلاح هسته ای" شد، و با توجه به تجاوزات مکرر اسرائیل به سرزمین های همسایه و فلسطینان در داخل کشور، بهیچوجه این نگرانی در میان سیاستمداران جهان سرمایه داری وجود نداشت که مانع از "اسرائیل هسته ای" شوند! حتی اسرائیل هیچگاه از سوی کشورهای پرقدرت تحت فشار قرار نگرفت تا قرارداد NPT را امضا نماید.

بهر صورت اسناد منتشره آرشیو امنیت ملی آمریکا، مبنایی شد تا دو محقق بنام های Avner Cohen and William Burr، مقاله ای تحت عنوان "Israel crosses the threshold" در شماره ماههای می و جون سال 2006 بولتن "دانشمندان اتمی" در این مورد به رشته نگارش درآورند. برای علاقمندان در مورد اطلاع بیشتر در مورد "اسرائیل هسته ای" ، نظرشان را به لینک زیر جلب می نمائیم:

http://www.gwu.edu/~nsarchiv/NSAEBB/NSAEBB189/index.htm

منبع: دنیای ما

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - سيد کريم

   سيماي خانوادگي جرج بوش   

سيماي خانوادگي جرج بوش  (بخش اول)

عبدالله شهبازي

زماني‌که حادثه 11 سپتامبر 2001/ 20 شهريور 1380 رخ داد، تدوين جلد پنجم کتاب زرسالاران تمامي اوقات اينجانب را به خود اختصاص داده بود. اهميت اين حادثه چنان عظيم بود که روند عادي کار را متوقف کردم و بيش از دو ماه پژوهشي سنگين را براي شناخت ريشه‌هاي آن پيش بردم؛ و از 17 آبان 1380 سلسله مقالاتي را با عنوان "جرج بوش، مافياي نظامي- شيميايي و پروژه جنگ با تروريسم" در روزنامه صداي عدالت منتشر کردم که تا 6 شماره ادامه يافت. معهذا، ضرورت به پايان بردن زرسالاران سبب شد که کار را موقتاً به کنار نهم

در کوران اين بررسي، برايم ترديدي نماند که حادثه 11 سپتامبر و تحولات پسين آن تصادفي نيست بلکه پيامد طراحي دقيق کانون سوداگر و جنگ افروزي است که امروزه جرج بوش و ديک چني و توني بلر به‌عنوان سه سخنگوي اصلي آن شناخته مي‌شوند. اين همان شبکه سوداگر آمريکايي- انگليسي است که در گذشته نيکسون، ريگان و جرج بوش اوّل را در مقام رئيس‌جمهور ايالات متحده آمريکا جاي داده بود.

اندکي بعد، انعقاد قرارداد دويست ميليارد دلاري پنتاگون با کمپاني هواپيماسازي لاکهيد مارتين بر اين نظر مهر تأييد زد. اين قرارداد براي ساخت جنگنده‌هاي جديد اف. 35 بود که بايد در دوران "جنگ با تروريسم"- به‌عنوان عرصه‌اي جديد و متفاوت با دوران جنگ سرد- به‌کار گرفته شود. اين قرارداد در زمان خود جنجالي بزرگ را برانگيخت و رسانه‌هاي غربي آن را "بزرگ‌ترين پيمان تسليحاتي تاريخ ايالات متحده آمريکا" خواندند. براي مقابله با اين موج و موجه جلوه دادن قرارداد فوق، جرج بوش‌ و دونالد رمسفلد، وزير دفاع او، مرتب تکرار مي‌کردند که جنگ با تروريسم "جنگي جديد" و با "تاکتيک‌هاي جديد و ناشناخته" است؛ و رمسفلد مي‌گفت: سيستم جنگي ايالات متحده در دوران جنگ سرد و براي مقابله با ابرقدرتي چون اتحاد شوروي ساخته شده و تسليحات کنوني، مانند جنگنده‌هاي اف. 22، براي مقابله با اهداف آن زمان طراحي‌شده است. اکنون که با پديده‌اي "نو" و "ناشناخته" به‌نام "تروريسم جهاني" مواجهيم، تسليحات آن دوران کهنه و فاقد کارايي است و اينک به سيستم دفاعي و تسليحات جديد متناسب با اين دشمن نياز داريم.

در همان زمان، به يمن پوشش فراگير غول‌هاي رسانهاي،‌ به‌ويژه CNN، طبيعت بکر و کوهستاني افغانستان به بزرگ‌ترين نمايشگاه تاريخ براي تبليغ کالاهاي جديد کمپاني‌هاي تسليحاتي آمريکا و بريتانيا بدل شد. و جالب‌تر اين که نه کمپاني لاکهيد مارتين و نه وزارت دفاع آمريکا (پنتاگون)، که قاعدتاً بايد براي منافع ملّي اهميتي خاص قائل باشد، حاضر نشدند کمپاني بوئينگ را، به‌عنوان دومين کمپاني سازنده هواپيما در ايالات متحده، در اين پيمان شريک کنند. بدينسان، ضربه اقتصادي مهيبي بر بوئينگ وارد شد که به اخراج سي هزار نفر نيروي متخصص شاغل در آن انجاميد و بحراني بزرگ در شهر سياتل،‌ مقر بوئينگ،‌ پديد ساخت. در مقابل، اندکي بعد گروهي از کمپاني‌هاي بزرگ تسليحاتي بريتانيا، که نگارنده در جريان پژوهش زرسالاران با پيشينه و پيوندهاي ايشان آشنايي کامل داشت (ويکرز آرمسترانگ، مارکوني، رولزرويس و جنرال الکتريک)، در کنار کمپاني آمريکايي نورتروپ گرومن،‌ به‌عنوان شريک لاکهيد وارد عمل شدند.

قرارداد دويست ميليارد دلاري با لاکهيد پايان کار نبود و از آن زمان کساني مانند نورم ديکز (نماينده دمکرات از واشنگتن) و رندي کانينگهام (نماينده جمهوري‌خواه از کاليفرنيا)، با حمايت از دونالد رمسفلد، وزير دفاع،‌ تلاش براي خريد چهل فروند بمب‌افکن ب. 2 را آغاز کردند. اين هواپيما به‌وسيله کمپاني نورتروپ گرومن،‌ شريک لاکهيد در قرارداد ساخت جنگنده‌هاي اف. 35، ساخته مي‌شود و قيمت هر فروند آن دو ميليارد دلار است.

بدينسان، حادثه 11 سپتامبر 2001 روندي از سوداگري‌هاي مشکوک مالي را، به بهانه "جنگ با تروريسم"، آغاز کرد که تا به امروز ادامه يافته و بودجه نظامي ايالات متحده آمريکا براي سال 2003 را به رقم 380 ميليارد دلار (بيش از يک ميليارد دلار در روز) رسانده است. توجه کنيم که اين بودجه حتي در سال‌هاي جنگ سرد نيز توجيه کافي نداشت ولي امروزه به يمن هياهوي رسانه‌هاي وابسته به اين شبکه سوداگر و با برافراشتن مترسکهايي چون بن‌لادن و "القاعده" توجيه يافته است. با توجه به اين تحولات نگارنده در آن زمان چنين پيش‌بيني کرد:

با توجه به ارقام خيره‌کننده‌اي که پروژه "جنگ با تروريسم" فراروي مافياي نظامي‌گراي غرب قرار داده،‌ جنگ در منطقه قطعاً به‌سادگي و به سرعت پايان نخواهد يافت. بيهوده نيست که مقامات دولت بوش مرتب تکرار مي‌کنند که اين جنگي طولاني است. در اين جنگ طولاني،‌ بن‌لادن و القاعده بهانه‌اي بيش نيست. هدف غارت است و مهم‌ترين منبع اين غارت ثروت ملّي ثروتمندترين کشور جهان،‌ ايالات متحده آمريکا، است. اين ارقام نجومي بايد هزينه شود تا، به‌گفته جرج بوش، با موشک‌ دو ميليون دلاري چادر ده دلاري منهدم گردد.

اينک که فراغتي حاصل شده، نگارنده مي‌کوشد تا حاصل پژوهش خود را درباره خاندان بوش و شبکه سوداگر فوق در قالب مقالاتي عرضه کند. اولين مقاله به پيشينه خاندان بوش و برکشندگان و حاميان آن اختصاص دارد.

کاليگولاي آمريکايي

در سال 1992 ميلادي دو محقق آمريکايي به‌نام‌هاي وبستر تارپلي و آنتون چايتکين کتابي جنجالي منتشر کردند با عنوان زندگينامه غيررسمي جرج بوش. در اين کتاب، نويسندگان فوق حاصل پژوهش خود را درباره پيشينه خاندان بوش عرضه کردند و بر اساس اسناد و مدارک معتبر چهره ناشناخته و شگفت اين خاندان و پپوندهاي ديرين و عميق آن را با شبکه‌اي گسترده و قدرتمند از صاحبان صنايع تسليحاتي و شيميايي، دسيسه گران و شيادان مالي و سوداگران مرگ آشکار نمودند.

انگيزه نگارش کتاب در ژانويه- فوريه 1991، در جريان جنگ خليج فارس، در نويسندگان پديد شد؛ جنگي که طي آن جرج بوش (پدر)، در همدستي با سوداگران نظامي ايالات متحده آمريکا و بريتانيا، با قساوت تمام به کشتار دسته‌جمعي انسان‌هاي بيگناه در عراق مشغول بود. در اين زمان، تارپلي و چايتکين از روحيه هم‌ميهنان خود به هراس افتادند؛ مردمي که واقعيات تکان‌دهنده را نمي‌ديدند و به تبعيت از بمباران تبليغات رسمي با قساوت تمام از فاجعه کشتار انسان‌هاي بيدفاع حمايت مي‌کردند. کتاب در پائيز 1991 به چاپ سپرده شد در فضايي که نويسندگان احساس مي‌کردند اگر بوش بار ديگر انتخاب شود ايالات متحده آمريکا و تمامي جهان را به يک فاجعه بزرگ سوق خواهد داد. «ما چگونه مي‌توانستيم اميد داشته باشيم که با کارتل قدرتمند بوش تنها به‌وسيله يک کتاب مبارزه کنيم؟» ولي نويسندگان آرزو داشتند که اين کتاب چشم بخشي از مردم آمريکا را به روي واقعيت‌هاي خاندان بوش باز کند. نويسندگان اثر خود را اولين بيوگرافي واقعي جرج بوش معرفي کردند و مطالب مندرج در اتوبيوگرافي جرج بوش (1987) را سرشار از دروغ و تحريف واقعيات خواندند.

 زندگينامه غيررسمي جرج بوش در آستانه انتخابات رياست‌جمهوري نوامبر 1992 منتشر شد.

تارپلي و چايتکين در مقدمه کتاب جرج بوش اوّل را "کاليگولاي آمريکايي" ناميدند- کاليگولا امپراتور ديوانه و خونريز روم باستان است که خود را خدا ميپنداشت؛ و انديشه اصلي مندرج در کتاب را چنين بيان داشتند:

تز اين کتاب بسيار ساده است: اگر در نوامبر 1992 جرج بوش براي دومين بار به‌عنوان رئيس‌جمهور ايالات متحده آمريکا انتخاب شود، اين کشور و جهانيان با فاجعه‌اي در ابعاد عظيم مواجه خواهند شد.

در انتخابات سال 1992 جرج بوش (پدر) شکست خورد، ولي هشت سال بعد اين فاجعه به‌گونه ديگر تحقق يافت: به‌جاي پدر، جرج بوش پسر در مسند رياست‌جمهوري ايالات متحده آمريکا جاي گرفت.

هريمن ها؛ برکشندگان خاندان بوش

کانوني که در اواخر سده بيستم و اوايل سده بيست‌ويکم ميلادي خاندان بوش به‌عنوان سرشناس‌ترين نمايندگان آن شناخته مي‌شوند، در بخش مهمي از سده بيستم با نام خاندان هريمن پيوند خورده بود و تداوم شبکه‌اي کهن و متنفذ به‌شمار ميرفت که از بدو شکل‌گيري ايالات متحده آمريکا در اقتصاد و سياست اين کشور نقش فائقه داشت. اين شبکه بر بنياد گروهي همبسته و منسجم از صرافان و ماجراجويان مالي يهودي- آلماني مهاجر به آمريکاي شمالي شکل گرفت. برخي از اين صرافان و دسيسه گران مالي، که بندر نيويورک را مرکز اصلي تکاپوي خود قرار دادند، رسماً خود را به‌عنوان يهودي معرفي مي‌کردند و برخي صرفاً با عنوان آلماني شناخته مي‌شدند. و چنين بود که شبکه‌اي بهم بافته از بانکداران آلماني تبار زمام امور مالي کشور نوپاي ايالات متحده آمريکا را به‌دست گرفت.

ادوارد هريمن

ادوارد هريمن- که دو پسر او، آورل و رولاند (باني)، به‌عنوان حاميان و برکشندگان خاندان بوش در ساختار سياسي ايالات متحده آمريکا شناخته مي‌شوند- به يک خانواده صرّاف مهاجر از آلمان تعلق داشت و از نوجواني در بازار بورس نيويورک مشغول بود. او از اوايل دهه 1880 ميلادي با سرمايه ياکوب شيف، زرسالار نامدار يهودي و رئيس مجتمع مالي کوهن- لوئب، فعاليت گسترده‌اي را در زمينه احدات خطوط راه‌آهن آغاز کرد و مدتي بعد رياست کمپاني "يونيون پاسيفيک" را به‌دست گرفت.

در آغاز سده بيستم، ادوارد هريمن "غول راه‌آهن" ايالات متحده به‌شمار ميرفت. ادوارد هريمن، علاوه بر ياکوب شيف، با لرد اينچکيپ نيز شراکت داشت.

لرد اينچکيپ اول

لرد اينچکيپ (سِر جيمز ماکاي) از کارگزاران مستعمراتي بريتانيا در شبه‌قاره هند و رئيس کمپاني کشتيراني شبه‌جزيره و شرق (P&O) بود که بزرگ‌ترين شرکت کشتيراني جهان به‌شمار مي‌رفت. اينچکيپ، در کنار اعضاي خاندان‌هاي يهودي بغدادي ساسون و عزرا و کدوري و گباي و ساير تجار بزرگ ترياک سده نوزدهم، از بنيانگذاران بانک هنگ‌کنگ و شانگهاي (HSBC) نيز بود. کمپاني کشتيراني P&O و مجتمع عظيم بانکي HSBC در کنار کمپاني عظيم جردن ماتيسون به‌عنوان مهم‌ترين مؤسسات فعال در قاچاق ترياک سده نوزدهم شناخته مي‌شوند.

لرد اينچکيپ براي تأمين نيروي کار کمپاني‌هاي راه‌آهن ياکوب شيف و ادوارد هريمن حدود 120 هزار نفر باربر چيني را به عنوان کارگر ساده به ايالات متحده آمريکا انتقال داد. دکتر جان کولمن، کارشناس بازنشسته سيا در زمينه مواد مخدر، هدف از اين اقدام را اشاعه مصرف مواد مخدر در آمريکا مي‌داند و مي‌نويسد:

در حاليکه در آن زمان سياهان آمريکايي از قدرت بدني بيشتري برخوردار بودند و کارهاي عضلاني را بهتر از معتادان چيني انجام مي‌دادند، در کمال حيرت از ارجاع شغل به آنها خودداري مي‌شد. علت آن بود که ترياک در ميان سياهان آمريکايي بازار فروش نداشت و لرد اينچکيپ براي حمل و توزيع هزارها کيلو ترياک از چين، که از عهده سياهان ساخته نبود، به باربران چيني نياز مبرم داشت.

طبق آمار دولت ايالات متحده آمريکا، حدود 115 هزار نفر از کارگران چيني فوق معتاد به ترياک بودند. هريمن به‌دليل عمليات خلافکارانه‌اش مورد سوءظن ديوانعالي آمريکا قرار گرفت و در سال 1906 يک کميسيون ويژه قضايي به بررسي وضع او پرداخت ولي نتوانست چيزي را ثابت کند و در گزارش خود تنها اعلام کرد که دسيسه‌هاي هريمن در بازارهاي بورس برخلاف منافع عمومي است. به‌نوشته آمريکانا، افکار عمومي آمريکا ادوارد هريمن را به‌عنوان «نماد تمامي فساد و تباهي‌هاي کمپاني‌هاي بزرگ» مي‌شناخت

در سده نوزدهم، کمپاني‌هاي P&O، جردن ماتيسون و بانک HSBC شبکه‌اي همبسته را تشکيل مي‌دادند که بخش عمده فعاليت‌هاي مربوط به امور حمل و نقل دريايي و بانکي مرتبط با تجارت ترياک با شرق را در انحصار خود داشتند. مرکز اوليه فعاليت اين شبکه در بندر شانگهاي بود که سپس به هنگ‌کنگ منتقل شد. جزيره برمودا نيز از ديرباز يکي از مراکز اصلي فعاليت اين شبکه بود و لقب اشرافي لرد اينچکيپ بيانگر پيوند اين خاندان با منطقه برمودا است. (اينچکيپ يکي از جزاير برمودا است و سِر جيمز ماکاي از سوي دربار بريتانيا در سال 1911 به‌عنوان لرد اين جزيره منصوب شد.)

 از سال 1990 مجتمع جردن ماتيسون دفتر مرکزي خود را از بندر هنگ‌کنگ به جزيره برمودا منتقل کرد و بانک HSBC نيز مرکز خود را در لندن قرار داد.

اين سه کمپاني امروزه نيز به‌عنوان کانون اصلي تجارت جهاني مواد مخدر شناخته مي‌شوند. سازمان ملل متحد حجم تجارت مواد مخدر را ساليانه 400 تا 500 ميليارد دلار تخمين مي‌زند که ده درصد کل تجارت جهاني را شامل مي‌شود و دومين شاخه اقتصاد جهان، بعد از تجارت اسلحه، به‌شمار مي‌رود. (تجارت نفت در رده سوم جاي دارد.) نوآم چومسکي، انديشمند سياسي آمريکايي، مي‌نويسد:

اين پول از کجا مي‌آيد و به کجا مي‌رود؟ اين معمايي تقريباً ناشناخته است، ولي تخمين‌هاي کلي نشان مي‌دهد که 60 درصد اين پول از طريق بانک‌هاي ايالات متحده ردوبدل مي‌شود

چومسکي توجه مي‌دهد که طبق آمار رسمي وزارت بازرگاني هر ساله 25 درصد از کل نقدينگي که از ايالات متحده خارج مي‌شود به جزيره برمودا مي‌رود، 15 درصد به جزاير باهاماس و کايمن و ده درصد به پاناما. چومسکي مي‌افزايد:‌ آن‌ها کارخانه فولاد که نمي‌سازند،‌ معلوم است اين پول صرف چه تجارتي مي‌شود

پس از مرگ ادوارد هريمن (1909)، پسر بزرگ او، ويليام آورل هريمن، به‌همراه برادرش- رولاند (باني) هريمن، اداره ثروت عظيم موروثي پدر را به‌دست گرفت و در سال 1919 بانک خصوصي "و. آ. هريمن و شرکا" را تأسيس کرد که در سال 1931 به بانک برادران براون- هريمن تغيير نام داد. اين مجتمع مالي به‌عنوان يکي از بزرگ‌ترين بانک‌هاي خصوصي جهان شناخته مي‌شود

آورل هريمن عمري طولاني داشت: 95 سال زيست و در 1986 درگذشت. او بيش از پنجاه سال در حيات سياسي ايالات متحده و جهان نقشي بسيار مرموز و مؤثر ايفا نمود. در دوران جنگ سرد، در مقاطع حساس تاريخي مأموريتهاي مهم سياسي و ديپلماتيک را به‌دست مي‌گرفت و به‌عنوان متنفذترين "کارچاقکن بين‌المللي" سرّي ترين مذاکرات را به فرجام مي‌رسانيد. هريمن به‌عنوان فرستاده ويژه رؤساي جمهور ايالات متحده، از روزولت تا کارتر، مأمور مذاکرت سرّي با چهار رهبر اتحاد شوروي پيشين (استالين، خروشچف، برژنف و آندروپوف) بود. آورل هريمن دوست صميمي سِر وينستون چرچيل به‌شمار ميرفت و از پيوندهاي شخصي عميق و گسترده با محافل سياسي و مالي لندن برخوردار بود. مورخين او را به‌عنوان يکي از برجسته‌ترين دسيسه گران مالي و سياسي سده بيستم مي‌شناسند که در مداخله نظامي آمريکا در ويتنام و اشتعال نائره جنگ ويتنام به‌شدت مؤثر بود

آورل هريمن

آورل هريمن در جريان جنبش ملّي شدن صنعت نفت ايران نيز نقش مرموز و پيچيده‌اي ايفا نمود که تاکنون مورد مطالعه جدّي قرار نگرفته است.

او در تير ماه 1330 ش./ ژوئيه 1951 م. به‌عنوان نماينده ترومن، رئيس‌جمهور آمريکا، براي حل اختلافات نفتي ايران و انگليس تعيين شد و در جريان سفرهاي خود به تهران و لندن با دکتر محمد مصدق و مقامات دولت کلمنت اتلي از حزب کارگر انگلستان و شرکت نفت انگليس و ايران به مذاکره پرداخت.

طبق بررسي نگارنده، هدف اصلي هريمن از اين تلاش، انتقال مالکيت پالايشگاه آبادان از شرکت نفت انگليس به رويال داچ شل بود که به‌عنوان مهم‌ترين مرکز سرمايه گذاري نفتي اين شبکه شناخته مي‌شود. در آن زمان، پالايشگاه آبادان به‌عنوان بزرگ‌ترين پالايشگاه جهان از جايگاهي منحصر‌به‌فرد در صنعت جهاني نفت برخوردار بود و ارزش مادي آن حدود 120 ميليون پوند تخمين زده مي‌شد که برابر بود با هزينه احتمالي نوسازي و مدرن کردن صنعت زغال سنگ انگلستان. در ايالات متحده آمريکا، نقش ميانجي‌گري دولت ايران و شرکت نفت انگليس را گروهي از دسيسه گران نفتي- مالي وابسته به شبکه هريمن، به‌ويژه جرج مک‌گي (معاون و دوست آچسون وزير خارجه)، به‌دست داشتند که به غارت مرده ريگ کمپاني دولتي نفت انگليس (بريتيش پتروليوم بعدي) به‌سود بخش خصوصي (به‌ويژه رويال داچ شل) چشم دوخته بودند. در مذاکرات ايشان با مصدق مسئله انتقال پالايشگاه آبادان به رويال داچ شل به‌طور جدّي مطرح بود و به‌نظر مي‌رسد زماني‌که اين تلاش به نتيجه نرسيد ساقط کردن دولت مصدق در دستور کار اين کانون دسيسه‌گر قرار گرفت

معمايي به‌نام تبار خاندان بوش

اطلاعات ما درباره پيشينه خاندان بوش تنها به چهار نسل اخير آن محدود است: ساموئل بوش، پرسکات بوش،‌ جرج بوش اوّل و جرج بوش دوّم.

زماني که پرسکات بوش (پدر جرج بوش اوّل) به‌عنوان سناتور به شهرت و مقامي دست يافت، کوشيد تا براي خانواده خود نسب اشرافي جعل کند و مدعي شد که از تبار هنري سوم، پادشاه انگلستان از خاندان آنژو، است. براي اين ادعا نمي‌توان کمترين اعتباري قائل شد و تنها بايد آن را به‌عنوان "طنز" يا نمادي از روانشناسي خاندان بوش نقل کرد.

البته در آمريکاي سده هيجدهم و اوايل سده نوزدهم نام "بوش" ناشناخته نيست ولي اين نام نه به اعضاي يک خاندان اصيل مسيحي از تبار شاهان آنژو بلکه به خانوادهاي يهودي تعلق داشت که احتمالاً از آلمان مهاجرت کرده بودند. نام بوش نيز، به شکل هاي Busch و Bush ظاهرا آلماني است. از اين خاندان ماتياس بوش را مي‌شناسيم که در کنار ساير صرافان و پيمانکاران نظامي يهودي، چون مانوئل مردخاي نوح و حايم سالومون، در صحنه جنگ استقلال آمريکا فعال بود؛ و کلنل سولومون بوش و هنري پايک بوش و لويس بوش و يوناس بوش را که همه در زمره پيمانکاران و ماجراجويان نظامي جاي داشتند. و اين بوشها، در کنار همتايان خويش، در دوران اوليه فراماسونري آمريکا بسيار مؤثر بودند. براي مثال، سولومون بوش در اواخر سده هيجدهم استاد اعظم گراندلژ پنسيلوانيا بود همانگونه که حايم سالومون و جوزف ميرز يهودي به‌عنوان فعال‌ترين گردانندگان نهادهاي ماسوني آمريکاي آن عصر شناخته مي‌شدند و حمون بوش از فعالين ماسوني نيويورک به‌شمار ميرفت. به‌دليل فقدان منابع و اسناد کافي، شناخت پيوند بوشهاي يهودي اواخر سده هيجدهم و اوايل سده نوزدهم، که اندکي بعد نام ايشان از صفحات تاريخ ايالات متحده محو شد، با خاندان مسيحي بوش، که از اوايل سده بيستم ميلادي و با ساموئل بوش ظهور کرد، ممکن نيست.

البته جرج بوش دوّم چندان نيز بي ريشه نيست. مادر او، باربارا پيرس، از اعقاب ژنرال فرانکلين پيرس، چهاردهمين رئيس‌جمهور آمريکا (1853-1857)، است. ولي حتي اگر، طبق ادعاي پرسکات بوش، هنري سوم را نياي خاندان بوش بدانيم نه بوشهاي يهودي و ماسون را، فرانکلين پيرس نيز، چون هنري سوم، نياي خوشنامي براي بوش پسر نيست. او از حاميان برده‌داري بود و مورد حمايت برده داران بزرگ منطقه نيوانگلند. پيرس با بانکداران انگلستان پيوند نزديک داشت و اگوست بلمونت (مندس)، صرّاف نامدار يهودي و نماينده رسمي بنياد روچيلد لندن، مقتدرترين وزير کابينه‌اش بود. اين بلمونت بود که مخارج انتخابات ژنرال پيرس را تأمين کرد و در دوران زمامداري پيرس سياست استعماري او را عليه کوبا هدايت نمود. مورخين آمريکايي دولت پيرس را دولت ماسون‌هاي طريقت اسکاتي کهن مي‌دانند.

فرقه جمجمه و استخوان

سه نسل اخير خاندان بوش (پرسکات بوش، جرج بوش اوّل و جرج بوش دوّم) فارغ‌التحصيل دانشگاه ييل مي‌باشند و به‌عنوان اعضاي فرقه شبه ماسوني جمجمه و استخوان شناخته مي‌شوند که مقر آن در دانشگاه ييل است و يکي از متنفذترين نهادهاي پنهان براي گزينش و تربيت نخبگان و جذب ايشان به صفوف اليگارشي ايالات متحده آمريکا به‌شمار مي‌رود. فرقه فوق داراي مناسک عجيبي است؛ از جمله اعضا بايد برهنه در تابوت بخوابند و معبد ايشان "مقبره" نام دارد. به دليل اين مناسک مرگ پرستانه است که اين فرقه به "برادري مرگ" نيز شهرت دارد. اعضا از انضباط اکيد و وفاداري شديد نسبت به فرقه برخوردارند. برخي محققين مقررات و مناسک اين فرقه را بسيار شبيه به فرقه رازآميز ايليوميناتي مي‌دانند.

توجه به فرقه جمجمه و استخوان، به‌عنوان يک سازمان مخفي دسيسه‌گر و بسيار مؤثر در حيات سياسي ايالات متحده آمريکا، از سال 1977 و با مقاله افشاگرانه ران روزنبائوم برانگيخته شد که خود فارغ‌التحصيل ييل بود. معهذا، نقش اصلي را در معرفي اين فرقه دکتر آنتوني ساتون، محقق برجسته انستيتوي هوور دانشگاه استانفورد، انجام داد. او از سال 1983 به انتشار مقالاتي در اين زمينه دست زد که سرانجام در سال 1986 به‌صورت کتاب انتشار يافت. کتاب ساتون يک اثر تحقيقي مستند است که از اسناد داخلي فرقه نيز بهره جسته است. ساتون اندکي بعد کتابي منتشر کرد با عنوان دو چهره جرج بوش که گامي بزرگ در افشاي پيوندهاي پنهان خاندان بوش به‌شمار ميرفت.

مؤسسه آموزشي که بعدها به دانشگاه ييل موسوم شد، هر چند در سال 1701 تأسيس شد، ولي در واقع از زمان انتقال آن به شهر نيوهاون و دريافت کمک‌ از  اليهو ييل بود که به‌طور جدّي شکل گرفت. اليهو ييل يک ماجراجوي متولد بندر بوستن بود که به خدمت کمپاني هند شرقي بريتانيا درآمد و در سال‌هاي 1672-1687 رياست مرکز کمپاني در مدرس هند (قلعه سن‌جرج) را به‌دست داشت. او در مشارکت با سوداگران يهودي چون بارتولمو رودريگز، آلوارو فونسکا، دومينيگو دوپورتو و ژاک دو پائيوا تکاپوي تجاري گسترده‌اي را، به‌ويژه در زمينه الماس، سامان داد و با ثروتي انبوه به انگلستان بازگشت. ساير بنيانگذاران و مديران دانشگاه ييل نيز به شبکه مستعمراتي- تجاري فوق وابسته بودند و به خاندان‌هايي تعلق داشتند که به "اليگارشي بوستن" شهرت دارند.

فرقه جمجمه و استخوان را ژنرال ويليام هانتينگتون راسل در سال 1832 بنيان نهاد. و عجيب اينجاست که اين فرقه در زماني تأسيس شد که، به‌دليل نوشته‌هاي ضد ماسوني جان کوينزي آدامز، رئيس‌جمهور پيشين (1825-1829)، در افکار عمومي آمريکا بدبيني شديدي نسبت به فراماسونري و فرقه‌هاي سرّي حاکم بود. آدامز ضدماسوني سرسخت بود و، به‌نوشته کويل، "از فراماسونري نفرت داشت." او مي‌گفت: کساني که در فرقه‌هاي مخفي جهانوطني عضويت دارند در يک جامعه دمکراتيک نمي‌توانند به‌عنوان شهرونداني وفادار شناخته شوند.

ويليام راسل به خاندان راسل تعلق داشت که اعضاي آن به‌عنوان رهبران سنديکاي آمريکايي قاچاق ترياک در سده نوزدهم شناخته مي‌شوند. در سال 1818، چهارده سال پيش از تأسيس فرقه جمجمه و استخوان، ساموئل راسل، پسر عموي ژنرال راسل فوق‌الذکر، قاچاق گسترده ترياک عثماني و ايران را به چين آغاز کرد. خاندان راسل در رأس يک شبکه تجاري خويشاوند بسيار مقتدر و ثروتمند جاي داشت که اعضاي آن عبارت بودند از خانواده‌هاي راسل،‌ پيرپونت، ادواردز، بار،‌ گريسولد، داي، آلسوپ و هوبارد. در دهه 1830 شبکه راسل سنديکاي قاچاق ترياک متعلق به خاندان پرکينز، اهل بوستن، را خريد و از اين‌طريق با خاندان‌هاي کابوت، لاول، هيگينز، فوربٍس، کاشينگ، استورگيز، کوليج و دلانو و قاچاقچيان نيويورک شريک شد و امپراتوري ترياک راسل‌ها را تشکيل داد. اعضاي اين خاندان‌ها از آن زمان تا به امروز در صفوف فرقه جمجمه و استخوان حضور فعال دارند. خاندان هانتينگتون نيز به‌همين شبکه تعلق دارد، اعضاي آن در فرقه فوق عضويت داشته‌اند و برخي نويسندگان آمريکايي از ساموئل هانتينگتون، انديشه‌پرداز معاصر آمريکايي، به‌عنوان مورخ اين فرقه ياد مي‌کنند.

بدينسان، تأسيس فرقه جمجمه و استخوان را بايد به‌عنوان يکي از پروژه‌هاي اين شبکه مافيايي براي استقرار حاکميت سياسي خويش بر ايالات متحده آمريکا ارزيابي کرد. اين پروژه سيطره جويانه به دانشگاه ييل محدود نبود و برخي ديگر از نهادهاي آموزش عالي ايالات متحده را نيز دربرمي‌گرفت. از جمله مي‌توان به اقدامات ساير اعضاي نامدار اين امپراتوري ترياک اشاره کرد: جان گرين سه ساختمان در دانشگاه پرينستون ساخت و بخشي از هزينه‌هاي اين دانشگاه را متقبل شد، ابيل لاو ساختمان دانشگاه کلمبيا در نيويورک را ساخت. او پدر ست لاو، رئيس دانشگاه کلمبيا، است. اشخاصي چون جان گرين و ابيل لاو، که نام‌شان بر تارک ساختمان‌هاي پرينستون و کلمبيا مي درخشد، براي استتار منشاء تبهکارانه ثروتشان تلاش چندان نمي‌کردند. همانگونه که کابوت‌ها و هيگينسون‌ها و ولدهاي هاروارد نيز اصراري بر پنهان کردن پيشينه غيرشرافتمندانه خود نداشتند.

جرج بوش اوّل، چهل و يکمين رئيس‌جمهور ايالات متحده آمريکا، فرزند پرسکات بوش و دوروتي واکر است. پرسکات بوش در سال 1913 وارد دانشگاه ييل شد. اين همان سالي است که رولاند (باني) هريمن نيز تحصيلات خود را در دانشگاه ييل آغاز کرد و آورل هريمن، برادر بزرگ باني، به‌عنوان عضو برجسته فرقه جمجمه و استخوان، در کنار پرسي راکفلر، هدايت فرقه را به‌دست گرفت. در بهار سال 1916 پرسکات بوش و باني هريمن، که اينک دوستان صميمي به‌شمار مي‌رفتند،‌ به عضويت فرقه پذيرفته شدند.

در اين زمان، که مقارن با سال‌هاي جنگ اوّل جهاني بود، دو متولي فرقه، آورل هريمن و پرسي راکفلر، توجهي خاص به پرسکات بوش معطوف مي داشتند. آن‌ها به‌دنبال شناسايي و ارتقاء کارگزاران جديد و مورد اعتماد بودند. چنين بود که پرسکات بوش را براي همکاري برگزيدند و اندکي بعد او را در مقام يکي از شرکاي اصلي خويش جاي دادند. در نوامبر 1919 بانک "و. آ. هريمن و شرکا" در نيويورک تأسيس شد. رياست عالي بانک را آورل هريمن به‌دست داشت. برت واکر، که اندکي قبل پرسکات بوش با دختر او ازدواج کرده بود، در مقام رئيس و مدير اجرايي بانک قرار گرفت. ساير شرکاي اصلي عبارت بودند از باني هريمن، پرسي راکفلر و پرسکات بوش.

پيوند خاندان بوش با فرقه جمجمه و استخوان در نسل‌هاي بعد نيز تداوم يافت. در سال 1927 جرج هربرت واکر (پسر)، برادر زن پرسکات بوش و دايي جرج بوش اوّل، به عضويت فرقه درآمد. در سال 1948 جرج بوش اوّل عضو فرقه شد و در سال 1968 جرج بوش پسر (رئيس‌جمهور کنوني ايالات متحده آمريکا).

ساموئل بوش و دولت ويلسون

اولين چهره سرشناس خاندان بوش، فردي به‌نام ساموئل بوش است که در اواخر سده نوزدهم و نيمه اوّل سده بيستم ميلادي مي‌زيست. درباره نسل‌هاي قبلي خاندان بوش، بجز چند نام، اطلاعي در دست نداريم و لذا بناچار بايد ساموئل بوش را به‌عنوان بنيانگذار اين خاندان معرفي کنيم. ساموئل بوش عمري دراز داشت و در سال 1948 ميلادي در 84 سالگي درگذشت.

 

 

شهرت و اقتدار خاندان بوش از زمان جنگ اوّل جهاني و دوران رياست‌جمهوري وودرو ويلسون و با ساموئل بوش آغاز مي‌شود. ساموئل بوش با شبکه‌اي از زرسالاران وال‌استريت مرتبط بود که در انتخابات سال 1912 با سرمايه گذاري بر روي ويلسون، نامزد حزب دمکرات، او را در مقام بيست و هشتمين رئيس‌جمهور ايالات متحده آمريکا (1913-1921) جاي دادند

وودرو ويلسون

در پيرامون ويلسون کانون قدرتمندي از سوداگران يهودي و شرکاي ايشان گرد آمده بودند که در آن زمان به‌عنوان متنفذترين شبکه دسيسه‌گر مالي- سياسي ايالات متحده شناخته مي‌شدند.‌ از اعضاي يهودي سرشناس اين کانون بايد به برنارد باروخ، هنري مورگنتو، سيمون بامبرگر، استفن وايز و لويي برانديز اشاره کرد. مورگنتو در انتخابات رياست‌جمهوري سال 1912 رياست کميته مالي حزب دمکرات را به‌دست داشت و پس از صعود ويلسون به‌عنوان سفير ايالات متحده آمريکا در عثماني منصوب شد. سال‌هاي مأموريت مورگنتو مقارن با حوادث مرموز و دسيسه گرانه اي است که به مشارکت عثماني در جنگ اوّل جهاني و فروپاشي نهايي اين دولت پهناور و اشغال فلسطين به‌وسيله يهوديان زرسالار انجاميد. ويلسون و حلقه ياران او، از جمله مورگنتو، در اين حوادث نقشي مؤثر ايفا نمودند. سيمون بامبرگر نيز از ياران نزديک و مشاوران ويلسون بود که پس از پيروزي ويلسون به‌عنوان استاندار اوتاوا منصوب شد. استفن وايز، حاخام سرشناس و رئيس سازمان جهاني صهيونيسم، در صعود ويلسون سهمي بزرگ داشت. زرسالار يهودي سرشناس ديگر لويي برانديز است که ويلسون او را در مقام قاضي کل ايالات متحده جاي داد. برانديز اولين يهودي است که در ايالات متحده آمريکا به اين مقام رسيد

برنارد باروخ

برنارد باروخ به يک خانواده يهودي مهاجر از آلمان تعلق داشت. او در زمان انتخابات رياست‌جمهوري سال 1912 يکي از سرشناس‌ترين و ثروتمندترين دلالان وال‌استريت بود؛ رابطه نزديک شخصي و کاري با خانواده هريمن داشت و مؤسسه باروخ در امور بورس بازي سهام کمپاني‌هاي هريمن فعال بود. باروخ از حاميان مالي اصلي حزب دمکرات به‌شمار مي‌رفت و در کنار ساير يهوديان زرسالار ايالات متحده در صعود ويلسون سهمي بزرگ داشت. در سال‌هاي پسين، باروخ و کلنل هاوس مشاوران اصلي ويلسون و گردانندگان واقعي دولت ايالات متحده بودند. پس از پايان جنگ اوّل جهاني، برنارد باروخ رياست کميته‌اي را به‌دست داشت که غرامت سنگين 12 ميليارد دلاري را بر آلمان تحميل کرد. محدوديتهاي سخت اقتصادي تحميل شده بر جمهوري نوپاي آلمان به‌وسيله دولت ويلسون و برنارد باروخ و زرسالاران وال‌استريت از جمله عوامل اصلي است که زمينه را براي ظهور هيتلر و جنگ دوّم جهاني فراهم ساخت.

منبع: سایت عبدالله شهبازی

سيماي خانوادگي جرج بوش  (بخش دوم)
لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - سيد کريم

   سيماي خانوادگي جرج بوش   

سيماي خانوادگي جرج بوش  (بخش دوم)

کلنل هاوس

برخي مورخين، کلنل ادوارد مندل هاوس را قدرتمندترين مرد ايالات متحده از سال 1912 تا دهه 1920 مي‌دانند. کلنل هاوس پسر توماس هاوس، کارگزار خاندان زرسالار روچيلد در سال‌هاي جنگ داخلي آمريکا، است. او در سال 1912 رياست ستاد انتخاباتي ويلسون را به‌دست داشت و در همين زمان کتابي منتشر کرد با نام فيليپ درو: مدير. اين رُمان سرگذشت مردي است به‌نام فيليپ درو که اداره ايالات متحده را به‌دست مي‌گيرد و با اقتدار و استبداد، در مقام "ديکتاتور مصلح"، تحولاتي بزرگ پديد مي‌سازد. بسياري از اقداماتي که در دوران رياست‌جمهوري ويلسون صورت گرفت، تحقق طرح‌هاي کلنل هاوس در اين کتاب بود. از جمله اين طرح‌ها، تأسيس سازمان ملل متحد است که در آن زمان "مجمع ملل" نام داشت. انگاره "نظم نوين جهاني"، که در سياست خارجي ايالات متحده از زمان ويلسون مطرح شد، نيز در واقع تحقق آرماني بود که کلنل هاوس در کتاب خود مطرح ساخته بود

اين کانون با همتايان انگليسي و فرانسوي خود رابطه نزديک داشت و همين نفوذ را در دولت لويدجرج در انگلستان و دولت ژرژ کلمانسو در فرانسه اعمال مي‌کرد. در آن سال‌ها، استفن وايز در کنار مارکوس ساموئل و هربرت ساموئل و سيمون مارکس و اسرائيل سيف و برادران اسحاق (روفوس و گادفري اسحاق) به‌عنوان رهبران طراز اوّل صهيونيسم شناخته مي‌شدند و اين شبکه تمامي تحرکات حييم وايزمن، رئيس‌جمهور بعدي دولت اسرائيل، و سازمان جهاني صهيونيست‌ها را هدايت مي‌کرد. پيوند ويلسون با زرسالاران يهودي ايالات متحده تا بدان حد گسترده و عميق بود که برخي نويسندگان آمريکايي او را يهودي‌الاصل و از تبار يک آلماني مارانو (يهودي مخفي) به‌نام ويهلسون مي‌دانند.

ساموئل بوش و "سوداگري مرگ"

در سال‌هاي 1914-1917 جنگ اوّل جهاني با شدت تمام جريان داشت ولي هنوز دولت ايالات متحده آمريکا به‌طور رسمي بيطرف شناخته مي‌شد. معهذا، در اين سال‌ها زرسالاران وال‌استريت در پيوند با کمپاني‌هاي تسليحاتي بريتانيا در تحولات جنگ به‌شدت ذينفع بودند. آنان از نظامي‌گري و فروش اسلحه سودهاي کلان مي‌بردند و همينان بودند که سرانجام دولت آمريکا را به‌سود جبهه بريتانيا و فرانسه وارد جنگ کردند. در آن سال‌ها، جان پيرپونت مورگان، زرسالار نامدار آمريکايي، به‌عنوان بزرگ‌ترين واسطه مالي و سياسي بريتانيا در آمريکا شناخته مي‌شد و به‌همراه شرکا و دوستان خويش خط اتحاد آمريکا و بريتانيا را پيش مي‌برد. در اين زمان بانک مورگان نماينده رسمي مالي دولت بريتانيا در ايالات متحده به‌شمار مي‌رفت. دو مشاور عالي‌رتبه و متنفذ ويلسون، کلنل ادوارد هاوس و برنارد باروخ، با اين کانون دسيسه‌گر مالي پيوند نزديک داشتند و عمليات مالي مشکوک و سوداگرانه اي را سامان مي‌دادند.

در کوران حوادث جنگ، دو متولي فرقه جمجمه و استخوان، يعني آورل هريمن و پرسي راکفلر، در صفوف بورس بازان و دسيسه گران مالي- سياسي ايالات متحده آمريکا جايگاهي برجسته داشتند. پرسي راکفلر، پسر ويليام راکفلر و برادرزاده جان راکفلر، تحصيلات خود را در دانشگاه ييل به پايان برد و در سال 1910 به عضويت فرقه درآمد. اعضاي خاندان راکفلر در مشارکت با کمپاني‌هاي کوهن- لوئب و مورگان اداره دو غول بزرگ نفتي و مالي ايالات متحده را به‌دست داشتند: استاندارد اويل و نشنال سيتي‌بانک. کوهن- لوئب مؤسسه عظيم مالي بود که به‌وسيله سه زرسالار نامدار يهودي، اتو کاهن و ياکوب شيف و فليکس واربورگ، اداره مي‌شد. هريمن ها در مشارکت با اين شبکه قرار داشتند و عمليات آن‌ها در عرصه راه‌آهن در پيوند با مورگان‌ها و راکفلرها و مجتمع کوهن- لوئب صورت مي‌گرفت.

با شروع جنگ جهاني در سال 1914، برنامه‌ريزي و هدايت صنايع نظامي ايالات متحده را نهادي به‌نام "اداره صنايع نظامي" به‌دست گرفت که برنارد باروخ رياست آن را به‌دست داشت. باروخ مأموريت تجديد سازمان صنايع وابسته به ارتش آمريکا را به نشنال سيتي‌بانک محول کرد. در اين زمان پرسي راکفلر اداره کمپاني رمينگتون را به‌دست گرفت و يکي از کارگزاران خود به‌نام ساموئل پريور را در مقام رئيس هيئت مديره اين کمپاني منصوب کرد. در آن دوران، رمينگتون بزرگ‌ترين کمپاني تسليحاتي آمريکا به‌شمار مي‌رفت.

در سال 1917 ايالات متحده رسماً وارد جنگ شد و باروخ در بهار 1918 ساموئل بوش را به‌عنوان رئيس بخش تدارکات، سلاح‌هاي سبک و مهمات در اداره صنايع نظامي آمريکا منصوب کرد. پرسکات بوش، پسر ساموئل، نيز به‌دليل دوستي با آورل هريمن و پرسي راکفلر، در مقام رابط ميان دولت و کمپاني رمينگتون و ساير کمپاني‌هاي تسليحاتي ايالات متحده جاي گرفت. بدينسان، ساموئل بوش و پسرش در مواضعي مهم و سودآور استقرار يافتند. اين جايگاه و ارتباطات سطح عالي و استوار با زرسالاران وال‌استريت، پايه‌هاي انباشت ثروتي عظيم را فراهم ساخت که بعدها پسر و نوه پرسکات بوش را در رأس دولت ايالات متحده آمريکا جاي داد.

بيشتر اسناد و مکاتبات دولتي مربوط به معاملات تسليحاتي برنارد باروخ و ساموئل بوش در سال‌هاي جنگ اوّل جهاني به بهانه کمبود قفسه در آرشيوهاي ايالات متحده معدوم شده است. اين همان بهانه‌اي است که در رابطه با انهدام اسناد بايگاني آژانس مرکزي ايالات متحده (سيا) درباره کودتاي 28 مرداد 1332 در ايران نيز عنوان مي‌شود. و اين در حالي است که امروزه شناخت جزئيات معاملات و روابط نياي خاندان بوش از اهميت فوق‌العاده برخوردار است زيرا مي‌تواند ريشه‌هاي مناسبات ديريني را عيان سازد که در اوايل هزاره سوم ميلادي بار ديگر بشريت را با دور جديدي از نظامي‌گري و جنگ افروزي لجام‌گسيخته مواجه ساخته است. معهذا، اسناد به‌جاي مانده براي ترسيم چارچوب و کليات روابط ساموئل بوش با زرسالاران نيويورک و لندن کفايت مي‌کند. اين اسناد نشان مي‌دهد که بوش گزارش‌هاي خود را به برنارد باروخ و کلارن ديلون، زرسالار نامدار وال‌استريت، تقديم مي‌کرد و اين کانون به سوداگري هاي مشکوک تسليحاتي اشتغال داشت. کمپاني رمينگتون مسلسل و تفنگ و سلاحهاي سبک و کمري اتوماتيک توليد مي‌کرد و در طي سال‌هاي جنگ ميليون‌ها تفنگ به روسيه تزاري فروخت. بيش از نيمي از کل تسليحاتي را که متحدين انگليس و آمريکا در جنگ جهاني اوّل مصرف کردند و 69 درصد تفنگ‌هايي را که ايالات متحده در دوران جنگ مورد استفاده قرار داد کمپاني رمينگتون تأمين مي‌کرد.

تحرکات برنارد باروخ و دستياران او، از جمله ساموئل بوش، در سال‌هاي جنگ جهاني اوّل چنان غيراخلاقي بود که بعدها، در سال 1934، کميته تخصصي سناي آمريکا، به رياست جرالد ني، از اقدامات اين شبکه با عنوان "تجارت مرگ" ياد کرد و از سودهاي کلاني سخن گفت که از طريق بندوبست هاي نامشروع نظامي به چنگ آوردند. سناتور ني در گزارش خود به‌شدت به اين شبکه، و به‌ويژه به کمپاني آمريکايي رمينگتون و کمپاني انگليسي ويکرز- آرمسترانگ، حمله کرد و کارگزاران و دلالان اين دو کمپاني را مسبب بروز جنگ در بسياري از کشورها و تغذيه تسليحاتي طرفين محارب دانست.

ويکرز نيز متعلق به همان کانوني بود که برنارد باروخ و ساموئل بوش کارگزاران آن به‌شمار مي‌رفتند. اين مجتمع عظيم تسليحاتي در اواخر سده نوزدهم به‌وسيله دو زرسالار نامدار يهودي، سِر ارنست کاسل و لرد ناتانيل روچيلد، بنيان نهاده شد و در طول سده بيستم ميلادي نقشي بزرگ و مرموز در بسياري از عمليات جنگ‌افروزانه و نظامي گرايانه در سراسر جهان ايفا نمود. مورخين ويکرز را، در کنار رمينگتون، به‌عنوان زرادخانه اصلي متفقين در دوران جنگ اوّل جهاني مي‌شناسند. سرشناس‌ترين کارگزار کمپاني‌هاي ويکرز و رمينگتون در اوايل سده بيستم ميلادي، يک سوداگر مرموز يهودي به‌نام سِر بازيل زاهاروف بود که به‌عنوان بزرگ‌ترين دلال اسلحه زمان خود شهرت افسانه اي يافته است. زاهاروف در سال 1918 عنوان شهسواري امپراتوري بريتانيا را دريافت کرد و، به‌نوشته آمريکانا، دوست صميمي برخي از دولتمردان غرب مانند ديويد لويدجرج (نخست‌وزير بريتانيا)، ژرژ کلمانسو (نخست‌وزير فرانسه)، آريستيد بريان (نخست‌وزير و وزير خارجه فرانسه) و ونيزلوس (نخست‌وزير يونان) بود.

تمامي اين افراد، که متنفذترين چهره‌هاي دوران جنگ اوّل به‌شمار مي‌روند، به گرايش‌هاي صهيونيستي و پيوندهاي مشکوک با سوداگران بزرگ مالي و تسليحاتي شهرت فراوان دارند. از اقدامات مرموز اين شبکه "سوداگر مرگ" بايد به فروش رزمناو 23000 تني رشاديه به دولت ترکان جوان در عثماني به مبلغ 5/2 ميليون پوند استرلينگ اشاره کرد؛ دولتي که در زمان جنگ در جبهه متخاصم با بريتانيا و فرانسه و ايالات متحده آمريکا جاي داشت.

پرسکات بوش و "پروژه هيتلر"

فعاليت‌هاي تجاري و سياسي پرسکات بوش از دوران اقتدار پدرش در سال‌هاي جنگ اوّل آغاز شد و پس از جنگ در پيوند با شبکه هريمن‌ها و به‌عنوان دستيار هربرت واکر تداوم يافت. هربرت واکر از دلالان بورس بود که با مجتمع مالي مورگان پيوند نزديک داشت و از کارگزاران مورد اعتماد و سرشناس ادوارد و آورل هريمن به‌شمار مي‌رفت. در نوامبر 1919 هربرت واکر بانک خصوصي "و. آ. هريمن و شرکا" را در نيويورک تأسيس کرد و خود رئيس و مدير اجرايي اين بانک شد. رياست عالي بانک را آورل هريمن به‌دست داشت و شرکاي اصلي او عبارت بودند از رولاند باني هريمن، پرسي راکفلر و پرسکات بوش. پرسکات بوش در اين زمان داماد هربرت واکر به‌شمار مي‌رفت و اين همان وصلتي است که در 1924 به تولد جرج هربرت واکر بوش انجاميد. دو سال پس از تولد اين پسر، در 1926 پرسکات بوش به‌عنوان نايب‌رئيس بانک هريمن منصوب شد. در اين زمان هربرت واکر همچنان رئيس بانک بود

بخش مهمي از فعاليت مجتمع هريمن در رابطه با آلمان صورت مي‌گرفت. بنيان اين فعاليت از زماني نهاده شد که آورل هريمن و هربرت واکر از طريق زدوبندهاي مشکوک مالي با مقامات آمريکايي کشتي‌هاي مصادره شده آلمان در زمان جنگ را به مالکيت کمپاني خود درآوردند. بدينسان، يکي از بزرگ‌ترين خطوط کشتيراني جهان به‌نام "خط هامبورگ- آمريکا" تأسيس شد که به مدت بيست سال (1920-1940) کنترل تمامي فعاليت‌هاي کشتيراني ميان بندر مهم تجاري هامبورگ و بنادر ايالات متحده آمريکا را به‌دست داشت. اقدام بعدي آورل هريمن و هربرت واکر مشارکت با مجتمع مورگان بود که از طريق ادغام بانک هريمن و بانک مورتن صورت گرفت. بانک مورتن بخشي از مجتمع مالي "گارانتي تراست" مورگان ها بود.

کمپاني کشتيراني هامبورگ- آمريکا در سال‌هاي مياني دو جنگ جهاني نقش بزرگي در اقتصاد و سياست آلمان ايفا نمود و در تخريب اقتصاد اين کشور و فراهم آوردن زمينه‌هاي ظهور نازيسم مؤثر بود. اين اقدامات در پيوند با خاندان واربورگ انجام مي‌شد که به‌عنوان يکي از مقتدرترين خاندان‌هاي زرسالار يهودي سده بيستم شناخته مي‌شود. در سال 1922 آورل هريمن و هربرت واکر شاخه برلين بانک خود را تأسيس کردند و به کمک بانک واربورگ ارتباطات مالي خود را با صنايع و معادن آلمان گسترش دادند. از سال 1925، که موج تبهکاري سازمان‌يافته در آمريکا آغاز شد، آورل هريمن و هربرت واکر به سرمايه گذاري در اين عرصه پرداختند و قمارخانه بزرگ خود را در ميدان مديسون شهر نيويورک برپاکردند. در سال 1931 بانک هريمن به‌دليل مشارکت با "بانک برادران براون" به "بانک برادران براون- هريمن" تغيير نام داد. هربرت واکر و دامادش، پرسکات بوش، از مديران اصلي اين مجتمع عظيم مالي بودند که در دهه‌هاي بعد در حيات مالي و سياسي ايالات متحده نقشي بزرگ ايفا کرد.

مولفين زندگينامه غيررسمي جرج بوش مي‌نويسند‌:

براي درک ميزان خطري که جرج هربرت واکر بوش براي بشريت دارد بايد به اين امر به‌درستي توجه نمود که ثروت خاندان او در نتيجه پروژه هيتلر به‌دست آمده است. آن شبکه قدرتمند انگليسي- آمريکايي که بعدها جرج بوش را به آژانس مرکزي اطلاعات (سيا) و سپس کاخ سفيد وارد کردند،‌ همان شرکاي پدر او در پروژه هيتلر هستند.

طبق نظر مورخيني که در زمينه نقش زرسالاران وال‌استريت در صعود نازيسم به پژوهش پرداخته‌اند، "پروژه هيتلر" از سال‌هاي 1920 ميلادي آغاز شد. منظور از اين عنوان، سرمايه گذاري مشترک کانون معيني از زرسالاران ايالات متحده آمريکا، بريتانيا و آلمان بر روي حزب نازي و به قدرت رسانيدن آدولف هيتلر است

اين پيوند عجيب از زماني آشکار شد که در 20 اکتبر 1942، ده ماه پس از ورود ايالات متحده به جنگ جهاني دوّم، دستور توقيف کليه عمليات بانکي و شرکت‌هاي متعلق به آلمان نازي در شهر نيويورک صادر گرديد. اين عمليات را همان کانون آشنايي هدايت مي‌کرد که درباره آن سخن گفته‌ايم. از مهم‌ترين شرکت‌هاي متعلق به آلمان نازي که در اين زمان به‌وسيله دولت ايالات متحده آمريکا مصادره شد، "يونيون بانکينگ کورپوريشن" است که پرسکات بوش مديريت آن را به‌دست داشت و اوراق سهام آن به‌نام پرسکات بوش و باني هريمن بود. در حکم مصادره "يونيون بانکينگ کورپوريشن" اسامي سهامداران چنين ذکر شده است: اي. رولاند هريمن [باني هريمن] رئيس و عضو هيئت مديره، 3991 سهم، کورنليس ليونس چهار سهم، هارولد پنينگتون يک سهم، راي موريس يک سهم،‌ پرسکات بوش يک سهم، کوونهافن يک سهم، جان گرونينگر يک سهم. افراد فوق کارگزاران مالي دولت آلمان و اعضاي هيئت مديره مؤسسه مالي فوق بودند و کوونهافن از مأموران برجسته و فعال آلمان نازي به‌شمار مي‌رفت.

در 28 اکتبر 1942، دو روز بعد از ورود قشون آلمان نازي به شمال آفريقا، دولت ايالات متحده طي فرماني اموال دو مؤسسه ديگر متعلق به آلمان هيتلري را مصادره کرد: "هلند- آمريکن تريدينگ کورپوريشن" و "سيملس استيل کورپوريشن". اين دو مؤسسه نيز به‌وسيله بانک هريمن اداره مي‌شد و پرسکات بوش از مديران آن بود. در 17 نوامبر 1942 "سيلسين آمريکن کورپوريشن" به‌دليل ارتباط با دولت آلمان مصادره شد. اين شرکت نيز به‌وسيله پرسکات بوش و پدرزنش، جرج هربرت واکر، اداره مي‌شد. در فرمان اخير تنها اموال متعلق به دولت آلمان مصادره گرديد و سهام شرکاي آمريکايي- يعني هريمن و واکر و بوش- مصادره نشد.

يکي از شرکاي اصلي آورل و باني هريمن، هربرت واکر و پرسکات بوش در عمليات فوق، يک سرمايه‌دار بزرگ آلماني به‌نام فريتز تيزن بود که از اکتبر 1923 يکي از مهم‌ترين حاميان مالي هيتلر به‌شمار مي‌رفت. در گزارش دولت ايالات متحده در زمان مصادره اموال تيزن و هريمن در نيويورک چنين آمده است:‌ آورل هريمن اندکي پيش از سال 1924 در اروپا فعال بود و در همان زمان با فريتز تيزن، کارخانه‌دار آلماني، آشنا شد. هريمن و تيزن موافقت کردند که مشترکاً بانکي در نيويورک تأسيس کنند. براي تحقق اين عمل، کوونهافن، کارگزار تيزن، وارد نيويورک شد و با مديران کمپاني هريمن ملاقات‌هايي کرد. تحقيقات مقامات قضايي ايالات متحده در سال 1942 حاکي از آن است که بانک هريمن در پيوند تنگاتنگ با "کورپوراسيون فولاد آلمان" قرار داشت که به‌وسيله فريتز تيزن و دو برادرش اداره مي‌شد. اين مجتمع بزرگ‌ترين غول فولاد آلمان به‌شمار مي‌رفت و قريب به نيمي از آهن و فولاد و 35 درصد از مواد منفجره مورد نياز آلمان نازي را تأمين مي‌کرد. "کورپوراسيون فولاد آلمان" در سال 1926 تأسيس شد و مقارن با آن کلارنس دلون، زرسالار آمريکايي، با 70 ميليون دلار سرمايه اوليه سازماني براي مشارکت در صنعت فولاد آلمان در نيويورک ايجاد کرد. دلون از زمان تجارت اسلحه در جنگ اوّل جهاني دوست صميمي ساموئل بوش، پدر پرسکات، بود. در اين زمان، آورل هريمن با سران فاشيست آلمان و ايتاليا ارتباط فعال داشت. براي مثال، او در يکي از نامه‌هاي خصوصي خود به هربرت واکر مي‌نويسد که در ايتاليا با موسوليني ملاقات کرده و او «قرارداد پيشنهادي ما» را تصويب کرده است

در 1931 پرسکات بوش کار خود را در بانک جديد "برادران براون- هريمن" آغاز کرد. شريک اصلي او در اين مؤسسه تاچر براون، از مالکان اصلي بانک برادران براون و ‌دوست صميمي مونتاگ نورمن،‌ بود. مؤسسه برادران براون پيشينه مستعمراتي مفصلي دارد. در زمان جنگ داخلي کشتي‌هاي اين کمپاني 75 درصد پنبه جنوب آمريکا را به انگلستان حمل مي‌کردند. مونتاگ نورمن، دوست ديگر پرسکات بوش و تاچر براون، به خاندان زرسالار نورمن تعلق داشت و طي ساليان مديد رئيس بانک انگلستان بود. نورمن يکي از شرکاي پيشين مؤسسه برادران براون بود و پدربزرگ وي در زمان جنگ داخلي آمريکا رياست اين مؤسسه را به‌دست داشت. مونتاگ نورمن در محافل حاکمه بريتانيا به‌عنوان حامي هيتلر شناخته مي‌شد و مقام کنوني وي به‌عنوان رئيس بانک انگلستان جايگاه مهمي در . پروژه هيتلر داشت. نورمن در سفرهايش به نيويورک در خانه تاچر براون اقامت ميگزيد

در اين شبکه پرسکات بوش متولي معامله با آلمان بود و تاچر براون با انگلستان.

از شرکاي ديگر شبکه فوق بايد به اعضاي خاندان بانکدار شرودر اشاره کرد که مانند هريمن‌ و واکر و بوش با آلمان هيتلري پيوند داشتند و از رابطه نزديک با آلن و جان فوستر دالس برخوردار بودند. اين دو برادر در آن زمان وکلاي دعاوي بانک شرودر بودند. بانک شرودر از نيمه دوّم سده نوزدهم به‌عنوان يکي از کانون‌هاي مهم سرمايهگذاري زرسالاران بريتانيا و شرکاي ايشان شناخته مي‌شد و همين بانک بود که به‌همراه کمپاني يهودي ساسون و کمپاني والپول- گرينول در تأسيس بانک شاهنشاهي ايران و انگليس (بانک شاهي) شرکت نمود و امتياز نشر اولين اسکناس هاي ايران را به‌دست آورد. بارون کورت فن شرودر در کنار هريمن و واکر و بوش از شرکاي اصلي مؤسسات آلمان نازي در آمريکا به‌شمار مي‌رفت. شرودر در جمع شرکاي خويش مسئوليت تأمين مالي ارتش خصوصي حزب نازي را به‌عهده داشت و به‌همراه فردريک فليک و مونتاگ نورمن در صعود نهايي هيتلر نقش مؤثري ايفا نمود. بارون رودلف فن شرودر نايب‌رئيس و عضو هيئت مديره کمپاني کشتيراني هامبورگ- آمريکا بود.

در سال 1932 سفارت آمريکا در برلين در گزارش‌هاي خود به واشنگتن از مبارزات انتخاباتي پرهزينه هيتلر خبر داد و از پول هنگفتي که براي ايجاد ارتش خصوصي 300 الي 400 هزار نفري حزب نازي صرف شده است و اين پرسش را مطرح کرد که حاميان مالي حزب نازي چه کساني هستند؟ در اين سال دولت قانوني آلمان دستور انحلال ارتش خصوصي حزب نازي را صادر کرد و سفارت آمريکا در برلين گزارش داد که کمپاني کشتيراني هامبورگ- آمريکا تبليغات شديدي را عليه دولت آلمان و به‌سود هيتلر آغاز کرده است. اين در زماني است که هزاران آلماني مخالف حزب نازي به‌وسيله ارتش خصوصي اين حزب به قتل مي‌رسيدند. بعدها، گزارش کميسيون تحقيق سناي آمريکا روشن ساخت که در اين دوران کمپاني رمينگتون نقش مهمي در تسليح حزب نازي ايفا مي‌نموده است. در گزارش سنا چنين آمده است: "تقريباً تمامي سازمان‌هاي سياسي آلمان، مانند حزب نازي، مسلح به همه نوع تفنگ‌هاي آمريکايي هستند که از آمريکا به آنتورپ حمل مي‌شود و از طريق خاک هلند وارد آلمان مي‌گردد."

 

در 27 مارس 1933 ماکس واربورگ از آلمان به شريکش پرسکات بوش در نيويورک نامه‌اي نوشت که متضمن تمجيد فراوان از هيتلر بود. او دولت هيتلر را براي آلمان مفيد توصيف کرد و نوشت:‌

در چند سال گذشته تجارت بسيار بهتر از انتظار ما شده است. ولي متأسفانه تبليغات شديد عليه آلمان فضاي نامطلوبي به‌وجود آورده است. مطبوعات خارجي فوق‌العاده درباره تحولات آلمان اغراق مي‌کنند. دولت جدّيد با جدّيت به‌دنبال اعاده صلح و نظم در آلمان است و من از اين نظر کاملاً احساس رضايت مي‌کنم.

توجه کنيم که اين مطالب را عضو يکي از سرشناس‌ترين خاندان‌هاي يهودي سده‌هاي نوزدهم و بيستم نگاشته است.

در 29 مارس 1933، دو روز بعد از نامه ماکس واربورگ، پسر او به‌نام اريش واربورگ تلگرافي به نيويورک براي پسرعمويش فردريک واربورگ فرستاد. فردريک واربورگ عضو هيئت مديره کمپاني راه‌آهن هريمن در آمريکا بود. او از فردريک واربورگ خواست که "از تمامي نفوذ خود براي متوقف کردن فعاليت‌هاي ضدنازي در آمريکا از جمله تبليغات غيردوستانه در مطبوعات و اجتماعات" استفاده کند. فردريک واربورگ به اريش پاسخ داد:‌ "هيچ گروه مسئولي در اينجا بايکوت کالاهاي آلماني را تبليغ نمي‌کند." در 31 مارس 1933 کميته آمريکايي- يهودي، که تحت نفوذ واربورگ‌ها بود، و سازمان بني‌بريث، که به‌وسيله شولزبرگرها اداره مي‌شد، اطلاعيه رسمي مشترکي منتشر کردند و اعلام نمودند که "هيچ آمريکايي بايکوت آلمان را تشويق نمي‌کند." يک دهه قبل،‌ در سال 1922، نيويورک تايمز، که به خاندان يهودي شولزبرگر تعلق دارد، دولت موسوليني را به‌عنوان "جالب‌ترين تجربه حکومتي زمانه" معرفي کرده و از پيشرفت مقتدرانه کار او ابراز شادماني نموده بود. تنها در سال‌هاي اخير، در ژانويه 2001، است که آرتور شولزبرگر (پسر)،‌ مالک کنوني نيويورک تايمز، به‌همراه هاول راينز، سردبير اين روزنامه، به‌خاطر حمايت اسلافشان از فاشيسم از جهانيان عذرخواهي کردند

در مه 1933 شبکه هريمن‌ها پيشنهادي به آلمان هيتلري ارائه داد براي تأسيس يک سنديکا متشکل از 150 مؤسسه و فرد که صادرات تمامي کالاهاي آلماني به ايالات متحده را به‌دست داشته باشد. اين پيشنهاد در برلين مورد مذاکره قرار گرفت. طرف آلماني هالمر شاخت، وزير اقتصاد هيتلر، بود و طرف آمريکايي جان فوستر دالس. دالس وکيل دعاوي ده‌ها مؤسسه اقتصادي نازي بود. چنان‌که مي‌دانيم او بعدها به يکي از چهره‌هاي اصلي حزب جمهوري‌خواه بدل شد و در مقام وزير خارجه مقتدر ايالات متحده جاي گرفت. برادران دالس، هر دو، وکلاي مؤسسات خاندان بوش نيز بودند. در طول دهه 1930 جان فوستر دالس براي سرمايه گذاري در بازسازي اقتصاد آلمان مذاکرات فراواني با دولت حزب نازي داشت و در نامه‌هايي گزارش برخي از اين مذاکرات را به پرسکات بوش ارائه مي‌نمود. از جمله، در 22 سپتامبر 1937 جان فوستر دالس در نامه‌اي به پرسکات بوش درباره قرارداد کمپاني تلگراف آلمان- آتلانتيک توضيحات مفصلي ارائه داد. اين کمپاني با بانک هريمن- واکر- بوش رابطه نزديک مالي داشت و از آن وام مي‌گرفت. دوستي با جان فوستر دالس و برادرش آلن دالس (رئيس بعدي سيا) در راهيابي پرسکات بوش به‌عنوان سناتور ايالت کانکتيکت به پارلمان آمريکا مؤثر بود و همين رابطه بعدها به جرج بوش اوّل کمک فراواني کرد که مدارج ترقي را در آژانس مرکزي اطلاعات ايالات متحده آمريکا (سيا) به‌سرعت بپيمايد

از سال 1934 ياکوب چايتکين، وکيل دعاوي اهل نيويورک و پدر آنتون چايتکين (يکي از دو مؤلف کتاب زندگينامه غيررسمي جرج بوش)،‌ وکالت تعدادي از سهامداران خردهپايي را به‌دست گرفت که در اثر بورس‌بازي‌هاي مشکوک شبکه هريمن- بوش- واربورگ به‌سود هيتلر ورشکست شده بودند. اين گروه مبارزه سختي را براي تحريم آلمان هيتلري آغاز کرد و اندکي بعد فدراسيون کار آمريکا به اين مبارزه پيوست. در جبهه مقابل کساني جاي داشتند که از تجارت با آلمان هيتلري سودهاي کلان مي‌بردند. در رأس اين جبهه شبکه هريمن جاي داشت و در اين کارزار پرسکات بوش، به‌عنوان نماينده آورل هريمن، به‌شدت فعال بود.

چنان‌که گفتيم، منويات واربورگ‌ها را کميته يهوديان آمريکا و سازمان بني‌بريث دنبال مي‌کرد. بني‌بريث همان سازماني است که امروزه به "جمعيت ضدافترا" (ADL) تغيير نام داده و به دليل اقامه دعوي در محاکم قضايي عليه نويسندگان و مورخيني که درباره پيوند زرسالاران يهودي با آلمان هيتلري يا عليه افسانه هالوکاست سخن مي گويند، شهرت جهاني يافته است.  معهذا، همانگونه که نويسندگان زندگينامه غير رسمي جرج بوش به درستي توجه کرده اند، اين پرسش به جدّ مطرح است که چرا سازمان هايي چون ADL و ساير "شکارچيان حرفه اي" نازي ها، به رغم اسناد و تحقيقات فراوان موجود، هيچگاه منشاء ثروت خاندان بوش را کشف نمي کنند و درباره آن سخن نمي گويند.

پرسکات بوش در سال 1972 در 77 سالگي درگذشت و پيوندهاي استوار و عميق او و پدرش‌، ساموئل بوش، با شبکه‌هاي مشکوک دسيسه گران مالي و سياسي و ثروت کلاني که به ميراث نهاده بود،‌ بستر صعود پسرش، جرج هربرت واکر بوش، را به مقام چهل و يکمين رئيس‌جمهور ايالات متحده آمريکا فراهم ساخت.

منبع: سایت عبدالله شهبازی

سيماي خانوادگي جرج بوش  (بخش اول)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - سيد کريم

       

U.S. Pivots on the Axis

(Council on Foreign Relations – 1 March, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - سيد کريم

   *   

Guardian – 11 May, 2003

Bush ally set to profit from the war on terror

James Woolsey, former CIA boss and influential adviser to President George Bush, is a director of a US firm aiming to make millions of dollars from the 'war on terror', The Observer can reveal.

Woolsey, one of the most high-profile hawks in the war against Iraq and a key member of the Pentagon's Defence Policy Board, is a director of the Washington-based private equity firm Paladin Capital. The company was set up three months after the terrorist attacks on New York and sees the events and aftermath of September 11 as a business opportunity which 'offer[s] substantial promise for homeland security investment'.

The first priority of Paladin was 'to invest in companies with immediate solutions designed to prevent harmful attacks, defend against attacks, cope with the aftermath of attack or disaster and recover from terrorist attacks and other threats to homeland security'.

Paladin, which is expected to have raised $300 million from investors by the end of this year, calculates that in the next few years the US government will spend $60 billion on anti-terrorism that woul not have been spent before September 11, and that corporations will spend twice that amount to ensure their security and continuity in case of attack.

The involvement of one of the most prominent hawks in Washington with a company standing to cash in on the fear of potential terror attacks will raise eyebrows in some quarters.

In 2001 US Defence Secretary Paul Wolfowitz sent Woolsey to Europe, where he argued the case for links existing between Saddam Hussein and al-Qaeda. He was one of the main proponents of the theory that the anthrax letter attacks in America were supported by Iraq's former dictator.

More recently Woolsey told CNN about Saddam's attempts to produce a genetically modified strain of anthrax. He told the US broadcaster: 'I would be more worried over the mid to long term about biological weapons, because the chemical gear, we're - I think we're pretty well equipped to deal with. But there have been stories that Saddam has been working on genetically modifying some of these biological agents, making anthrax resistant to vaccines or antibiotics.'

Little evidence was provided for the Iraq link to the anthrax attacks and the FBI is now investigating a lone US scientist whom it believes was responsible. But Woolsey's assertions added to a political atmosphere in which spending on equipment designed to protect individuals and firms from terror was predicted to mushroom.

One of Paladin's first investments was $10.5m in AgION Technologies, a firm devising anti-germ technology that it hopes will 'be the leader in the fight against bacterial attacks initiated by terrorists on unsuspecting civilian and military personnel'.

Woolsey is not alone among the members of the Pentagon's highly influential Defence Policy Board to profit from America's war on terror.

The American watchdog, the Centre for Public Integrity, showed that nine of the board's members have ties to defence contractors that won more than $76bn in defence contracts in 2001 and 2002. Woolsey's fellow neo-conservative, Richard Perle, had to resign his chairmanship of the board because of conflicts of interest, although he remains a board member.

The hawks and their money

DICK CHENEY, Vice President

Cheney once ran oil industry giant Halliburton whose subsidiary, Kellogg Brown & Root, has won lucrative contracts in post-Saddam Iraq. The Defence Department gave KBR exclusive rights to a $90m contract to cater for the Americans who are working on rebuilding Iraq. KBR also won a lucrative contract to repair Iraq's oilfields.

DONALD RUMSFELD, Defence Secretary

Rumsfeld was a non-executive director of European engineering giant ABB when it won a £125m contract for two light water reactors to North Korea - a country he now regards as part of the 'axis of evil'. Rumsfeld earnt $190,000 (£118,000) a year before he joined the Bush administration.

RICHARD PERLE

An influential member of the Pentagon's Defence Policy Board, Perle is managing partner of venture capital company Trireme, which invests in companies dealing in products of value to homeland security. It sent a letter to Saudi arms dealer Adnan Kashoggi arguing that fear of terrorism would boost demand in Europe, Saudi Arabia and Singapore.

GEORGE SHULTZ, ex-Secretary of State

Shultz is on the board of directors of the Bechtel Group, the largest contractor in the US and one of the favourites to land lucrative contracts in the rebuilding of Iraq. Shultz is chairman of the the advisory board of the Committee for the Liberation of Iraq, a fiercely pro-war group with close ties to the White House.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - سيد کريم

   *   

Guardian – 9 May, 2003

The two faces of Rumsfeld

2000: director of a company which wins $200m contract to sell nuclear reactors to North Korea
2002: declares North Korea a terrorist state, part of the axis of evil and a target for regime change

Donald Rumsfeld, the US defence secretary, sat on the board of a company which three years ago sold two light water nuclear reactors to North Korea - a country he now regards as part of the "axis of evil" and which has been targeted for regime change by Washington because of its efforts to build nuclear weapons.

Mr Rumsfeld was a non-executive director of ABB, a European engineering giant based in Zurich, when it won a $200m (£125m) contract to provide the design and key components for the reactors. The current defence secretary sat on the board from 1990 to 2001, earning $190,000 a year. He left to join the Bush administration.

The reactor deal was part of President Bill Clinton's policy of persuading the North Korean regime to positively engage with the west.

The sale of the nuclear technology was a high-profile contract. ABB's then chief executive, Goran Lindahl, visited North Korea in November 1999 to announce ABB's "wide-ranging, long-term cooperation agreement" with the communist government.

The company also opened an office in the country's capital, Pyongyang, and the deal was signed a year later in 2000. Despite this, Mr Rumsfeld's office said that the de fence secretary did not "recall it being brought before the board at any time".

In a statement to the American magazine Newsweek, his spokeswoman Victoria Clarke said that there "was no vote on this". A spokesman for ABB told the Guardian yesterday that "board members were informed about the project which would deliver systems and equipment for light water reactors".

Just months after Mr Rumsfeld took office, President George Bush ended the policy of engagement and negotiation pursued by Mr Clinton, saying he did not trust North Korea, and pulled the plug on diplomacy. Pyongyang warned that it would respond by building nuclear missiles. A review of American policy was announced and the bilateral confidence building steps, key to Mr Clinton's policy of detente, halted.

By January 2002, the Bush administration had placed North Korea in the "axis of evil" alongside Iraq and Iran. If there was any doubt about how the White House felt about North Korea this was dispelled by Mr Bush, who told the Washington Post last year: "I loathe [North Korea's leader] Kim Jong-il."

The success of campaigns in Afghanistan and Iraq have enhanced the status of Mr Rumsfeld in Washington. Two years after leaving ABB, Mr Rumsfeld now considers North Korea a "terrorist regime _ teetering on the verge of collapse" and which is on the verge of becoming a proliferator of nuclear weapons. During a bout of diplomatic activity over Christmas he warned that the US could fight two wars at once - a reference to the forthcoming conflict with Iraq. After Baghdad fell, Mr Rumsfeld said Pyongyang should draw the "appropriate lesson".

Critics of the administration's bellicose language on North Korea say that the problem was not that Mr Rumsfeld supported the Clinton-inspired diplomacy and the ABB deal but that he did not "speak up against it". "One could draw the conclusion that economic and personal interests took precedent over non-proliferation," said Steve LaMontagne, an analyst with the Centre for Arms Control and Non-Proliferation in Washington.

Many members of the Bush administration are on record as opposing Mr Clinton's plans, saying that weapons-grade nuclear material could be extracted from the type of light water reactors that ABB sold. Mr Rumsfeld's deputy, Paul Wolfowitz, and the state department's number two diplomat, Richard Armitage, both opposed the deal as did the Republican presidential candidate, Bob Dole, whose campaign Mr Rumsfeld ran and where he also acted as defence adviser.

One unnamed ABB board director told Fortune magazine that Mr Rumsfeld was involved in lobbying his hawkish friends on behalf of ABB.

The Clinton package sought to defuse tensions on the Ko rean peninsula by offering supplies of oil and new light water nuclear reactors in return for access by inspectors to Pyongyang's atomic facilities and a dismantling of its heavy water reactors which produce weapons grade plutonium. Light water reactors are known as "proliferation-resistant" but, in the words of one expert, they are not "proliferation-proof".

The type of reactors involved in the ABB deal produce plutonium which needs refining before it can be weaponised. One US congressman and critic of the North Korean regime described the reactors as "nuclear bomb factories".

North Korea expelled the inspectors last year and withdrew from the nuclear non-proliferation treaty in January at about the same time that the Bush administration authorised $3.5m to keep ABB's reactor project going.

North Korea is thought to have offered to scrap its nuclear facilities and missile pro gramme and to allow international nuclear inspectors into the country. But Pyongyang demanded that security guarantees and aid from the US must come first.

Mr Bush now insists that he will only negotiate a new deal with Pyongyang after the nuclear programme is scrapped. Washington believes that offering inducements would reward Pyongyang's "blackmail" and encourage other "rogue" states to develop weapons of mass destruction.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - سيد کريم

   « نومحافظه کاران براي غارت آمده اند »   

نومحافظه کاران براي غارت آمده اند

اخيراً دو مقاله مهم منتشر شده است درباره سودهاي کلان ‏اطرافيان آقاي جرج بوش از جنجالي که از 11 سپتامبر 2001 با عنوان "جنگ با تروريسم" ‏به راه انداخته‌اند. اولي در گاردين جمعه 9 مه/ 19 ارديبهشت است و دومي در ابزرور ‏يکشنبه 11 مه/ 21 ارديبهشت.‏

در  مقاله اوّل با عنوان «دو چهره از رمسفلد»  مي‌خوانيم که وزير دفاع دولت بوش در سال 2000 عصو هيئت مديره کمپاني ABB مستقر در زوريخ بود که 200 ميليون دلار رآکتور اتمي به کره شمالي فروخت و همين آقا در سال 2002 کره شمالي را به عنوان ‏تروريست و بخشي از «محور شرارت» معرفي کرد.

مقاله دوّم جالب‌تر است:

به‌نوشته گاردين، آقاي جيمز وولزي، رئيس پيشين سيا و ‏مشاور متنفذ دولت بوش، عضو هيئت مديره مؤسسه آمريکايي Paladin ‏‏ است که ‏ميليون‌ها دلار از جنجال "جنگ با تروريسم" سود برده. اين مؤسسه خصوصي سه ماه بعد ‏از حادثه 11 سپتامبر تأسيس شد تا به بررسي علل و پيامدهاي حادثه فوق بپردازد. اين  ‏مؤسسه تاکنون 300 ميليون دلار پول دريافت کرده است.

ديک چني، معاون ‏رئيس جمهور، به کمپاني بزرگ نفتي هاليبرتون مربوط است و قبل از انتخابات سال 2000 رئيس آن بود.  يکي از کمپانيهاي تابع  هاليبرتون اخيرا برنده يک قرارداد 90 ميليو ن دلاري براي ترميم چاههاي نفت عراق شد. 

ريچارد پرل، مقام متنفذ پنتاگون و از رهبران جناح جنگ طلب نومحافظه کار، شريک اصلي کمپاني Trireme است.

و جرج شولتز، وزير خارجه سابق، عضو هيئت مديره گروه بکتل است که بزرگترين پيمانکار دولت ايالات متحده بشمار ميرود و قرار است در بازسازي عراق نقش مهمي داشته باشد. شولتز رياست کميته آزادي عراق را به دست داشت.

پيوندهاي نومحافظه‌کاران و اعضاي دولت بوش با کمپاني‌هاي بزرگ بسيار ‏بيش از اين‌هاست. بايد اضافه کنم که ريچارد پرل، که يهودي است، در اواخر سال ‏‏1970 از  سوي اف. بي. آي. متهم بود به جاسوسي براي دولت اسرائيل. در آن زمان ‏پرل دستيار سناتور جکسون بود.‏

منبع: سایت عبدالله شهبازی

 

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - سيد کريم

       

The Case For A National Security Court

(National Journal - Stuart Taylor – 26 February, 2007)

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - سيد کريم

   تهران بدون ترمز- آمریکا تحت فشار یهودیان حمله به ایران را آغاز می کند   

تهران بدون ترمز- آمریکا تحت فشار یهودیان حمله به ایران را آغاز می کند 

تهران بدون ترمز

بررسی امکان حمله نظامی آمریکا به ایران در جهان ادامه دارد. بنا به اطلاعات "سیمور هرش" خبرنگار آمریکایی نه تنها مراکز هسته ای بلکه زیر ساخت هایی که به ادعای آمریکا برای کمک به جنگجویان عراقی نیز استفاده می شود تحت هدف قرار خواهند گرفت. به گفته هرش این برنامه 24 ساعت بعد از آنکه "جرج بوش" دستور آن را صادر کند به اجرا در خواهد آمد. در اعلامیه های اخیر مقامات دولت آمریکا هیچ مورد خوشبینانه ای به حل مسئله از طریق مسالمت آمیز وجود ندارد. "دیک چینی" معاون رییس جمهور آمریکا اعلام کرد: "ما همه گزینه ها را بررسی می کنیم"."ولادیمیر اورلوف" رییس مرکز مطالعات سیاسی روسیه به "ورمیا نووستی" گفت: "گروهی از رجال با نفوذ بین مقامات آمریکایی به رهبری آقای چینی از حمله نظامی به ایران طرفداری می کند. موضع این گروه مخصوصا در پنتاگون از جمله در کمیته روسای قوای پنجگانه بسیار قویست ". طرفداران این اقدام نظامی معتقدند که "عدم موفقیت آمریکا در عراق با مسئله حل نشده ایران مرتبط است".

آنها معتقدند که برای حل آن لازم است که رژیم ایران بعد از بغداد تغییر کند. آنها ادعا می کند که حمله نظامی به ایران تغییر رژیم را تسریع می بخشد. به اعتقاد اورلوف "اگر تصمیم مورد نظر در این زمینه اتخاذ گردد این در یک جمع بسیار خصوصی انجام خواهد شد که نه تنها بدون رایزنی با روسیه بلکه با متفقین غربی آمریکا البته بجز انگلستان صورت خواهد پذیرفت. آمریکایی های در این رابطه کاملا مستقلانه عمل خواهند کرد. در این میان در خود آمریکا مخصوصا در بین نظامیان از این اوضاع نگران می باشند. دیروز روزنامه انگلیسی "ساندی تایمز" اعلام کرد که در حدود پنج نفر از ژنرال ها و آدمیرال های ارتش آمریکا آماده اند که در صورت اعلام حکم حمله به ایران استعفا دهند.

گزارش "محمد البرادعی" رییس آژانس بین المللی انرژی اتمی از لحاظ فرمالیته می تواند بهانه ای برای آغاز جنگ باشد. در آن گفته می شود که ایران به خواسته های قطعنامه شماره 1737 شورای امنیت سازمان ملل متحد مورخ 23 دسامبر سال 2006 عمل نکرده است. بعبارت دیگر ایران طی 60 روز فعالیت های مربوط به غنی سازی اورانیوم و همچنین امور مربوط به راکتور آب سنگین خود را متوقف نکرده است.

این مهلت تمام شده اما البرادعی قید کرده که ایران به امر تحقیقاتی خود در مورد غنی سازی اورانیوم ادامه می دهد و تلاش می کند که توان مرکز زیر زمینی نطنز خود را افزایش دهد. در این مرکز که در عمق 25 متر زیر زمین قرار گرفته تجهیزات مربوط به غنی سازی اورانیوم از جمله آبشارهایی از سانتریفیوژ ها نصب شده اند. بنا به گزارش رییس آژانس بین المللی انرژی اتمی بعد از صدور قطعنامه ایران 300 سانتریفیوژ جدید را در این مرکز مستقر نموده و در حال حاضر امور مربوط به نصب همین تعداد نیز انجام می شود. در آن همچنین اعلام شده که ایران به احداث راکتور آب سنگین اراک نیز ادامه می دهد.

البته در گزارش آژانس بین المللی انرژی اتمی خاطر نشان شده که ایرانی ها دستیابی متخصصین این آژانس را به مواد و مراکز اعلام شده طبق قرارداد منع گسترش سلاح هسته ای را میسر کرده اند. به غیر از این ایران به آژانس گزارش مشروحی در باره استفاده و حفاظت از مواد هسته ای ارائه کرده است.

امروز مدیران سیاسی کشورهای عضو "1+5" در لندن به بررسی گام های آتی در رابطه با ایران خواهند پرداخت."سرگی لاوروف" وزیر امور خارجه روسیه اخیرا اعلام کرد که گروه "1+5" به مراتب به اهداف مشترک مرتبط با عدم نقض معاهده منع اشاعه دست خواهد یافت. دیپلمات ها گزارش البرادعی را مطالعه خواهد نمود و این پایه ای برای تعیین گام های بعدی در چارچوب شورای امنیت و یا دیگر کانال ها خواهد بود که به هر حال راه را برای آغاز مذاکرات با طرف ایرانی هموار کند. "منوچهر متکی" وزیر امور خارجه ایران "مذاکرات را وسیله ای برای دستیابی به راه حلی قابل قبول پرونده هسته ای ایران" نامید.

اما در عین حال تهران سرسختی خویش را نشان می دهد. دیروز "منوچهر محمدی" معاون وزیر امور خارجه ایران اعلام کرد که ایران " برای هر وضعیتی حتی برای جنگ نیز آمادگی دارد". وی در مورد آینده پرونده ایران در شورای امنیت تاکید کرد: "اگر آنها قطعنامه دیگری صادر کنند ایران به آن پاسخ نخواهد داد و به فعالیت خود در زمینه هسته ای ادامه خواهد داد".

"محمود احمدی نژاد" رییس جمهور ایران هم مطابق معمول کشور خود را به "قطاری بدون ترمز و دنده عقب" تشبیه کرد و به همین خاطر ایران "با دستیابی به فناوری های تولید سوخت هسته ای بدون توقف به جلو حرکت خواهد کرد". "کاندولیزا رایس" وزیر امور خارجه آمریکا دیروز به احمدی نژاد پاسخ داد که ایران به دنده عقب نیاز ندارد بلکه به "ترمز اضطراری" نیازمند است.

احتیاط تکمیلی غرب (که ضمنا تقویتی برای "شاهین" های آمریکا نیز می توان باشد) خبر دیروز تلویزیون دولتی ایران در باره پرتاب آزمایشی موفقیت آمیز اولین موشک ایرانی به فضا می تواند باشد. در آن گفته شد که موشک توسط وزارتخانه های علوم و دفاع تولید شده است. آنطور که بعدا "علی اکبر گلرو" جانشین مدیر مرکز ملی تحقیقات هوافضای ایران اعلام کرد این موشک با موفقیت ماهواره زیر مداری را به مدار منتقل کرد.

قبلا ایران علام کرده بود که قصد دارد تا سال 2010 پنج ماهواره به فضا پرتاب کند. یکی از آنها در سال 2005 با کمک روسیه به فضا پرتاب شد. حال به نظر می رسد که ایران می خواهد این کار را با تکیه به توان خود انجام دهد. ممکن است که این موضوع یکی از دلایل اختلاف میان مسکو و تهران در خصوص احداث نیروگاه اتمی بوشهر باشد. طرف روسی ایران را به نقض جدول زمانی پرداخت ها متهم می سازد که ایرانی ها کاملا با آن مخالفند.

**************************

ژیرینوفسکی: آمریکا تحت فشار یهودیان حمله به ایران را آغاز می کند

"ولادیمیر ژیرینوفسکی" نایب رییس مجلس دوما و رهبر حزب "لیبرال-دموکرات روسیه" اعلام کرد که آمریکا عملیات نظامی بر علیه تهران را آغاز می کند و این کار تحت فشار یهودیان صورت خواهد گرفت. وی اعتقاد دارد که "اسراییل می ترسد، ایران نزدیک است و این کشور تمامی آنچه که واقعا برای نابودی اسراییل لازم است را در اختیار دارد".

وی تاکید کرد که حتی اگر آمریکا نمی خواست که با ایران جنگ کند آنها تحت تاثیر اسراییل قرار خواهند گرفت چرا که اقلیت یهودی در آمریکا بسیار نیرومند است و همه چیز در اختیار دارند: پول، مطبوعات و حکومت.

وی در مورد عواقب حمله احتملی آمریکا بر علیه ایران برای روسیه به رشد سریع نفت اشاره کرد.

وی پشبینی کرد که به خاطر تشنج های پیرامون مسئله ایران نفوذ روسیه در آینده در این منطقه کاهش خواهد یافت.

 

*****************************

لاوروف: روسیه نگران افزایش پیشبینی امکان حمله نظامی به ایران است

"سرگی لاوروف" وزیر امور خارجه روسیه اعلام کرد که وی نگرانی افزایش اخبار امکان حمله نظامی به ایران است.

وی در جلسه هیئت دولت با رییس جمهور گفت: "پیشبینی هایی در مورد حمله نظامی به ایران افزایش پیدا کرده اند واین موجب نگرانیست. از جمله معاون رییس جمهور آمریکا در اظهارات اخیر خود چنین اوضاعی را امکان پذیر دانسته است". "ولادیمیر پوتین" گفت: " در مورد چه حمله ای بحث است؟ بدون مجوز شورای امنیت؟".

وزیر امور خارجه روسیه پاسخ داد: "حداقل هیچ یک از کسانی که این موضوع را بررسی می کنند در مورد مجوز شورای امنیت صحبت نمی کنند. معاون رییس جمهور آمریکا در استرالیا اعلام کرد که چنین امکانی حذف نشده چرا که "نباید به ایران اجازه داد که نظر جامعه جهانی را نادیده بگیرد".

نووستی

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۸ - سيد کريم

   آیا میتوان به ایران اعتماد کرد؟   

آیا میتوان به ایران اعتماد کرد؟

 

By Michael Rubin

Posted: Thursday, September 21, 2006

MIDDLE EASTERN OUTLOOK

AEI Online   

Publication Date: September 1, 2006

 

این اولین مقاله از یک سری مقالات تحلیلی است که به چشم انداز مسائل کلیدی در خاورمیانه میپردازد.  مایکل

روبین، محقق مقیم در موسسه امریکن انترپرایز نویسنده اصلی این سری مقالات است که به زبان عربی نیز در دسترس خواهد بود. 

اختلاف نظر در مورد برنامه اتمی ایران در کانون توجه کاخ سفید و جامعه بین المللی قرار گرفته است.  در حالیکه پرزیدنت بوش در ابتدا به برلن، لندن و پاریس  -  که به  اتحادیه سه اروپائی مشهور شده اند -  اجازه داد که پیشگام مذاکرات با تهران باشند ، اما  در 31 ماه می 2006 ( برابر با ) خانم کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه امریکا، پیشنهاد کرد که امریکا هم دخالت مستقیم تری در مذاکرات با ایران داشته باشد.  پیشنهاد امریکا شامل بسته پیشنهادی اروپا و امتیازات و تشویق های دیگری نیز برای ایران بود، اما  به شرط آنکه اول، ایران با تعلیق غنی سازی موافقت کند.  اکنون، در حالیکه اغلب سیاست گزاران همچنان بر ادامه مذاکرات دیپلماتیک پافشاری میکنند، کسی به این پرسش اساسی نپرداخته است که دیپلماسی دولت ایران چگونه و بر چه اساسی است.  تصور و برداشت ایران از مذاکرات دیپلماتیک چیست؟

فعالیت های دیپلماتیک برای حل نگرانی های منتج از فعالیت های هسته ای ایران همچنان ادامه دارد بدون اینکه دورنمای مشخصی از راه حل وجود داشته باشد.

اغلب مقامات سیاسی خواستار پرهیز از مقابله نظامی هستند. پس از آنکه دولت ایران به خواسته جهانی برای تعلیق غنی سازی اورانیوم پاسخ منفی داد، چین و فرانسه، هر دو، از واشنگتن خواستند که تلاش کند تا مناقشه از این بالاتر نرود و از مهار دیپلماسی خارج نشود. [1] تحلیل گران جدی و اهل عمل در امریکا، همگی در مورد هزینه های گزاف اقدامات نظامی هم نظر هستند.  از جمله، دولت ایران میتواند پشتیبانی خود از اقدامات تروریستی را افزایش دهد، سربازان امریکائی در عراق در قبال عوامل و کارگزاران تهران و نیروهای شبه نظامی وابسته به آن آسیب پذیر هستند، رژیم فرصت سازمان دهی دوباره خواهد یافت تا ایرانیان را به دفاع از کشور فراخواند، و در نهایت بمباران مراکز صنایع اتمی تنها تاریخ دسترسی به بمب را به عقب می اندازد نه اینکه آنرا برای همیشه نابود کند. 

اما آیا دیپلماسی، به تنهائی، کفایت پایان دادن به برنامه سلاح اتمی در ایران را دارد؟   آنچه به مذاکرات دیپلماتیک قوت و اعتبار میبخشد اعتماد دوجانبه است که طرفین معامله با درستکاری به قول و وعده های خود عمل کنند.  پیشینه تهران در این مورد باعث جلب اعتماد نمیشود.  چه در دوران تکوینی و شکل گیری اولیه ، چه در دوران شکوفائی  و اوج رونق اصلاح طلبان و حتی همین امروز، سران و سیاستگزاران ایرانی نسبت به عرف دیپلماتیک بی اعتنائی خاصی ابراز کرده اند و بسیاری از موافقت نامه های خود را یکجانبه نقض کرده اند. 

اشغال سفارت

بسیار باب روز شده است که امریکا را مقصر اصلی تیرگی روابطش با ایران قلمداد کنند.  اما لازم به توضیح است که در همان ماه های اولیه انقلاب اسلامی واشینگتن آماده برقراری روابط دیپلماتیک با ایران بود. در اول ماه نوامبر 1979 ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه ایران، با زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی پرزیدنت جیمی کارتر در الجزیره ملاقات کردند و در باره برقراری دوباره روابط  دیپلماتیک مذاکره کردند.  سه روز بعد، در واکنش به این خبر، دانشجویان پیرو خط امام ( آیت الله روح الله خمینی) به سفارت امریکا در تهران حمله کردند و پنجاه و دو دیپلمات را به گروگان گرفتند.  روز بعد  از اشغال سفارت و گروگان گیری،  آیت الله خمینی با صدای بلند این اقدام را تائید کرد.  حتی شخصی مانند وارن کریستوفر، معاون وزیر امور خارجه در آنزمان که هواخواه صلح و تشنج زدائی بود، گروگان گیری را "تجاوز وقیحانه" به عرف بین المللی و نقض آشکار عهد نامه های  ارتباطات دیپلماتیک و کنسولی  1961 و 1963 وین دانست. [2]

مقامات امریکائی تلاش کردند تا تصمیم گیری در دست افراد منطقی تر و خونسرد تر باشد تا آنها بر مشکلات فائق شوند.  در ششم ماه نوامبر 1979، مقامات شورای امنیت ملی خبری را برای واشینگتن پست فاش کردند.  در این خبر آمده بود که سیاست امریکا در قبال ایران، به خاطر گروگان گیری تغییری نخواهد کرد؛ نه اقدام نظامی، و نه حتی جابحائی نیروهای نظامی ابدا در مد نظر نمی باشند. [3]  اما جالب اینجاست که هر گونه تلاش برای حل دیپلماتیک مشکل، اثری  معکوس داشت.  هم پسر خمینی، و هم جانشین آینده خمینی و رهبر کنونی نظام ، علی خامنه ای پس از اشغال سفارت به بازدید آنجا رفتند تا بی حرمتی رسمی به عرف بین المللی را مورد تائید و تاکید قرار دهند. [4]

اما آیا میتوان تصمیمات ضعیف  یک ربع قرن پیش را به شرایط امروز اطلاق کرده و آنرا معیاری برای دیپلماسی با ایران تلقی کنیم ؟ نه به خودی خود.  اگرچه سران تهران دائما برای تجاوزات امریکا، چه واقعی و چه تخیلی، درخواست معذرت خواهی از سوی آمریکا دارند، [5] همچنان به درستی گروگان گیری پافشاری میکنند و به این طریق، رویکرد رایج در تهران و بی اعتنائی به عرف بین الملل را یکبار دیگر مورد تاکید قرار میدهند. 

عکس هائی که همین امسال از درون سفارت سابق امریکا در تهران گرفته شده مجسمه های دست و پا بسته گروگان های امریکائی در اونیفورم نظامی را نشان میدهد.  در کنار این عکس ها شعار بزرگی از خامنه ای وجود دارد که  از آن اقدام  به عنوان "خنثی کردن نقشه های استکبار"  یاد میکند. از درختهای حیاط سفارت شعارهای نابودی آمریکا آویزان شده است.

پیمان شکنی ها

پس از فیصله یافتن قضیه گروگان گیری، دولت ریگان سیاست خود را بر اساس مصلحت روز و عملگرائی بنیان گذاشت.  آنچه از جریان موسوم به ایران- کانترا امروز در خاطره ها باقی مانده تنها مسئله غیرقانونی بودن کمکهای مالی از سوی دولت ریگان، برای نیروهای مقاومت نیکاراگوئه می باشد که پنهان از چشم کنگره امریکا انجام شد.  اما از دیدگاه عرف دیپلماتیک، دوروئی سیاست گزاران ایرانی ? که بسیاری از آنان هنوز قدرت قابل ملاحظه ای در تهران دارند ? نیز اهمییت بسیار دارد. در سال 1986، و یک هفته پس از سفر محرمانه رابرت مک فارلند، مشاور امنیت ملی، به تهران جزئیات این سفر توسط مهدی هاشمی، داماد منتظری که در آنزمان جانشین خمینی بود در اعلامیه هائی در دانشگاه تهران پخش شد. شش ماه پس از آن، یا منتظری یا یکی از مشاورانش خبر ملاقات های مک فارلند در ایران را در مجله خبری الشریعه ، که در لبنان چاپ میشد و طرفدار سوریه بود، فاش کردند. در نهایت مشخص نشد این خبر را چه کسی برای مجله الشریعه فاش کرده بود چون اعترافات این پرونده بسیار ضد و نقیض بود. [6]  در چهارم نوامبر 1986، که مصادف بود با هفتمین سالگرد اشغال سفارت، رئیس جمهور سابق و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، تحقق چنین ملاقاتی را به رسانه های بین المللی اطلاع داد. [7] صرف نظر از اینکه مذاکرات اسلحه برای آزادی گروگان ها خردمندانه  بود یا نه، اما در مجموع کل داستان نمایانگر یک کوشش جدی، حساس،  و پوشیده ای بود برای نزدیکی به دولت ایران. مسئولان امور در امریکا به ایرانیان اعتماد کرده بودند که سکوت خود را حفظ کنند.  اما به هر دلیلی، مسئولان ایرانی و در نهایت رفسنجانی پیمان خود را شکستند. 

قانون رشدی

پیشامد دیگری نشان میدهد که دولت ایران تا چه حد به وعده های خود پایبند است.  در 14 فوریه 1989 خمینی، رهبر جمهوری اسلامی فتوائی برای قتل سلمان رشدی صادر کرد.  چهار ماه قبل از مرگ خمینی، رئیس جمهور وقت، خامنه ای از سلمان رشدی خواست تا با پوزش خواهی از مرگ خود جلوگیری کند.  رشدی پوزش خواست اما دولت ایران جایزه ای که برای مرگ او تعیین شده بود را در جای خود نگاه داشت. [8] در حقیقت، فقهای تند رو پوزش رشدی را به عنوان مدرک جرم تلقی کردند. 

دروغهای آشکار و صاف و پوست کنده ایرانیها نباید ما را تعجب زده کند.  آنچه واقعا باید مایه تعجب باشد این است که دولتهای غربی مرتبا در همان دام می افتند و اینچنین فریب میخورند.

در 24 سپتامبر 1998، دولت ایران بنا به خواسته وزارت خارجه بریتانیا وعده داد که به رشدی صدمه نخواهد زد.  این شرط اصلی دولت بریتانیا برای برقراری مجدد روابط دیپلماتیک بود. [9] اما در 14 فوریه 1999، افسران امنیتی ایران با صراحت تاکید کردند که مجازات مرگ رشدی را سرانجام به مرحله عمل خواهند رساند.  [10]  در 19 ماه می 1999، یکروز پس از اینکه تهران و لندن با مبادله سفیر موافقت کردند، رادیو صدای جمهوری اسلامی ایران سلمان رشدی را یک مرتد از دین برگشته خطاب کرد و به این طریق حکم مرگ وی را بر اساس قوانین اسلامی توجیه کرد.  این داستان در ایران فراموش نشده است.  در 12 فوریه 2005، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیانیه ای بدین مضمون صادر کرد، " سرانجام آنروز فرا خواهد رسید که رشدی مرتد به سزای اعمال خود،  توهین به قرآن و پیغمبر، خواهد رسید." [11]

حرفه فریب

وعده های دیپلماتیک ایران بخصوص که وقتی پای منافع مادی و ثروتمند شدن در میان باشد،  بیشتر غیر قابل اعتماد هستند.  در 8 نوامبر 1996، معاون نخست وزیر، محمود واعظی قول داد تا در پیدا کردن ران آراد، افسر نیروی هوائی اسرائیل که ده سال پیش توسط نیروهای شبه نظامی وابسته به ایران به اسارت گرفته شده بود، کمک کند. یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران گفت که این یک اقدام انسانی است و نه سیاسی. [12] اما پس از آنکه دولت های ایران و فرانسه قراردادهای خرید 10 جمبوجت ایرباس و 500 میلیون دلار در ماهواره های مخابراتی را منقعد کردند و شرکت توتال هم قرار توسعه منابع نفت ایران را  گذاشت، وزارت خارجه ایران موضع خود را در مورد ران آراد معکوس کرد. [13]  از آنجا که  بیانات واعظی برای هموار کردن معاملات اقتصادی بیان شده بود، این واقعه نشان میدهد که هر چه بیشتر به رژیم ایران توجه شود و منافع اقتصادی آنان حفظ شود، همکاری دیپلماتیک آنان کمتر میشود.

دولت ایران همچنان نشان داده است که قرارداد ها و الزامات و تعهدات قانونی خود را تابعی از ایدئولوژی رسمی خود کرده است.  در 8 ماه می 2004، تانکهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به فرودگاه نوساز امام خمینی وارد شدند تا کنسرسیوم اطریشی و ترکیه ای  (تاو) را  از فرودگاه اخراج کنند.  [14] بر طبق قرارداد قبلی، اداره تاسیسات فرودگاه به این کنسرسیوم واگذار شده بود اما  انگار تعهدات بازرگانی و دیپلماتیک دولت هیچ اهمییتی نداشت. فرودگاه برای مدت طولانی سال بعد همچنان بسته باقی ماند.  در نهایت در 3 ماه مارس 2005، وزیر ترابری ایران، محمد رحمتی بیان کرد : " سرنوشت فرودگاه امام خمبنی  از سرنوشت شرکت تاو جدا شده است." [15] سپاه پاسداران برنده شد. اواخر همان سال، وزارت اطلاعات و نمایندگان تند رو مجلس قرارداد امضا شده دیگری را به مبلغ 3 بیلیون دلار با شرکت تلفن همراه ترک سل بهم زدند. علت فسخ این قرارداد آن بود که  شرکت ترک سل به اندازه کافی ضد اسرائیلی نیست. [16] مهمترین نکته اینجاست که پرونده تمامی سلاح های پیشرفته و برنامه های اتمی و نظامی در دست نیروهای امنیتی-نظامی است و نه دیپلماتها.  حتی اگر دیپلماتهای ایرانی صداقت هم داشته باشند، اطلاعات کافی در این موارد ندارند چه رسد به قدرت مذاکره از جانب مقامات ارشد تر.

افغانستان و عراق: ناهمخوانی حرف و عمل

همه دیپلماتها سعی بر آن دارند تا آنجا که ممکن است بهترین تصویر را از اعمال و سیاست های کشور خود ارائه دهند و  احتمالا در بعضی موارد حقیقت را تا حدی میپیچانند تا مخاطب به کنه منظور آنها پی نبرد.  دیپلماتهای ایرانی اما، غالبا یک پله هم فراتر رفته و آشکارا دروغ جعل میکنند.  علیرغم وعده های فراوان عدم دخالت در امور داخلی و حتی وعده های همکاری، مقامات تهران تمامی سعی خود را کرده اند تا ثبات را در عراق و افغانستان بهم بریزند. 

افغانستان گاهی به عنوان یک مدل همکاری موفقیت آمیز بین ایران و امریکا مطرح میشود.   اگرچه دبیرکل سازمان ملل متحد، آقای کوفی عنان از "پشتیبانی بزرگ" ایران تمجید کرده است و همچنین یکی از کارمندان شورای امنیت ملی (امریکا)  همکاری ایران با واشینگتن را مورد ستایش قرار داده است، اما حقیقت مطلب چیز دیگری است و کمترامید بخش. تمامی سعی و کوشش علی اکبر ناطق نوری، سخنگوی سابق مجلس و یکی از روحانیون طراز اول حکومتی، و حسین ابراهیمی، نماینده مخصوص خامنه ای در امور افغانستان، وادار کردن روحانیون افغانی به مخالفت خوانی با اهداف امریکا بود. [19]

در هشتم مارس 2002 فرماندهان افغانی دوازده مامور جمهوری اسلامی را که در حال سازماندهی مسلحانه افغانی ها بودند ره گیری کردند. [20] تضمین عدم دخالت ایرانی ها دروغ  محض از آب در آمد. 

 

با وجود این، مقامات امریکائی و بریتانیائی سعی کردند تا از ایران تضمین عدم دخالت در عراق را بگیرند.  جک استرا، وزیر امور خارجه بریتانیا از وزیرخارجه سابق ایران، کمال خرازی قول گرفت که ایران هیچگونه دخالتی در عراق نخواهد داشت.  محمد جواد ظریف، سفیر ایران در سازمان ملل متحد، همین قول را عینا برای ذلمای خلیلزاد، که در آنزمان نماینده پرزیدنت بوش برای آزادی عراق بود، تکرار کرد.  اما هدف دیپلماسی ایران انحراف توجه برای اغفال بود. بلافاصله پس از سقوط صدام، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و با موافقت رهبر، 2000 سرباز و میلیشا و افراد سپاه قدس با تجهیزات کامل رادیو و بیسیم، پول نقد، جزوه های رزمی و سایر تجهیزات را به عراق نفوذ دادند. [21]

کاملا بی اهمیت است که عنوان شود خرازی و ظریف از این دو روئی اطلاع داشتند یا نه. از دو حال خارج نیست.  یا آنها صاف و پوست کنده دروغ گفتند یا اینکه آنها در تصمیم گیری ها هیچ نقشی نداشته و بنابراین ، اعتبار لازم را برای مذاکره ندارند. اگر آنها در مذاکرات خود صادق و صمیمی نبودند، حداقل برای همه آشکار شد  که موافقتنامه دیپلماتیک با ایران چقدر نابخردانه و نابجاست. مدت زیادی طول نکشید تا کاخ سفید نگرانی های خود را از رخنه های انجام شده در عراق اعلام کرد. [22] تا اکتبر 2003، نیروهای اعتلافی بیش از یکصد ایرانی را در عراق دستگیر کرده بودند. [23]

یک بار دیگر، وزیر امور خارجه ایران قول داد که از این پس رفتار خود را بهتر خواهند کرد.  در 18 نوامبر 2003، خبرگزاری رسمی ایران گزارش داد که خرازی به جلال طالبانی، رهبر اتحاد میهنی کردستان و رئیس دوره ای شورای حکومتی  وعده داده است که ایران از این پس در امور داخلی عراق دخالت نخواهد کرد. اما این بار، خرازی از اقدامات ایران در عراق آگاهی کامل داشت و آشکارا دروغ میگفت. علی نوری زاده، خبرنگار ایرانی در لندن که اغلب به عنوان تحلیلگر سیاسی نزدیک به کمپ محمد خاتمی و اصلاح طلبان شناخته شده است، متقاعبا از حضور فزاینده نیروهای امنیتی نیروی قدس در سرتاسر عراق گزارش داد. [24] هفته بعد، نوری زاده از همکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و میلیشاهای مقتدا صدر گزارش داد. [25] با وجود این، بالاترین مقام دیپلماتیک ایران در بغداد -- که خود عضو سپاه قدس بود -- اصرار داشت که ایران "شرایطی که ثبات عراق را تهدید کند نخواهد پذیرفت. " [26] چهار ماه بعد، نیروهای عراقی سی نفر از ایرانیانی را که در صفوف مقتدا صدر میجنگیدند دستگیر کردند [27] و آیت الله احمد جنتی دبیر قدرتمند شورای نگهبان، از مقاومت صدر ستایش کرد. او به عنوان پیشنماز در نماز جمعه تهران چنین عنوان کرد: " من واقعا باید از آنانی که در مقابل گرگهای خونخوار مقاومت کردند ستایش کنم،" [28] مقامات امریکائی اذعان دارند که چنین  دوروئی هائی همچنان در عراق ادامه دارند. [29]

ایران اتمی

اگر آینده امنیت امریکا تا این حد در مخاطره نبود، دروغهای سابقه دار و فریبکاری های ایران هرگز به این حد اهمییت پیدا نمیکردند.  اتمی شدن ایران باعث دگرگونی های بنیادی در تعادل استراتژیکی منطقه خواهد شد.  مقامات ایرانی اغلب تکرار میکنند که برنامه هسته ای ایران صلح آمیز هستند. در 27 آگوست 2006 ، کاظم جلالی، منشی جلسات کمیته روابط خارجی و امنیت داخلی در مجلس ایران گفت: "هیچکس در ایران از تولید بمب اتمی و استفاده غیر صلح آمیز از انرژی اتمی دفاع نمیکند." [30] این گفته زیاد با حقیقت مطابقت نمیکند.  گفته های سایر سران و آرمان پردازان رژیم  دلایل بسیاری برای ابراز نگرانی ایجاد میکنند.            

در چهاردهم دسامبر 2001 ،  رفسنجانی که محتملا دومین مرد قدرتمند ایران است، اعلام کرد که "یک بمب اتمی کافی است که تمامی اسرائیل را کاملا منهدم کند. اما همان بمب در دنیای اسلام فقط موجب خرابی خواهد شد." وی اضافه کرد که،  "این سناریو زیاد غیر قابل تصور نیست." [31]

در نقل قولی از سخنرانی آیت الله محمد باقر خرازی، دبیر کل حزب الله، در 14 فوریه 2005، که در سایت ایران امروز درج شده بود وی گفته است "ما توانائی ساختن بمب اتم را داریم و همین کار را هم خواهیم کرد. ما نباید از کسی بترسیم. امریکا بیش از یک سگ پر سر و صدا نیست."

در 29 ماه می 2005 ، حجت الاسلام غلامرضا حسنی نماینده مخصوص رهبر در استان آذربایجان غربی اعلام کرد که یکی از مهمترین هدف های ایران دستیابی به سلاح اتمی است. "بمب اتمی . . . هم باید ساخته شود." وی ادامه داد " قرآن به مسلمانان حکم کرده است تا  هر چه بیشتر قوی شوند و تمامی نیروها را در دسترس داشته باشند تا قوی شوند."  عدم محبوبیت حسنی در نزد ایرانیان ارتباطی به اصل موضوع ندارد.  به عنوان یکی از محرمین و رازداران خامنه ای گفتار حسنی دریچه ای به افکار رهبر است.  در فوریه 2006 ، در سایت اینترنتی روز، که  به کمپ اصلاح طلبان نزدیک است نقل قولی از محسن غرویان بود که حاکی از این بود  که دستیابی ایران به بمب اتمی یک اقدام "طبیعی" است.  [34] محسن غرویان، که خود نیز یک روحانی است از نزدیکان اصلی آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، و یکی از سرشناس ترین نظریه پردازان رژیم است.             

عدم اعتماد به سران تهران فقط ناشی از سخنان آنها نیست، بلکه بیشتر بر اساس اعمال آنها است. در دسامبر سال 2002، عکس های ماهواره گزارشات قبلی مبنی بر ساختن تاسیسات غنی سازی اورانیوم در نطنز، حدود یک صد و سی مایل در جنوب تهران، و تاسیسات آب سنگین در خنداب، واقع در سی و دو مایلی شمال غربی  اراک ، را تائید کردند.  احداث چنین ساختمانهائی قبلا به سازمان جهانی انرژی اتمی گزارش نشده بود. [35]

در فوریه 2003 ، آژانس  بین المللی انرژی اتمی ،  تیمی از بازرسان ویژه خود را برای تائید ادعاهای تهران که  "تمامی فعالیت های هسته ای جمهوری اسلامی شفاف، آشکار و صلح آمیز هستند" روانه ایران کرد. [36] گزارش متعاقب این هیات عمق ترفند های ایران را نشان داد.  ایران، ساختن  164 سانترفیوژ را به اتمام رسانده بود، در حال ساختن 1000 دستگاه جدید بود و طرح ساختمانی را در دست داشت که گنجایش حداقل 50000 دستگاه دیگر هم داشته باشد. بازرسان اعلام کردند که تهران واردات  یک تن اورانیوم از چین را پنهان کرده و در ضمن مقداری از اورانیوم غنی شده نیز گم شده و قابل پی گیری نیست. [37]

ادعا های اولیه دولت ایران مبنی بر اینکه تمامی برنامه های هسته ای ایران بومی بوده و فقط برای مقاصد صلح آمیز میباشند دروغ از آب درآمد.  همانطور که آژانس بین المللی انرژی اتمی  گزارش داده بود، "هنوز دلیل وجود فلز اورانیوم برای چرخه سوخت هسته ای در تاسیاست ایران روشن نشده است.  زیرا  رآکتورهای آب سبک و رآکتورهای آب سنگین، هیچکدام، احتیاجی به فلز اورانیوم برای سوخت ندارند." [38]

پس از اینکه دروغ مقامات ایرانی آشکار شد، آنها داستان خود را بکلی عوض کردند. آنها از اصرار بر بومی بودن برنامه های اتمی خود دست برداشتند و ادعا کردند که اورانیوم های بسیار غنی شده به همراه دستگاه های وارداتی، احتمالا از پاکستان، به ایران رسیده اند. [39] 

 

پاتریک کلاسون، یکی از دو نویسنده کتاب "مهار کردن جاه طلبی های اتمی ایران" میگوید، "اگر این داستان حقیقت داشته باشد، ایران تا کنون به مقدار قابل ملاحظه ای از کمکهای خارجی بهره گرفته است و توانائی بسیاری هم در پنهان کاری از خود نشان داده است." [40]

دانشمندان ایرانی بعدها اعتراف کردند که آزمایشات شیمیائی جدا سازی پلوتونیوم را با موفقیت انجام داده اند.  پلوتونیوم 210 برای انفجار بمب اتمی از طریق واکنش های زنجیره ای قابل استفاده می باشد. [41] اگرچه در آنزمان مقامات ایرانی به بازرسان آژانس اتمی قول دادند که  بزودی غنی سازی را متوقف خواهند کرد، اما هرگز به وعده خود وفا نکردند. [42] تهران، یکبار دیگر دروغ گفت تا به امتیاز های کوتاه مدت دیپلماتیک دست یابد.  در 10 آگوست 2004 ، خرازی گفت که ایران غنی سازی را از سر نخواهند گرفت مگر اینکه تغییرات قابل ملاحظه ای در امنیت و منافع ملی ایران به وجود بیاید. [43] وقفه کوتاه در غنی سازی هفت هفته بیشتر طول نکشید و ایران غنی سازی را از سر گرفت بدون اینکه تغییرات قابل ملاحظه ای در شرایط امنیت و منافع ملی ایران به وجود بیاید.  در حقیقت در آنزمان، موضع ژئوپولوتیکی ایران محکم تر شده بود، زیرا از یک طرف نیروهای امریکائی در عراق درگیر شورش های خونین شدند و از طرف دیگر قیمت نفت به بالا ترین میزان خود رسید.  نیت قلبی خرازی، و اینکه وی قصد نداشت دروغ بگوید، باید که از دید ناظران غربی بی اهمییت باشد.  در آوریل 2004 ، آژانس بین المللی انرژی اتمی رسوبات اورانیوم غنی شده در حد بمب اتمی را در تاسیسات دیگر پیدا کرد. [44] باز دروغ ایران فاش شد. در 24 سپتامبر 2004 ، شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی در وین ، اطریش، ملاقات کردند. پس از بازگو کردن فهرست طولانی دروغهای تهران، تصمیم شورای حکام بر این شد که ، "زیر پا گذاشتن مفاد عهد نامه ان تی پی  ( منع گسترش سلاحهای هسته ای) ،  بی توجهی به الزامات قانونی خود در قبال عهد نامه، .  .  . به عنوان قانون شکنی از سوی ایران تلقی میشود."  [45]    

اگر نه دروغ های آشکار، تهران دائما روح معاهده ان تی پی را  نقض میکند. از یک طرف متمم معاهده را امضا میکند ولی از طرف دیگر آنرا تصویب نمیکند.  با این ترفند ها، هم ایران از امتیازات امضا کردن معاهده ان تی پی ، مانند دسترسی به تکنولوژی پیشرفته ، برخوردار می شود و هم  از بازرسی های دقیق که لازمه مراعات مفاد متمم عهدنامه هستند، سر پیچی میکند. [46] مقامات ایرانی همچنین قول داده بودند که تا تصویب متمم عهدنامه در مجلس، مفاد آنرا کاملا مراعات کنند.  اما باز هم این قول خود را شکستند.  [47] بر اساس گزارشات آسوشیتد پرس، در اوائل سال جاری، دولت ایران به بازرسان آژانس بین المللی اجازه نداد تا از تاسیسات نطنز بازدید کنند.  این یک تخلف آشکار مفاد ان پی تی بود. 

نتیجه گیری

در 26 ماه آگوست 1987 ، در ملاقات با مردم در سالن شهرداری ، پرزیدنت رونالد ریگان از سیاست های اتمی خود در قبال اتحاد جماهیر شوروی دفاع کرد. وی اعلام داشت ؛  " ما هم اکنون در شرف امضای یک قرارداد تاریخی هستیم تا یک رده کامل از سلاح های هسته ای را از بین ببریم.  اگر این قرارداد امضا شود، از این پس، اتکای ما فقط بر اساس اعتماد متقابل نخواهد بود. اتکای ما بر اساس بازرسی های دائمی و مدارکی خواهد بود که ما با چشم خودمان دیده باشیم. به قول روسها، دووریای پرووریای ? اول صحت هر موضوع را تحقیق کن، سپس اعتماد کن.  ما همین کار را خواهیم کرد." [49]

دیپلماسی ریگان بسیار موفقیت آمیز بود.  اتحاد جماهیر شوروی در آنزمان دشمن بسیار نیرومندی بود. بجای آنکه ریگان برای تضمین مصلحت خود وارد مذاکرات دیپلماتیک شود، به ساختن و پرداختن مکانیزم هائی پرداخت که از تضمین وعده های روسها اطمینان کامل داشته باشد. 

اما در مورد برنامه های اتمی ایران، وضع کاملا برعکس است.  تهران همواره وعده داده بدون اینکه هرگز این وعده ها تحقیق یا تائید شوند. 

اگرچه، دیپلماسی الزاما و ضرورتا ایجاب میکند که با دشمنان خود وارد مذاکره شویم، اما بسیار خطرناک حواهد بود اگر چنین تصور کنیم که واشینگتن و تهران قوانین بازی یکسانی دارند و به عرف و قوانین بین الملل به یک اندازه پایبند هستند.  از همان ابتدای به قدرت رسیدن، حکومت اسلامی عرف و سنت دیپلماتیک و قوانین بین المللی را زیر پا گذاشته است. از آنجا که هدف خمینی از ابتدا، برقراری یک تئوکراسی بر اساس اصول مذهب شیعه بود ، نوشته های او به روشنی بازگو کننده  سیاست های ایران هستند. خمینی در چندین رساله به توضیح مفهوم تقیه یا فریبکاری در اسلام پرداخته است. در چندین سخنرانی ضد غربی در نجف در سال 1970 خمینی از لزوم دروغ پردازی مجاز در دین صحبت کرد. [50] بسیاری از تحلیلگران از وجود اصل تقیه بیخبر هستند و اگرچه بسیاری از آنان از بحث در باره آن و وسعت استفاده سیاسی از آن طفره میروند تا مبادا دولت ایران بدنام شود، اما این مفهوم در دیپلماسی ایران رایج است و نفوذ  دارد. اگر رهبران رژیم اسلامی احساس خطر کنند، [51] نه تنها خود را ملزم به دروغگوئی میدانند بلکه آنرا به راحتی توجیه دینی هم میکنند.  هم از لحاظ مذهبی و هم از منظر سیاسی، برای آنان هدف وسیله را توجیه میکند.  بنابراین، خمینی هیچ اشکالی در اظهاریه سراپا دروغ خود به روزنامه گاردین، درست قبل از به وجود آمدن جمهوری اسلامی، نمیدید.  در آن مصاحبه وی اظهار داشت که "من هیچ قدرت دولتی برای خودم نمیخواهم ، و هیچ علاقه ای به کسب قدرت شخصی ندارم" . [52]  شاید هنوز تهران از دیپلماسی استفاده میکند تا امتیاز کسب کند و پاداش بگیرد. شاید تهران از غرب درخواست پوزش کند تا خود را به عنوان قربانی جلوه دهد و درخواست امتیازات باز هم بیشتری کند، اما جوهر دیپلماسی ایران عدم صداقت است.  رهبران ایران هر چه لازم باشد میگویند و هرچه لازم باشد انجام میدهند تا زمان بخرند و به توانائی اتمی دست یابند.  

آقای مایکل روبین محقق مقیم در موسسه امریکن اینترپرایز  است.

آقای جفری آذروا، پژوهشگر موسسه امریکن اینترپرایز  و خانم نیکول پاسان ، دستیار ویراستار، در ویرایش مقالات  " چشم انداز خاورمیانه"  به آقای روبین یاری می رسانند. 

 

  

نت ها و پانویس ها

1.  استیون لی مایرز،  "روسیه اظهار داشت که تحریم علیه ایران زودرس است،" روزنامه نیویورک تایمز، 25 آگوست، 2006 و ؛  مگی فارلی، "امریکا ممکن است ایران را مهار کند،" روزنامه لس آنجلس تایمز، 26 آگوست، 2006. 

 

2.  وارن کریستوفر، ویراستار، گروگانهای امریکائی در ایران (نیو هیون، انتشارات دانشگاه ییل، 1985) ، 11. 

3.  جان ام گوشکو و جی پی اسمیت، "دولت بازرگان استعفا داد؛ کارتر و مشاوران امنیتی دوبار ملاقات کردند،" واشینگتن پست، 7 نوامبر، 1979.   گری سیک، کارمند سابق شورای امنیت ملی جزئیات این ملاقات را در مقاله ای به عنوان "گزینه ها و محدودیت های اقدامات نظامی،" که در کتابی به ویراستاری وارن کریستوفر ،  گروگانهای امریکائی در ایران،  47-144 چاپ شد. 

4. معصومه ابتکار، تصاحب در تهران: داستان درونی تسخیر سفارت امریکا در سال 1979 (وانکوور: انتشارات تالن، 2000)، 86. 

5.  در یک مقطع، مقامات ایرانی از پرزیدنت کارتر خواستند که برای آزادی گروگانها از ایران پوزش بخواهد.  (اسکات آرمسترانگ ، " بسیار محرمانه،روزنامه های ایرانی از نقش امریکا در ایران سخن میگویند،" واشینگتن پست، 19 سپتامبر، 1980). در سال 1999 ، دولت ایران درخواست کرد که پرزیدنت بیل کلینتون برای سقوط هواپیمای ایرانی توسط ناو هواپیما بر وینسنز در سال 1988 پوزش خواهی کند.  پرزیدنت رونالد ریگان بیش از ده سال پیش  برای آن حادثه اظهار تاسف کرده بود.  در 17 ماه مارس، سال 2000 ، خانم مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه وقت، مسئولیت تجاوزات امریکا به ایران ، از جمله پشتیبانی از کودتای 28 مرداد علیه محمد مصدق، 25 سال پشتیبانی از شاه و پشتیبانی از عراق در جنگ ایران و عراق را قبول کرد.  (متن سخنان وزیر امور خارجه، خانم آلبرایت در شورای ایرانی-امریکائی ، 17 مارس، 2000 ، دفتر سخنگوی وزارت امور خارجه امریکا). اما هنوز دو سال بعد محمد خاتمی رئیس جمهور وقت از امریکا خواست تا برای "اشتباهات گذشته" از ایران پوزش بخواهد (ایسنا ، 14 جولای، 2002).

6.  نورا بوستانی، "مجله ای در بیروت گزارش داد که مک فارلن مخفیانه به تهران رفته است"

واشینگتن پست، 4 نوامبر ، 1986. ؛ استنلی رید، "ورق بیروت: مجله الشریعه،" هفته نامه نیشن، 20 دسامبر، 1986.

7.  جان تاور، گزارش کمیسیون تاور (نیویورک، انتشارات بنتم، 1987)، 51.

8.  جاناتان راندال، "داستان نویس از مسلمانان پوزش خواست،"  واشینگتن پست، 18 فوریه ، 1989. بسیاری از نویسندگان و روشنفکران ایرانی و عربی رفتار نامناسب رهبران ایران را در قبال سلمان رشدی تقبیح کرده اند. برای رشدی: یکصد دانش پژوه عرب و مسلمان برای آزادی بیان، پاریس: لا دکوورت، 1993. 

9.  یان بلاک، "پیشرفت و عبور از مانع رشدی،" روزنامه گاردین (لندن)، 25 سپتامبر، 1998.

10.  "تهدید رشدی دوباره تاکید شد"   تایمز مالی ، 15 فوریه 1999. 

11. " تند رو ها در تهران اعلام کردند که مجازات مرگ رشدی هنوز به قوت خود باقی است،"  آژانس فرانس پرس، 13 فوریه ، 2005.

12.  " ایران موافقت کرد که برای یافتن خلبان اسرائیلی، رون آراد کمک خواهد کرد،"  

آژانس فرانس پرس، 8 نوامبر ، 1996.

13.  "ایران کمک برای یافتن خلبان اسرائیلی را انکار کرد،" آژانس فرانس پرس، 11 نوامبر ، 1996.

14.  آفتاب یزد، 8 مه ، 2004 ؛ "فرودگاه جدید تهران هنوز بسته است،" خبرگزاری فارس، 11 مه ، 2004 ؛  کارل ویک، " برخورد سیاست ها در فرودگاه بسته ایران،"   واشینگتن پست، 10 آگوست ، 2004. 

15.  "ایران فرودگاه جدید را افتتاح میکند،"   اخبار روزانه خلیج (بحرین)، 3 مارس ، 2005.

16.  " دولت ایران برای سرمایه گزاری ترکیه با مقاومت روبرو شد،"  اخبار روزانه ترکیه، 

28 جولای، 2004 ؛ محسن عسگری و گارت اسمیت، "محافظه کاران در مجلس جدید ایران قدرت نمائی میکنند،" تایمز مالی ، 24 سپتامبر ، 2004 ؛ "ترک سل در باره پیشرفت سرمایه گزاری در ایران گزارش داد،" وایر لس نیوز ، 25 سپتامبر، 2004 ؛ و " ایران سل جای ترک سل را به  ام تی ان افریقای جنوبی داد،" ایرنا، 11 سپتامبر، 2005. 

17.  دفتر دبیر کل سازمان ملل متحد، "مصاحبه مطبوعاتی با کمال خرازی، وزیر امور خارجه"

  ( مصاحبه مطبوعاتی، تهران، ایران، 26 ژانویه ، 2002).

CFR.org   . 18

"فلینت لوورت: دولت بوش برای معامله با ایران جدی نیست،"  مصاحبه شورای روابط خارجی، 31 مارس ، 2006.

19.  بیل سمیعی، "تهران به بازی جنگ اعصاب در افغانستان ادامه میدهد،"  رادیو اروپای آزاد/ رادیو آزادی، گزارش ایران، 28 ژانویه ، 2002. 

20.  داگلاس جل، " چالش یک ملت: اعمال نفوذ خارجی ها،"   نیویورک تایمز ، 9 مارس ، 2002. 

21. علی نوری زاده، "سپاه پاسداران شورای عالی انقلاب را همراهی میکرد،"  الشرق الاوسط ،  25 آوریل ، 2003.

22.  آری فلایشر، اطلاعات رسانی مطبوعاتی کاخ سفید، 23 آوریل ، 2003. 

23.  " تهران بخاطر دستگیری ایرانیان رسما به امریکا اعتراض کرد" آژانس فرانس پرس، 23

 اکتبر ، 2003. 

24.  علی نوری زاده ، " افسر سابق امنیتی ایران: تهران عوامل نفوذی خود را از شمال تا جنوب در عراق مستقر کرده است،"   الشرق الاوسط ، 3 آوریل ،  2004. 

25.  علی نوری زاده ،  "منابع ایرانی: سپاه پاسداران به هزار تن از افراد مقتدا صدر آموزش عملیات جنگی و چریکی میدهد،"   الشرق الاوسط ، 9 آوریل ،  2004.

26.  همبستگی (تهران) ، 18 آوریل ، 2004. 

27.  مایکل هوارد ، "بحران عراق: دستگیری ایرانیانی که برای مقتدا صدر میجنگیدند باعث بالا گرفتن اختلافات شده است،" گاردین ، 13 آگوست ، 2004.   بعلاوه نوری زاده گزارش داد که فرمانده سپاه قدس، قاسم سلیمانی در باره کمک هایش به تروریست ابومصعب الزرقاوی داستانسرائی کرده است.  ( علی نوری زاده، "اعتراف ایرانیان به فراهم کردن کمک به الزرقاوی،"    الشرق الاوسط ، 11 آگوست ، 2004. 

28. صدای جمهوری اسلامی ایران، 13 آگوست ، 2004. 

29.  جاناتان فاینر و الن نیکمایر ، " سفیر ایران را به دوروئی در عراق متهم کرد،"

واشینگتن پست، 24 مارس 2006. 

30.  " استراتژی ایران استفاده صلح آمیز از انرژی اتمی است،"  خبرگزاری فارس،

28 آگوست ، 2006. 

31.  ایسنا ، 14 دسامبر،  2001.

32.  " یکی از رهبران تند روی ایرانی اعلام کرد ایران بمب اتمی خواهد ساخت،"

سایت ایران مانیا، 14 فوریه ، 2005. 

33.  سایت خبری بازتاب، 29 می ، 2005. 

34. کولین فریمن و فیلیپ شرول،  " فتوا از ایران استفاده از بمب اتم را مجاز شمرد،" روزنامه دیلی تلگراف ،  19 فوریه ، 2006.  البته غرویان بعدا حرف خود را پس گرفت ( ایسنا، 21 فوریه ، 2006 ).

35. گلن کسلر ، " تاسیسات اتمی ایران مایه نگرانی مقامات امریکائی است،"  واشینگتن پست ، 14 دسامبر ، 2002.  در سرپیچی از سازمان ملل متحد، دولت ایران تاسیسات خنداب را در 26 آگوست ، 2006 مورد بهره برداری قرار داد  ( علی اکبر دارینی ، " در سرپیچی از سازمان ملل، ایران راکتور اتمی را افتتاح کرد،" آسوشیتد پرس ، 26 آگوست ، 2006 ).

36. کمال خرازی ، نقل قول شده در بی بی سی ، " ایران ، ستیزه جوئی در برنامه های اتمی،"

14 دسامبر ، 2002. 

37. شورای حکام ، آژانس بین المللی انرژی اتمی ، " اجرای مفاد ایمنی موافقت نامه ان تی پی در جمهوری اسلامی ایران،" 6 جون ، 2003.

38. در همان مرجع قبلی. 

39. در همان مرجع قبلی ، 26 آگوست ، 2003.

40.  پاتریک کلاسون ، " بدست آوردن پشتیبانی عملی برای برنامه های اتمی ایران،" نگاه بر سیاست ،  شماره 784.  ( انستیتوی واشینگتن برای سیاست های خاور نزدیک ، واشینگتن ، دی سی ، 27 آگوست ، 2003).

41.  شورای حکام ، آژانس بین المللی انرژی اتمی ، " اجرای مفاد ایمنی موافقت نامه ان تی پی در جمهوری اسلامی ایران،" 13 مارس ، 2004.  

42.  در همان مرجع قبلی ، اول سپتامبر ، 2004.  در نوامبر 2004 ، مقامات ایرانی دوباره موافقت کردند که غنی سازی را معلق کنند ؛ در 15 آگوست ، 2005 ، پرزیدنت محمود احمدی نژاد اعلام کرد که اینبار فرایند  غنی سازی غیر قابل برگشت است ( ایسنا، 15 آگوست 2005 ).

43.  "وزیر خارجه ایران اعلام کرد که ایران غنی سازی را معلق کرده است،"  10 آگوست ، 2004، خبرگزاری آلمان به نقل از خبرگزاری دانشجویان ایران

44.  لوئیس شاربونو ، " اورانیوم غنی شده در حد بمب اتم در ایران پیدا شد،"  رویترز ، 2 آوریل ، 2004. 

45.  شورای حکام ، آژانس بین المللی انرژی اتمی ، " اجرای مفاد ایمنی موافقت نامه ان تی پی در جمهوری اسلامی ایران،"  24 سپتامبر ، 2005.  

46. چن زاک، سیاست های اتمی ایران و آژانس بین المللی انرژی اتمی : تطور برنامه  2+ 93  ( واشینگتن: انستیتوی واشینگتن برای سیاست های خاور نزدیک ، 2002 ) ، 18-10  ؛ 

آژانس بین المللی انرژی اتمی ، " ایران مصوبات ایمنی الحاقی به ان تی پی را امضا کرد،" گزارش دفتری 18 دسامبر ، 2003. 

47. آژانس بین المللی انرژی اتمی ، " ایران مصوبات ایمنی الحاقی به ان تی پی را امضا کرد،" گزارش دفتری 18 دسامبر ، 2003. 

48. مایکل سلاکمن ، " با نزدیک شدن ضرب الاجل، ایران سرسختانه  برنامه های اتمی خود را ادامه میدهد،" روزنامه نیویورک تایمز ، 22 آگوست 2006.   

49. " گوشه هائی از سخنرانی پرزیدنت در باره روابط شوروی و امریکا ،"  روزنامه  نیویورک تایمز ،  27 آگوست ، 1987. 

50.  امام خمینی ،  " حکومت اسلامی " در کتاب اسلام و انقلاب ، ویراستار حامد الگار ،

 ( لندن : ک پی آی ، 1981 )،  34، 72، 95، 133، 144، 147.  

51. هیچ راهی برای تخفیف فشاری که ایران احساس میکند وجود ندارد.  در ضمن این فشار ارتباطی به حضور امریکا در عراق یا افغانستان ندارد.  برنامه های اتمی ایران پیش از هر دو آنها شروع شد. مشکل اصلی آنها این است که قدرت زیادی ندارند.  هدف آنها صدور ایدئولوژی  حکومتشان است و هر گونه مقاومت را به حساب دشمنی میگذارند.    

52. گاردین ( مصاحبه مطبوعاتی با آیت الله خمینی ، 16 نوامبر ، 1978 ) ، به نقل قول از جلال متینی در مقاله ، " راستگو ترین فرد تاریخ معاصر ،"  ایرانشناسی ، 14 ، شماره 4 ( زمستان 2003 )

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۸ - سيد کريم

   محفل كاخ سفيد   

محفل كاخ سفيد

رهبران معنوي جورج بوش

لئو اشتراوس

آلبرت وهلشتتر

جملات جورج بوش بيشتر به مديحه سرايي شبيه بود: «شما تعدادي از برترين مغزهاي كشور ما هستيد»، آنقدر برتر كه «دولت ما حدود بيست تن از شما را به كار گرفته است. » جورج بوش، روز ۲۶ فوريه، در انستيتوي American Enterprise، در واشنگتن، در حال اداي احترام به محفلي فكري

(think tank) بود كه يكي از دژهاي اصلي محافظه كاري نوين در آمريكا به شمار مي رود. او در حال تمجيد از نحله اي فكري بود كه همواره بر دوران رياست جمهوري او تسلط داشته و سرمنشاء تمامي رفتارهاي جريان فكري متنفذ در حاكميت آمريكا است.

در اوايل دهه شصت جان. اف. كندي، برخي از استادان را، به ويژه از دانشگاه هاروارد، كه متمايل به چپ ميانه بودند، به استخدام دولت خود در آورد. جورج بوش نيز درست با آناني به حكومت خود ادامه خواهد داد كه در اوايل دهه شصت به اين «مصالحه ميانه گرا» پيوستند، كه رنگ و بويي سوسيال - دموكرات داشت و در آن زمان بر فضاي كشور حاكم بود.

آنان چه كساني هستند؟ تاريخ شان چيست؟ پيشواي فكري آنان چه كسي است؟ ريشه هاي فكري محافظه كاري نوين از نوع جورج بوشي آن كجاست؟ محافظه كاران نوين را نبايد با مسيحيان بنيادگرا اشتباه گرفت، هر چند كه چنين بنيادگرايان نيز برگرد رئيس جمهور آمريكا ديده مي شوند.

محافظه كاران هيچ ارتباطي با پيدايش افراط گرايي معارض كه از ايالات جنوبي آمريكا سرمنشا گرفته، ندارند، اين نوع افراط گرايي يكي از نيروهاي اوج گيرنده در حزب جمهوريخواه امروزي محسوب مي شود. مهد محافظه گرايي نوين، سواحل شرقي ايالات متحده است، اما اندكي نيز خاستگاه كاليفرنيايي دارد. الهام دهندگان آن وجهه اي «روشنفكرانه» داشته، اغلب نيويوركي و يهودي بوده و تفكرات خود را با «چپگرايي» آغاز كرده اند. برخي از آنان هنوز هم خود را «دموكرات» مي خوانند. آنان به جاي «كتاب مقدس» معمولاً يك نشريه ادبي يا سياسي زيربغل دارند و به جاي لباس مبلغين مسيحي جنوب، كت و شلوار به تن مي كنند. بيشتر وقت ها، در باب مسائل اجتماعي و اخلاقي به ابراز عقيده هاي ليبرال مي پردازند. آنان نه خواهان ممنوعيت سقط جنين هستند و نه مدافع برگزاري مراسم نيايش در مدارس. آنان سوداي ديگري در سر مي پرورانند.

اما، به گفته پيرهاسنر، ويژگي منحصر به فرد دولت بوش در پيوند ميان اين دو جريان فكري نهفته است. جورج بوش، محافظه كاران و مسيحيان افراطي را وادار به همزيستي كرده است. نماينده مسيحيان در دولت فردي مانند جان اشكرافت، وزير دادگستري است؛ و محافظه كاران يكي از سردمداران خود به نام پل ولفوويتز، معاون وزير دفاع، را به درون تيم رئيس جمهور فرستاده اند. جورج بوش كه خود فاقد گرايش سياسي دقيقي است و بيشتر به راست ميانه تمايل دارد، تركيب ايدئولوژيكي شگفت آوري را با كنار هم قرار دادن دو قطب مخالف، محافظه كاران نوين و مسيحيان بنيادگرا، به وجود آورده است. اشكرافت در دانشگاه باب - جونز در كاروليناي جنوبي به كار تدريس مشغول بوده است. اين دانشگاه در جهان آكادميك شهرت چنداني ندارد اما يكي از پايگاه هاي بنيادگرايي معارض به شمار مي رود. او در آنجا سخناني كه به يهود ستيزي نزديك بود بر زبان مي راند. در مقابل، ولفوويتز كه در يك خانواده فرهنگي يهودي به دنيا آمده است، يكي از دانش آموختگان برجسته دانشگاه هاي سواحل شرقي محسوب مي شود؛ استادان او در زمره بزرگان دهه شصت قرار داشتند: الن بلوم كه خود شاگرد فيلسوف يهودي آلماني الاصل يعني لئواشتراوس بود و آلبرت وهلشتتر، استاد رياضيات و كارشناس استراتژي نظامي. اين دو استاد كه يكي استراتژي پرداز و ديگري فيلسوف بود تاثير بسزايي بر انديشه هاي محافظه كاران نوين داشته اند.

انديشمندان محافظه كار به هيچ وجه در صدد تضمين نظم موجود نبوده اند. آنان هر گونه برچسب محافظه كاري را بدان مفهوم كه در اروپا مطرح است رد مي كنند. يكي از آنان، فرانسيس فوكوياما است كه با نگارش مقاله اي با عنوان «پايان تاريخ» به شهرت دست يافت، او مي گويد: «محافظه كاران نوين به هيچ وجه نمي خواهند به دفاع از نظم موجود بپردازند نظمي كه براساس سلسله مراتب، سنت و ديدگاهي بدبينانه در قبال ماهيت انسان شكل گرفته است. » (وال استريت ژورنال، ۲۴ دسامبر ۲۰۰۲).

اين آرمانگرايان خوشبين اعتقاد راسخي دارند كه الگوي دموكراتيك آمريكا، ارزشي جهانشمول است. آنان خواهان پايان وضع موجود، يعني اين وفاق شكننده حاكم بر جهان، هستند. آنان سياست را، به عنوان ابزاري براي تغيير جهان، باور دارند. در عرصه داخلي، به انتقاد از دولت رفاه را كه محصول دوران رياست جمهوري برخي دموكرات ها (كندي، جانسون) و جمهوريخواهان (نيكسون) است، مي پردازند و اين نوع دولت را در حل معضلات اجتماعي ناتوان معرفي مي كنند. در عرصه سياست خارجي نيز آنان بودند كه در دهه هفتاد روند تنش زدايي را محكوم مي كردند و مي گفتند كه اين سياست بيشتر به نفع اتحاد جماهير شوروي است تا جهان غرب. ايروينگ كريستول و نورمن پودهورتز، بنيانگذار نشريه Commentary كه دو تن از پدرخوانده هاي نيويوركي محافظه كاري نوين هستند، ريشه در چپگرايي دارند. همين افراد پيشروان انتقاد چپگرايانه از كمونيسم روسي بودند.

ژان - فرانسوا رول، فيلسوف فرانسوي، در كتاب «نه ماركس، نه مسيح» (،۱۹۶۰ انتشارات روبرلافون) به توصيف آمريكايي مي پردازد كه در تلاطمات و انقلاب اجتماعي دهه شصت فرو رفته است. او اكنون توضيح مي دهد كه محافظه كاران نوين، با الهام از لئواشتراوس، به انتقاد از نسبي گرايي فرهنگي و اخلاقي دهه شصت مي پردازند و معتقدند كه اين نسبي گرايي سرآغاز «مصلحت انديشي» (Politically Correct) در دهه ۸۰ بوده است. در اين بار آلن بلوم بود كه حملات انتحاري را هدايت مي كرد. در سال ،۱۹۸۶ بلوم در كتاب

«The Closing of the American Mind» به انتقاد از محيط دانشگاهي مي پردازد و ابراز عقيده مي كند كه در اين محيط همه چيز ارزش محسوب مي شود. او مي نويسد: «همه چيز به فرهنگ تبديل شده است؛ فرهنگ موادمخدر، فرهنگ راك، فرهنگ تبهكاران خياباني و غيره. حتي شكست فرهنگ نيز خود يك فرهنگ شده است. » بلوم كه همانند استاد خود، لئواشتراوس، به تفسير متون كلاسيك مي پردازد، بر اين باور است كه بخشي از ميراث، دهه شصت سرانجام به تحقير تمدن غرب به دست خود، انجاميد. او ابراز شگفتي مي كرد كه چگونه استادان و دانشجويان كاملاً آماده پذيرش فرهنگ هاي غيرغربي بودند و در همان حال نسبت به تمدن غرب سختگيري نشان مي دادند، به طوري كه از اقرار به برتري اين تمدن در مقابل تمدن هاي ديگر خودداري مي كردند.

در حالي كه «مصلحت انديشي» ظاهراً بر فضاي سياسي حاكم بود، محافظه كاري نوين به پيشروي ادامه مي داد. كتاب بلوم با موفقيت خيره كننده اي روبه رو شد. در عرصه سياست خارجي، يك مكتب تمام عيار محافظه كارانه در حال شكل گيري بود. در دهه هفتاد، هنري جكسون، سناتور دموكرات از ايالت واشنگتن (در گذشته به سال ۱۹۸۳)، توافقات بزرگ به دست آمده در زمينه خلع سلاح را مورد انتقاد قرار داد. او آموزش دهنده نسلي از جوانان طالب علم استراتژي از جمله ريچارد پرل و ويليام كريستول بود (كريستول كلاس هاي آلن بلوم را دنبال مي كرد. )

ريچارد پرل و پل ولفوويتز هر دو براي كنت ادلمن، يكي ديگر از منتقدين سياست تنش زدايي، كار مي كردند. در عرصه استراتژي، پيشواي فكري آنان، آلبرت وهلشتتر بوده است. وهلشتتر (مرگ به سال ۱۹۹۶)، محقق موسسه

Rand Corporation، مشاور پنتاگون و يكي از پدران دكترين هسته اي ايالات متحده بود. به عبارت دقيق تر، او عامل اصلي مخالفت با دكترين سنتي، معروف به «تخريب تضمين شده متقابل» (MAD) بود. طبق اين دكترين به اين دليل كه دو بلوك شرق و غرب از توانايي تحميل زيان هاي جبران ناپذير به طرف متقابل برخوردار بودند، لذا مسئولين هر دو طرف از فشردن دكمه آغاز جنگ هسته اي هراس داشتند. از نظر وهلشتتر و شاگردان او، دكترين MAD از يكسو غيراخلاقي بود (زيرا لطمات سنگيني بر مردم غيرنظامي وارد مي آورد) و از سوي ديگر، ناكارآمد (زيرا به نوعي خنثي سازي متقابل زرادخانه هاي هسته اي مي انجاميد). به زعم آنان، هيچ رئيس جمهور خردمندي هيچ گاه تصميم به «خودكشي متقابل» نمي زند. وهلشتتر، در عوض، دكترين «بازدارندگي درجه بندي شده» را پيشنهاد مي كرد كه به معني پذيرش جنگ هاي محدود، با استفاده از سلاح هاي هسته اي و سلاح هاي «هوشمندي» بود كه با دقت تمام قادرند ادوات نظامي دشمن را هدف قرار دهند. او سياست كنترل سلاح هاي هسته اي با هماهنگي مسكو را مورد انتقاد قرار مي داد. به اعتقاد وي، اين سياست موجب قيدوبند زدن بر خلاقيت فناورانه ايالات متحده به منظور برقرار كردن تعادلي مصنوعي با اتحاد جماهير شوروي مي شد. رونالد ريگان كه به نظرات وهلشتتر توجه نشان مي داد، طرح دفاع استراتژيك را، كه «جنگ ستارگان» نام گرفت و مقدمه اي بر طرح دفاع ضدموشكي بود، در سرلوحه امور قرار داد. وهلشتتر و شاگردانش جزو طرفداران پروپاقرص ابطال يك جانبه پيمان ABN (پيمان ضدموشك هاي بالستيك) بودند، چرا كه اعتقاد داشتند اين پيمان ايالات متحده را از توسعه سيستم هاي دفاعي باز مي دارد. آنان سرانجام توانستند نظرات خود را به جورج دبليو بوش القا كنند.

به هنگام مرور مسير زندگي سياسي ريچارد پرل و پل ولفوويتز به نام افرادي مانند اليوت آبرامز (كه اكنون مسئول بخش خاورميانه در شوراي امنيت ملي كاخ سفيد است) و داگلاس فيث (يكي از معاونين وزير دفاع) برمي خوريم. وجه اشتراك تمامي افراد، حمايت بي قيدوشرط از سياست هاي حكومت اسرائيل، بدون توجه به گرايش دولت حاكم در اورشليم، است. در پي همين حمايت بي قيدوشرط است كه اين افراد بدون اندكي ترديد به پشتيباني از آريل شارون پرداخته اند. دو دوره رياست جمهوري رونالد ريگان (۱۹۸۱ تا ۱۹۸۹) به بسياري از اعضاي اين حلقه فرصت داد تا براي اولين بار سمت هاي دولتي را در اختيار بگيرند.

محافظه كاران نوين به تنيدن شبكه خود در واشنگتن مشغول شدند. در طول ساليان، آنان توانستند روشنفكران ميانه و چپ ميانه دموكرات را به حاشيه برانند. و خود به جايگاه برتر در محافلي كه محل توليد انديشه هاي حاكم بر عرصه سياسي بودند دست يافتند، از جمله در نشرياتي مانند نشنال ريويو، كامنتري، نيو ريپابليك (كه زماني رياست آن را يك جوان پيرو اشتراوس به نام اندريو سوليوان به عهده داشت)؛ ويكلي استاندارد كه به گروه مورداك تعلق داشت، همان گروهي كه شبكه تلويزيوني آن، يعني فاكس نيوز، عهده دار پخش نسخه عاميانه انديشه هاي محافظه كاري نوين است؛ سرمقاله هاي روزنامه هايي مانند وال استريت ژورنال كه صراحتاً از محافظه كاري نوين دفاع مي كند؛ انستيتوهاي تحقيقاتي، همان محافل فكري معروف، مانند انستيتوي هودسن و بنياد هريتج و يا آمريكن اينترپرايز،...

اين افراد به هيچ وجه انزواگرا نيستند، بلكه برعكس، فرهنگي گوناگون و متنوع و شناخت گسترده اي از كشورهاي خارجي دارند و اغلب به زبان هاي اين كشورها مسلط هستند. محافظه كاران نوين، انترناسيوناليست و مدافع اقدامات قاطعانه ايالات متحده در جهان هستند. ارتباط مستقيمي ميان آلبر وهلشتتر و لئواشتراوس ديده نمي شود. اشتراوس در سال ۱۹۶۳ و قبل از ظهور رسمي محافظه گرايي نوين چشم از جهان فرو بست. هر چند كه قلمرو تحقيقات اين دو تن (اشتراوس و بلوم) اساساً از يكديگر جدا بوده است، اما در محفل محافظه كاران نوين، افرادي وجود دارند كه ميان آموزه هاي دو استاد، پل هاي ارتباطي برقرار كرده اند: فلسفه اشتراوس در واقع قاعده هرم تئوري هاي محافظه گرايي نوين بوده است. اشتراوس در عمل، هيچ نوشته اي در باب اخبار سياسي يا روابط بين المللي ندارد. شهرت او به خاطر تفحص عميق وي در متون كلاسيك يوناني و نوشته هاي مقدس مسيحي، يهودي و اسلامي بود.

ريمون آرون، متفكر فرانسوي، نيز اشتراوس را مي ستود و به شاگردان خود توصيه كرده بود به مطالعه انديشه هاي او روي آورند. اشتراوس به سال ۱۸۹۹ در كيرشهاين (واقع در استان هسه) به دنيا آمد. پيش از قدرت گيري هيتلر در آلمان، كشور خود را ترك كرد و پس از اقامت كوتاهي در پاريس و سپس در انگلستان، سرانجام در نيويورك رحل اقامت گزيد و به تدريس در «مدرسه نوين تحقيقات اجتماعي»

(New School of Social Research) پرداخت و پس از آن در شهر شيكاگو، كميته انديشه اجتماعي

(Thought Commitee on Social) را بنيان گذاشت، جايي كه بعدها به حوزه اصلي انديشه هاي «اشتراوسي» تبديل شد.

اگر بخواهيم آموزه هاي اشتراوس را در چند اصل محدود كه اكنون الهام بخش محافظه كاران حلقه رئيس جمهور است خلاصه كنيم، در واقع برداشتي ساده انگارانه از افكار او خواهيم داشت. از سوي ديگر محافظه كاري نوين، به جز مكتب اشتراوسي، ريشه در ديگر سنت ها نيز دارد. اما مراجعه به انديشه هاي اشتراوس، پشتوانه محكمي براي محافظه كاري نوين محسوب مي شود كه اينك در واشنگتن جريان دارد. بدين ترتيب درمي يابيم كه اين محافظه كاري نوين، محفلي كوچك و مركب از چند شاهين نيست و پايه هاي تئوريك آن، هر چند قابل بحث، اما چندان ساده هم نيستند. محافظه كاري نوين محل تلاقي دو خط فكري لئواشتراوس است.

اولين خط فكري، به تجربيات شخصي او مربوط مي شود. او در دوران جواني، افول جمهوري وايمار، تحت ضربات همگراي كمونيست ها و نازي ها را تجربه كرد. استنتاج او چنين بود كه اگر دموكراسي ضعيف باقي بماند و عليه استبداد كه همواره توسعه طلب است قدعلم نكند، هيچ گاه نخواهد توانست بر جامعه حاكم شود. حتي اگر لازم باشد، دموكراسي بايد به زور متوسل گردد. اشتراوس در مقدمه اي بر نقد مذهب در افكار اسپينوزا چنين مي نويسد: «جمهوري وايمار ضعيف بود. فقط يك لحظه از اقتدار اين جمهوري را به ياد دارم: زماني كه با قدرت تمام به ترور وزير يهودي تبار امور خارجه، والتر راتنو (Walther Rathenau) واكنش نشان داد. در مجموع، جمهوري وايمار نمادي از عدالت بي قدرت يا عدالتي بود كه قادر به استفاده از زور نيست. »

دومين خط فكري اشتراوس را بايد در ارتباط تگناتنگ مطالعات او با متون باستاني جست وجو كرد. اساسي ترين مسئله براي پيروان انديشه او، مسئله رژيم سياسي است، كه منش انسان ها را شكل مي بخشد. چرا قرن بيستم شاهد ظهور دو رژيم توتاليتر كه اشتراوس آنها را «استبدادي مي نامد» بوده است؟ در پاسخ به اين سوال كه ذهن روشنفكران معاصر را به شدت مشغول كرده است، اشتراوس پاسخ مي دهد: زيرا مدرنيته منجر به نفي ارزش هاي اخلاقي و تقواي انساني شده است، در حالي كه اين دو عامل بايد پايه هاي نظام هاي دموكراسي باشند. مدرنيته همچنين موجب طرد ارزش هاي اروپايي، يعني «منطق» و «تمدن» شده است. به اعتقاد اشتراوس، همين نفي و طرح، ريشه در انديشه هاي دوران روشنگري دارد، انديشه هايي كه الزاماً به تاريخي گري نسبي گرايي انجاميده اند. نسبي گرايي، به واسطه تعبيري كه در فلسفه سياسي از آن مي شود، در نهايت منجر به تئوري همگرايي ميان ايالات متحده و اتحاد جماهير شوروي مي گردد، يعني همان تئوري كه در دهه هاي شصت و هفتاد رواج بسياري داشت. در اثر اين تئوري است كه اين اعتقاد به وجود مي آيد كه دموكراسي آمريكا و كمونيسم شوروي از لحاظ اخلاقي با هم برابرند. هر چند لئو اشتراوس اعتقاد به بد بودن يا خوب بودن رژيم ها نداشت؛ انديشه سياسي نبايد از قضاوت اخلاقي درباره رژيم ها خودداري كند و رژيم هاي خوب حق دارند - و بايد - از خود در مقابل رژيم هاي بد، دفاع نمايند. شايد مقايسه آني ميان اين انديشه و تئوري «محور شرارت» كه از سوي جورج بوش اعلام شده، اندكي ساده انگارانه باشد. اما كاملاً واضح است كه اين دو تفكر، سرچشمه يكساني دارند.

محور اصلي اين نوع برداشت درباره رژيم ها، كه مانند كليشه اي براي فلسفه سياسي عمل كرده است بيشتر از سوي اشتراوسي ها ترويج و توسعه يافته است، آنان به تاريخ موسساتي ايالات متحده توجه خاصي نشان داده اند. خود اشتراوس كه يكي از ستايشگران امپراتوري بريتانيا و شخص وينستون چرچيل بوده است، اعتقاد داشت كه دموكراسي آمريكا بهتر از ديگر نظام هاي سياسي، است. برتر از دموكراسي آمريكا، هيچ پديده ديگري تا اين حد به شكوفايي انسان كمك نكرده است، هر چند كه برخي منافع در اين دموكراسي رفته رفته جاي تقواي سياسي را به عنوان پايه رژيم گرفته اند. اما اين به ويژه شاگردان اشتراوس بومي اند كه مكتب موسساتي ايالات متحده را تغذيه كرده اند. اين مكتب، نهادهاي (موسسات) ايالات متحده را محل اجراي انديشه هاي پدران بنيانگذار و تحقق اصول متعالي و آموزه هاي انجيلي مي داند. به اعتقاد پيروان اين مكتب، مذهب بايد نهادها و جامعه را منسجم نگه دارد. اين ايده، چندان هم با عقايد اشتراوس، اين يهودي از دين برگشته، منافات ندارد.

او مذهب را عاملي براي برقراري ارتباط با بخش عظيمي از جمعيت مي داند، در مقابل معتقد است كه فيلسوف بايد روحيه انتقادي خود را حفظ كند و با زبان رمزي نخبگان را خطاب قرار دهد، زباني كه قابل تعبير است و نظام شايسته سالاري مبتني بر تقواي سياسي آن را درك مي كند.

اشتراوس براي گريز از دام هاي مدرنيته، بازگشت به انديشه هاي قدما را تبليغ مي كند، با اين حال او مدافع دموكراسي ليبرال (مولود دوران روشنگري) و دموكراسي آمريكايي است. آيا اين يك تضاد در انديشه هاي اوست؟ بي شك! اما همانند ديگر متفكرين ليبراليسم (مونتسكيو، توكويل)، اين تضاد را پذيرفته و آن را به عهده مي گيرد. زيرا انتقاد از ليبراليسم، كه آن را با خطر فرو رفتن در گرداب نسبي گرايي روبه رو مي كند، نيازي اجتناب ناپذير براي تداوم بقاي خود ليبراليسم است. به اعتقاد اشتراوس، نسبي گرايي اخلاقي موجب ناتواني در واكنش عليه استبداد مي گردد. اين دفاع فعالانه از دموكراسي و ليبراليسم در انديشه هاي محافظه كاران نوين نيز دوباره ظهور مي يابد. از ديد آنان، براي حفظ صلح در جهان، ماهيت رژيم هاي سياسي بسيار مهم تر از هر نوع نهاد يا مذاكرات بين المللي است. بيشترين تهديد از سوي رژيم هايي است كه از ارزش هاي (آمريكايي) دموكراسي پيروي نمي كنند. تغيير اين رژيم ها و به پيش راندن ارزش هاي دموكراتيك، بهترين راه براي تقويت امنيت ايالات متحده و صلح است. اهميت رژيم سياسي، ستايش از دموكراسي مبارزه جو، تقديس مذهب گونه ارزش هاي آمريكايي و مخالفت قاطعانه با استبداد: تمامي اين بن مايه هاي فكري محافظه كاراني كه دولت بوش را تسخير كرده اند، شايد برگرفته از آموزه هاي اشتراوس باشد كه توسط نسل دوم اشتراوسي ها مورد بازبيني و اصلاح قرار گرفته است. اما تفاوتي ميان شاگردان و استاد مشاهده مي شود: محافظه كاران نوين غرق در خوشبيني آميخته به منجي گرايي، درصددند تا آزادي را براي جهانيان (فردا خاورميانه، ديروز آلمان و ژاپن) به ارمغان آورند، انگار كه عزم سياسي مي تواند ماهيت بشري را تغيير دهد.

سقوط ديوار برلين آنان را محق جلوه داد، زيرا سياست آهنين رونالد ريگان در قبال اتحاد شوروي، به فروپاشي اين امپراتوري انجاميده بود. سوءقصدهاي ۱۱ سپتامبر نيز نظريه محافظه كاران نوين در باب شكنندگي دموكراسي در برابر اشكال مختلف استبداد را تقويت كرد و سرانجام آنان تلاش خواهند كرد تا از جنگ در عراق به اين استنتاج دست يابند كه براندازي رژيم هاي «بد» همواره امري ممكن و قابل تحقق است.

منبع: لوموند

۳ خرداد ۱۳۸۲ - روزنامه همشهری

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۸ - سيد کريم

   آذربايجان در مورد تجاوز هليکوپترهای ايران به آسمان آنکشور توضيح خواسته است   

جمهوری آذربايجان در مورد تجاوز هليکوپترهای ايران بحريم هوائی آنکشور توضيح خواسته است

روابط ميان ايران و جمهوری آذربايجان به علت نگرانی های آذربايجان از نحوه رفتار دولت ايران با اقليت آذری خود که بزرگترين اقليت قومی ايران به شمار می رود، تيره شده است

جمهوری آذربايجان از ايران درخواست کرده است نسبت به گزارش های مربوط به تجاوز به حريم هوائی آذربايجان از سوی هليکوپترهای ايران در هفته گذشته و در جريان ديدار محمود احمدی نژاد رئيس جمهوری ايران از مناطق مرزی توضيح بدهد. الچين قلی‌اوف Elchin Quliyev رئيس پليس خدمات مرزی آذربايجان اظهار داشت حريم هوائی کشور متبوع وی پس از آن نقض شد که هليکوپترهای همراه آقای احمدی نژاد در حالی که روز جمعه بر فراز مرز حلقه زده بودند، چند بار وارد حريم فضائی آذربايجان شدند. آقای قلی اوف گفت نسبت به اين حادثه نزد کميسار مرزی ايران اعتراض به عمل آمده است. خبرگزاری روسيه گزارش می دهد که مقامات جمهوری آذربايجان از سفارت ايران در باکو نيز خواستار توضيح شده اند. روابط ميان ايران و جمهوری آذربايجان به علت نگرانی های آذربايجان از نحوه رفتار دولت ايران با اقليت آذری خود که بزرگترين اقليت قومی ايران به شمار می رود، تيره شده است. تنش های ميان ايران و جمهوری آذربايجان، همچنين از نگرانی های آذربايجان در مورد نفوذ يک ايران اهل تشيع در آذربايجان ناشی می شود که يک کشور سکولار وغيرمذهبی است.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۸ - سيد کريم

   شش کشور قدرتمند جهان برای اعمال فشار بيشتر بر دولت ايران در لندن گرد آمدند   

شش کشور قدرتمند جهان برای اعمال فشار بيشتر بر دولت ايران در لندن گرد آمدند

سخنگوی تونی بلرنخست وزير بريتانيا امروز، دوشنبه، نسبت به هرگونه اقدام ايران در جهت کم اهميت تلقی کردن وحدت جامعه بين المللی عليه فعاليت های اتمی ايران، به تهران هشدار داد

مقامات بريتانيا می گويند شش قدرت بزرگ جهان توافق کردند که تهيه پيش نويس يک قطعنامه جديد شورای امنيت سازمان ملل متحد را درباره برنامه اتمی ايران آغاز کنند. به گفته مقامات بريتانيا، نمايندگان شش قدرت بزرگ جهان که در اجلاس امروز لندن شرکت کردند، همچنان خود را به پيدا شدن راه حلی از طريق مذاکره با ايران متعهد دانستند. نمايندگان پنج عضو دائمی شورای امنيت سازمان ملل متحد به اضافه آلمان در گفتگوهای امروز لندن شرکت داشتند. آمريکا خواستار آن شده است که گام های بيشتری درجهت تشديد تحريم های اِعمال شده عليه ايران برداشته شود. شان مک کورمک سخنگوی وزارت امور خارجه آمريکا اظهار داشت پيش بينی می کند که قطعنامه جديد شورای امنيت، به طورنسبی اِعمال فشار به ايران را افزايش دهد.  مک کورمک افزود مقامات شش قدرت جهان روز پنجشنبه نيز کنفرانسی از طريق تماس تلفنی برگزار خواهند کرد تا عوامل و مندرجات قطعنامه جديد شورای امنيت را مورد تاکيد قرار دهند. سخنگوی تونی بلر نخست وزير بريتانيا امروز، دوشنبه، نسبت به هرگونه اقدام ايران در جهت کم اهميت تلقی کردن وحدت جامعه بين المللی عليه فعاليت های اتمی ايران، به تهران هشدار داد. اما سرگئی لاوروف وزير امور خارجه روسيه اظهار داشت که مسکو "نگران" اشاره های متعدد در مورد توسل به اقدام نظامی عليه ايران است. اشاره آقای لاوروف به اظهارات اخير مقامات آمريکا از جمله ديک چينی معاون رئيس جمهوری آمريکا بود که هفته پيش هشدار دادند واشنگتن برای حل مساله برنامه اتمی ايران ، تمامی گزينه هائی را که در اختيار دارد مورد توجه قرار خواهد داد. دولت بوش توسل به اقدام نظامی در برابر ايران را غيرمحتمل ندانسته است، اما می گويد توسل به ديپلماسی را ترجيح می دهد. کاندوليزا رايس وزير امور خارجه آمريکا روز يکشنبه بار ديگر اظهارداشت اگرتهران برنامه غنی سازی اورانيوم را متوقف سازد، آماده است که با مقامات ايران گفتگو کند. دولت ايران مهلتی را که از طرف شورای امنيت سازمان ملل متحد برای تعليق غنی سازی اورانيوم تا هفته گذشته مقرر شده بود ناديده گرفت، که به اين ترتيب ممکن است علاوه بر تحريمهايی که در ماه دسامبر گذشته مقرر شد، با تحريمهايی بيشتری مواجه گردد. رسانه های دولتی ايران روز يکشنبه به نقل از محمود احمدی نژاد، رئيس جمهوری اسلامی ايران گفتند، ايران برنامه اتمی خود را متوقف نخواهد ساخت. احمدی نژاد همچنين گفت، روند پيشرفت تکنولوژی ايران برای توليد سوخت اتمی به گفته او مانند قطاری است که نه ترمز دارد و نه دنده عقب.

منبع: خبرنامه صدای آمریکا

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۸ - سيد کريم

   آمریکا ایران را تهدید نظامی کرد   

در آستانه اجلاس اعضای 1+5 در لندن

آمریکا ایران را تهدید نظامی کرد

درپی گزارش محمد البرادعی مدیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی که در آن ادعا شده ایران به قطعنامه شورای امنیت عمل نکرده است و درحالی که پنج عضو دائم شورای امنیت به علاوه آلمان فردا در لندن، درباره ایران مذاکره می کنند تلاش های آمریکا برای جلب حمایت روسیه از تحریم های گسترده تر علیه ایران افزایش یافته است.وزیر امورخارجه آمریکا دیروز در استرالیا از روسیه خواست از قطعنامه دوم شورای امنیت برای وادارکردن ایران به توقف برنامه هسته ای حمایت کند. در همین حال دیک چنی معاون رئیس جمهوری آمریکا به صورت تلویحی از گزینه نظامی در برابر ایران دفاع کرد. ولی در پاسخ به خبرنگاران که از وی پرسیدند با ایران چه خواهد کرد، پاسخ داد؛ همه گزینه ها ممکن است. این عبارت چنی نوعی تهدید ضمنی ایران به اقدام نظامی است.

به گزارش ایلنا، رایس افزود؛ مایل نیستیم از طرف همتای روسی خود صحبت کنم اما انتظار داریم مسیر شورای امنیت را ادامه دهیم و نیز روشی را دنبال کنیم که به مذاکره منجر شود. من انتظار چنین امری را دارم و همه ما نیز یک هدف داریم.

رایس در این باره گفت؛ معتقدم همه اهمیت تفهیم این موضوع به ایرانی ها را درک می کنند که اگر آنها از قوانین بین المللی پیروی نکنند، مسیر شورای امنیت وجود دارد و اگر از قوانین بین المللی پیروی کنند، مسیر مذاکره را پیش رو دارند.

وی در پاسخ به این پرسش که آیا اقدام نظامی برای وادارکردن ایران به توقف بلندپروازی های هسته ای روی میز قرار دارد، گفت؛ بسیار روشن بیان کرده ایم که در مسیر دیپلماتیک قرار داریم و معتقدیم اگر جامعه بین المللی برای مقابله با پیامدهای نادیده گرفتن درخواست جامعه بین المللی توسط ایران متحد باقی بماند، مسیر دیپلماتیک می تواند به موفقیت منجر شود.

وزیر خارجه آمریکا گفت؛ این جامعه بین المللی است نه آمریکا که در شورای امنیت به قطعنامه تحریم رای داد که طبق آن ایران باید فعالیت های بازفرآوری و غنی سازی اورانیوم را تعلیق کند. بنابراین ما برای نشان دادن این موضوع که این فعالیت و مسیری که آنها در آن قرار دارند، مسیر انزواست و مسیر دیگری وجود دارد، به جامعه بین المللی پیوستیم.

کاندولیزا رایس گفت؛ با شرکای خود در اتحادیه اروپا, روسیه و چین پیشنهادی برای همکاری سیاسی و اقتصادی با ایران ارائه کردیم و کماکان امیدواریم به جای رویارویی این مسیر را در پیش گیریم. فایننشال تایمز نیز در گزارشی نوشت؛ به دنبال عدم تعلیق برنامه هسته ای ایران در موعد تعیین شده کشورهای غربی در تلاشند تحریم های جدیدی ازجمله ممنوعیت سفری، تحریم اسلحه و مهمات و قطع اعتبار بانکی در امور صادرات را علیه ایران اعمال کنند. براساس گزارش این روزنامه، این کشورها اذعان دارند که توافق درباره برخی اقدامات از جمله اعتبار بانکی در امر صادرات در میان پنج عضو ثابت شورای امنیت که روز دوشنبه با آلمان گردهم آمده و درباره اقدامات جدید گفت وگو می کنند دشوار خواهد بود.

این روزنامه انگلیس به نقل از یک مقام ارشد انگلیسی نوشت؛ احتمالا درباره مسئله اعتبار بانکی امور صادراتی صحبت خواهیم کرد، اما موضوع آسانی نخواهد بود. صادرات اسلحه و مهمات نیز مسئله دیگری است که چندان ساده نخواهد بود. سومین مسئله ای که به آن خواهیم پرداخت شناسایی برخی عناصر و مقام های دیگر برای مسدودکردن دارایی ها و ممنوعیت مسافرتی آنهاست. به گفته این مقام انگلیسی اتحادیه اروپا دارای تضمین های پرداخت نشده ای است که حمایت از حدود 20 میلیون دلار صادرات از ایران را بر عهده دارد و آلمان و ایتالیا بزرگترین سهم ها را در آن دارند. اما توافق اتحادیه اروپا درباره پس گرفتن کامل چنین حمایتی دشوار خواهد بود.

تصمیم سیاسی آلمان نیز که دارای بیش از 5 میلیون دلار اعتبار بانکی پرداخت نشده می باشد این است که از دادن اعتبارهای جدید به ایران بکاهد اما حاضر نیست با حذف کامل آنها به صادرکنندگان خود ضرر برساند.

این روزنامه به نقل از یک دیپلمات غربی نوشت؛ اتحادیه اروپا تنها زمانی به همه این اعتبار های بانکی صادراتی پایان می دهد که چنین تصمیمی در سازمان ملل گرفته شود.

به گزارش ایسنا، در ادامه این مطلب آمده است؛ مقامات اروپایی با سخنان محمد البرادعی، مدیرکل آژانس بین المللی انرژی هسته ای مخالفند که می گوید ایران هر چه را که می توانست از به کارگیری دو آبشار که هریک دارای 164 سانتریفیوژ تحقیقاتی است آموخته است. نتیجه البرادعی این بود که بگذارند ایران که هم اکنون نصب 648 سانتریفیوژ دیگر را تقریبا به پایان برده است برای حفظ ظاهر به استفاده از برخی سانتریفیوژ ها ادامه دهد و به توافقی نیز دست یابد.از سوی دیگر محمد البرادعی به خبرنگاران در وین گفت؛ فرصت بازگشت ایران به میز مذاکرات همچنان باقی است، در عین حال بان کی مون دبیرکل سازمان ملل نیز پایبندی ایران به درخواست شورای امنیت سازمان ملل را خواستار شد. مدیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی افزود؛ همچنان تمایل دارد حل مسئله هسته ای ایران از طریق مذاکرات را شاهد باشد و به ایده اش موسم به «تایم اوت» اشاره کرد که براساس آن ایران و جامعه بین المللی باید به طور همزمان غنی سازی اورانیوم و تحریم ها را تعلیق کنند. وی پیشنهادش را «آغازی خوب» خواند و گفت که با این حال باید به جزئیات آن پرداخته شود. البرادعی اظهار کرد که «ظرف چند هفته آینده، جامعه بین المللی» احتمالا از طریق شورای امنیت بر روی گفت وگو میان طرف های مربوطه برای اینکه شاهد باشیم چه طور می توان شرایط بازگشت به میز مذاکره را ایجاد کرد کار خواهد کرد. وی که پس از دیدار با بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل صحبت می کرد، افزود؛ معتقدم این راهی برای راه حلی بلندمدت است و ما قطعا به کار ادامه می دهیم تا شاهد هرچه سریع تر و نه دیرتر رخ دادن آن باشیم. مون نیز اظهار کرد، از اینکه مقامات ایرانی قادر نبوده اند به قطعنامه شورای امنیت به طور کامل پایبند باشند بسیار نگران است. در این حال آنگلا مرکل و ژاک شیراک از اتحاد بین المللی در برابر برنامه هسته ای ایران ابراز خرسندی کردند. خبرگزاری فرانسه گزارش داد؛ آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان و ژاک شیراک، رئیس جمهور فرانسه در آلمان با یکدیگر دیدار کردند و مذاکراتی غیررسمی داشتند. بر اساس این گزارش، هر دو طرف اعلام کردند که از اتحاد بین المللی در محکوم کردن سرپیچی ایران از درخواست های سازمان ملل برای تعلیق غنی سازی اورانیوم خرسند هستند.

به گزارش آسوشیتدپرس، مرکل که کشورش ریاست دوره ای اتحادیه اروپا را در نیم سال اول سال جاری میلادی به عهده دارد گفت، این برداشت وجود دارد که از یک سو در برابر انجام مذاکره برای ایران باز است، اما از سوی دیگر ما شاهد گزارش جدید آژانس بین المللی انرژی اتمی بوده ایم که روشن می سازد ایران به الزاماتش پایبند نبوده است. مرکل گفت؛ ما ترجیح می دهیم که مجبور نباشیم به شورای امنیت بازگردیم، بلکه ایران از این فرصت استفاده کند و در نهایت پیشنهاداتی که ما ارائه کرده ایم را بپذیرد.

حمایت فرانسه از تشدید تحریم ها علیه ایران

خبرگزاری شینهوا نیز به نقل از وزارت خارجه فرانسه گزارش داد، فرانسه از «تشدید» تحریم ها علیه ایران به خاطر عدم فرمانبرداری از قطعنامه 1737 شورای امنیت سازمان ملل حمایت می کند. به گزارش ایسنا به نقل از خبرگزاری شینهوا، دنیس سیمونو، سخنگوی وزارت خارجه فرانسه در این باره گفت؛ قطعنامه 1737 نتایجی داشته است؛ اگر این قطعنامه را محکم تر کنیم می توانیم به نتایج بیشتری دست یابیم. شدت بخشیدن به تحریم ها گزینه مناسبی است.

سیمونو در ادامه گفت؛ قبل از شدت بخشیدن به تحریم ها باید ببینیم آیا فعالیت هایی وجود دارند که باید به آنها اشاره می شد، اما نشد و باید برخی افراد که نامی از آنها برده نشده است را نیز در نظر گرفت یا نه.

تحلیل گران نظامی این کشور پیش بینی کردند

حمله آمریکا قادر به تخریب تاسیسات هسته ای ایران نیست

تحلیل گران و مقامات نظامی آمریکا اعلام کردند که حمله آمریکا به ایران نمی تواند تاسیسات هسته ای این کشور را تخریب کند.به گزارش«ایلنا» به نقل از رویتر این مقامات گفتند؛ هر نوع حمله آمریکا علیه ایران باید شامل هزاران یورش و پرتاب موشک باشد که هفته ها به طول می انجامد. با این حال این امر برنامه هسته ای تهران را نابود نمی کند.به گفته تحلیلگران، نبود اطلاعات درباره تعداد و مکان تاسیسات هسته ای منتشر شده در سراسر ایران مانع این حمله می شود. بنابراین بیشتر بمب های بانکر بوستر آمریکا قادر به نفوذ کافی برای اصابت به تاسیسات هسته ای مخفی نخواهند بود.

متکی؛ آمریکا شرایط حمله به ایران را ندارد

وزیر امور خارجه بعد از ظهر دیروز در کنفرانس خبری مشترک با شیخ خالد بن احمد بن محمد بن آل خلیفه، ضمن خوش آمد گویی به همتای بحرینی اش در توصیه به نشست لندن که قرار است با حضور نمایندگانی از گروه 1+5 و درباره مسئله هسته ای ایران برگزار شود گفت؛ توصیه ما به نشست لندن عمل به گفته هایشان است.

متکی افزود؛ همه طرف های این موضوع بدون استثنا بر ضرورت حل و فصل دیپلماتیک و مسالمت آمیز پرونده هسته ای ایران تاکید کرده اند و راه رسیدن به فرمول مناسب در این خصوص گفت وگو و مذاکره است و بنابر این توصیه ما این است که نشست لندن تصمیم شجاعانه ای اتخاذ کند تا مذاکرات با ایران آغاز شود.

به گزارش مهر، متکی با تاکید بر اینکه آغاز مذاکرات هسته ای را به نفع همه میدانیم ادامه داد؛ همانگونه که بارها از سوی جمهوری اسلامی ایران مطرح شده فعالیت ها ما شفاف و صلح آمیز بوده و ادله کافی هم برای این مسئله وجود دارد ضمن آنکه این تصمیم شجاعانه و منطقی می تواند راهگشای خوبی هم برای این موضوع و هم برای مجموعه ای از همکاری های جمعی و بین المللی باشد.وزیر امور خارجه در واکنش به گزارش اخیر محمد البرادعی مدیر کل آژانس بین المللی انرژی اتمی نیز اظهار داشت؛ در این گزارش اشارات محوری و اولیه به همکاری های جمهوری اسلامی ایران در بخش های مختلف از جمله استقرار دوربین های آژانس، بازرسی بازرسان و اعلام همه مواردی که در بخش های مختلف فعالیت های هسته ای ایران بوده شده است.

وی همچنین گفت؛ آژانس در این گزارش بر نبودن هیچ موردی بر خلاف آنچه که جمهوری اسلامی ایران اعلام کرده اشاره داشته که این مسئله بسیار بسیار مهم است که مدیر کل آژانس اعلام می کند که ما به موارد اعلام نشده در ایران برخورد نکرده ایم و نظارت آژانس بر فعالیت های هسته ای ایرانی موضوعی مستمر است و هرگاه سوالی باشد قابل پاسخ دادن خواهد بود.متکی افزود؛ آنچه که بسیار مهم است اینکه اراده برای پرداختن واقع بینانه و قضاوت درست و منطقی به مسئله وجود داشته باشد و همانگونه که بارها گفته ایم فردی را که خواب است می توان بیدار کرد اما کسی که خود را به خواب زده هر چه صدا کنید بیدار نمی شود.

وزیر امور خارجه همچنین در واکنش به اظهارات اخیر دیک چنی تصریح کرد؛ ما آمریکا را در شرایط فعلی در موقعیتی نمی بینیم که بخواهد بحران دیگری را بر پرداخت کنندگان مالیات هایش در منطقه ما تحمیل کند و آنها اصلا چنین شرایطی ندارند.متکی خاطر نشان کرد؛ درعین حال جمهوری اسلامی ایران خود را برای هر دو گزینه مرتبط با مسائل منطقه ای و پرونده هسته ای اش آماده کرده که گزینه مورد نظر ما گزینه مبتنی بر تعامل و همکاری سازنده است.وزیر امور خارجه همچنین در پاسخ به سوالی دیگر گفت؛ دو نکته مندرج در قطعنامه شورای امنیت در زمینه تعلیق و پروتکل الحاقی از نظر ما حقوقی نیستند و آقای مدیر کل آژانس هم در جایگاه حقوقی شان می دانند که غنی سازی با هدف صلح آمیز حق اعضای ان پی تی می باشد.وی با اشاره به طرح این موضوع در گزارش البرادعی که غنی سازی ایران زیر پنج درصد است و توانایی آژانس بر نظارت و اشراف بر فعالیت های هسته ای کشورمان اشاره کرد و افزود؛ تاکید در مورد لزوم تصویب پروتکل الحاقی که پیوستن به آن امری اختیاری تعجب بیشتری دارد و جالب آنجاست که برخی از رای دهندگان به این موضوع هنوز خودشان این پروتکل را تصویب نکرده اند.

وزیر امورخارجه درعین حال خاطر نشان کرد؛ البته دو محور مذکور محورهایی هستند که می توانند بخش های اصلی مذاکرات ما را تشکیل دهند اما استدلال های ما دراین دو زمینه کاملا روشن است.متکی در بخش دیگری از سخنانش در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه آیا طرح هایی همچون طرح سولانا و طرح موسوم به سوئیس همچنان روی میز قرار دارد گفت؛ البته سوئیس طرح خاصی را مطرح نکرده بود و آقای سولانا هم در مذاکرات دو هفته قبلشان با دکتر لاریجانی در مونیخ برای از سر گیری گفت وگو ها اعلام آمادگی کرده و این موضوع را پیشنهاد دادند و طرح خاصی در این خصوص مطرح نشد.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٦ - سيد کريم

   مقاله جدید هرش در مورد ایران   

مقاله جدید هرش در مورد ایران

در حالي كه واشنگتن تاكيد كرده است، هيچ قصدي براي ماجراجويي نظامي عليه ايران ندارد، مجله آمريكايي نيويوركر از تشكيل هيأتي ويژه در پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) براي تدوين طرح احتمالي حمله به ايران خبر داد.

به گزارش فارس، در شماره اخير مجله آمريكايي نيويوركر آمده است:‌ «با وجود تاكيد دولت بوش بر اين كه نقشه‌اي براي جنگ با ايران ندارد، يك گروه در پنتاگون تشكيل شده تا طرح‌هاي احتمالي بمباران 24 ساعته ايران در صورت دستور بوش را تدوين كند.»

"سيمور هرش" خبرنگار معروف اين مجله كه پيش از اين نيز گزارش‌هايي درباره طرح‌هاي واشنگتن براي حمله به ايران ارايه كرده بود، در اين مقاله به نقل از يكي از مقامات پيشين اطلاعاتي آمريكا گزارش داد گروه طرحريزي ويژه در اداره ستاد مشترك ارتش آمريكا و در ماه اخير ميلادي تشكيل شده است.

در اين گزارش همچنين به نقل از يكي از مشاورين نيروي هوايي آمريكا و پنتاگون كه خواست نامش فاش نشود، آمده است: «ه