آيا آمريکا به سوي بزرگترين فاجعه استراتژيک تاريخش گام برمي دارد؟   

آيا آمريکا به سوي بزرگترين فاجعه استراتژيک تاريخش گام برمي دارد؟

رئيس جمهور آمريکا جورج دبليو بوش بدون آنکه خمي به ابرو بياورد دست اندازي نظامي در عراق را شدت بخشيده است و سوداي دست و پنجه نرم کردن با ايران را نيز در سر مي پروراند. ناکامي هاي ارتش وي، انکار رأي دهندگان آمريکائي، مخالفت بخش بزرگي از پايتخت هاي خارجي هيج کدام نتوانستند وي را ودار به چرخاندن سکان سياست ايالات متحده سازند. کاخ سفيد مي کوشد با بيم تهديد شيعه مذهبان، رهبران عرب را که به وي روي خوش نشان مي دهند به دور خويش گرد آورد، هرچند همين ها ترديد دارند که از سياست آمريکا با سمت و سوئي که در پيش گرفته است کاري برآيد.

نوشته Hicham Ben Abdallah EL ALAOUI**

Le Monde Diplomatic

برگردان: منوچهر مرزبانيان

از مديترانه تا شبه قاره هند

آيا آمريکا به سوي بزرگترين فاجعه استراتژيک تاريخش گام برمي دارد؟

بدنبال انقلاب سال ۱۹۷۹ ايران برخي از سياست پيشگان آمريکائي به وهمي گرفتار آمدند که نيروهاي اسلامي را مي توان عليه اتحاد شوروي به کار گرفت. بر پايه اين نظريه که آقاي ژيبگنيو برژينسکي رايزن امنيت ملي رئيس جمهور جيمي کارتر بدان پر و بال داده بود، «هلال بحران آفريني» از مراکش تا پاکستان گسترده است که در پهنه جغرافيائي آن ميتوان «کمان اسلام» را به شيوه اي بسيج کرد که جلوي گسترش نفوذ شوروي را بگيرد (۱). هرچه باشد مگر همين نيروي هاي اسلامي محافظه کار نبودند که ميان سالهاي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نيز براي از ميدان راندن و به شکست کشاندن احزاب چپ و ناسيوناليست عرفي مسلک در منطقه و پيش از همه در سال ۱۹۵۳ در ايران به خدمت در آمدند؟ پس چرا بنيادگرائي ايراني نتواند شورشي اسلامي در «دل نرم» اتحاد شوروي براه اندازد؟

نهايتا ايالات متحده ميان چندين سياست در خاورميانه و آسياي مرکزي به نوسان درآمد. اين کشور فقط در پي اهداف دوگانه پيروزي در جنگ سرد و پشتيباني از اسرائيل بود اما براي نيل به اين اهداف روش هاي برگزيده و دولت هاي برخوردار از پشتيباني وي گاه به شيوه اي متضاد دگرگوني مي يافتند. بدينگونه ايالات متحده همچنان که رسما به عراق در جنگ آن کشور عليه ايران (۱۹۸۸ - ۱۹۸۰) ياري مي رسانيد، به تحويل سلاح هاي اسرائيلي به ايران نيز رضايت داده بود. در آن دوران محافظه کاران نزديک به دولت تل آويو با پشت کار به تلاش افتاده بودند تا وضعيت [جنگ] را به سود تهران برگردانند، زيرا اسرائيل هنوز ناسيوناليزم عرفي مسلک عرب را دشمن اصلي خود مي پنداشت و در سرزمين هاي اشغال شده فلسطين به حمايت از اخوان المسلمين برخاسته بود تا وزنه اي در برابر سازمان آزاديبخش فلسطين بوجود آورد. با همپيماني واشنگتن با عربستان سعودي و پاکستان اين استراتژي به نقطه اوج خود رسيد و به ويژه در سال هاي دهه ۱۹۸۰ به پيدايش ارتش بين المللي جهاد براي پيکار با اتحاد شوروي در افغانستان انجاميد (٢).

در سال ۱۹۹۰ هنگامي که اتحاد جماهير شوروي از صحنه جهان کنار مي رفت، ايالات متحده ائتلافي بين الملل براي بيرون راندن ارتش عراق از کويت پي افکند. کشورهاي عرب، از سوريه گرفته تا مراکش پاسخي مساعد به دعوتي دادند که بر موازين حقوق بين الملل و احکام قطعنامه هاي سازمان ملل متحد بنياد گرفته بود. به آنها اطمينان داده بودند که مسئله تنها رهانيدن يک امير نشين نفت خيز دوست نيست، بلکه غرض برپا کردن نظم نويني است که بر عدالتي جهان گستر پايه ريزي شده باشد. مي پنداشتند که وقتي حاکميت کويت از نو برقرار شود، همه قطعنامه هاي سازمان ملل متحد، از جمله آنهائي که مصرا خواستار خروج اسرائيل از سرزمين هاي اشغال شده فلسطين بودند نيز مي بايستي به اجرا در آيد.

بازي واشنگتن، مهره هاي عرب

به رغم همه فشارها از هر سو، دولت آمريکا تصميم گرفت رژيم صدام حسين را سرنگون نسازد. «براي سرنگوني صدام (...) مي بايستي نيروهاي نظامي را درگير مي ساختيم. اگر از شر صدام حسين و حکومتش خلاص مي شديم، لازم بود دولت جديدي را سر کار بگذاريم. اما چگونه حکومتي را مي توانستيم بر تخت بنشانيم؟ يک حکومت سني يا يک حکومت شيعه، يک حکومت کرد يا يک رژيم بعثي؟ يا شايد مي خواستيم برخي بنيادگراهاي اسلامي را در حکومت شريک سازيم؟ تا چه زماني مي بايستي در بغداد مي مانديم تا چنين حکومتي را پابرجا نگهداريم؟ پس از خروج نيروهاي آمريکائي چه بر سر چنين حکومتي مي آمد؟ چه ميزاني از تلفات جاني براي ايالات متحده پذيرفتني بود تا در برقراري ثبات بکوشيم؟ عقيده من را بخواهيد (...) اگر در منجلاب عراق گرفتار مي آمديم شايد اشتباه بزرگي مرتکب شده بوديم. و پرسشي که به ذهن من مي رسد آنست که صدام به چند تن قرباني بيشتر آمريکائي مي ارزيد؟ پاسخ آنست که لعنتي به چيزي نمي ارزيد (۳).» اين عقيده سنحيده از آن آقاي ديک چيني است، وزير دفاع وقت و معاون فعلي رياست جمهوري ايالات متحده ...

کساني که آنوقت سرسختانه «تغيير رژيم» در بغداد را توصيه مي کردند مي توانستند با تحريم هائي که بيش از يک دهه بر عراق روا داشتند آرامش خيالي يابند. اينها خود را در دررون گروه هاي فشاري مانند «طرحي براي قرن جديد آمريکائي» سامان مي دادند و هرگاه که اوضاع و احوال مقتضي مي شد روش مندانه هواداري سياسي از طرح حمله آتي به عراق را بنياد مي نهادند. در اين ميان اسرائيلي ها که مي ديدند که از کوشش کوته عمر جيمز بيکر وزير خارجه از زمان کنفرانس سال ۱۹۹۱ اعراب و اسرائيل در مادريد براي اجراي سياست رسمي آمريکا در فلسطين رفته رفته دست کشيده مي شود آسودگي خاطري يافتند. پس از سال ۱۹۹۶ «پويش صلح» ديگر چيزي جز پوششي براي دوچندان کردن مهاجر نشيني در کرانه باختري رود اردن نبود.

دورتر در افغانستان، در شرق هلال بحران، فرجام جنگ در نبرد ميان سرکردگان جنگي اتحاد شمال و طالبان رقم مي خورد. با پايان گرفتن جنگ سرد، ايالات متحده کارها را بطور کامل به پاکستان واگذار کرده بود که خود به سوي يک رژيم نظامي اسلامگرا گام برمي داشت و افغانستان اسلامي ژرفاي استراتژيکي لازم عليه هند را برايش مهيا مي کرد. پيروزي طالبان، که دستگاه هاي امنيتي ارتش پاکستان بطور گسترده اي به سود آنها وارد عمل شده بودند امکاني فراهم مي ساخت تا اسلام آباد پيوند هاي خود را با رژيم تازه استوار سازد.

بدينگونه در تمام طول اين دهه ها، ايالات متحده هرگز آمال ملل عرب و مسلمان را به چيزي نگرفته بود. سياست ها راه خود را مي پيمودند، ارتش ها بسيج مي شدند، اتحادها به هم مي پيوست و از هم مي گسست، جنگ ها در سرزمين هاي اعراب و مسلمانان و بر روي کالبد آنها، اما همواره به اقتضاي مصالح ديگران، در مي گرفت. گسيختگي و زير و رو کردن سياست ها در باره عراق، ايران، بنيادگرائي شيعه و سني، ايدئولوژي جهاد، ديکتاتوري، دموکراسي، سلطنت مطلقه، ياسر عرفات و سازمان آزاديبخش فلسطين، مهاجر نشينان اسرائيلي و «فرايند صلح»، همه و همه بخوبي نمايانگر چنين رويکردي است. ايالات متحده (چه براي تضمين عرضه نفت براي خود، چه براي بردن جنگ سرد، چه براي تصريح برتري جوئي هاي خويش يا براي حمايت از اسرائيل) در تدارک هدف هاي خاص خويش بسيج مي شد و به محض آنکه در راستاي يکي از اين هدف ها به مراد خود مي رسيد، همه نگراني هاي اعراب و مسلمانان را که براي همراه ساختن آنها پيش کشيده بود «به دست فراموشي مي سپرد».

براي جهان عرب و مسلمان چيزي موهن تر از گفته مشهور آقاي برژينسکي سه سال پيش از واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نيست. وي در پاسخ به پرسشي در باره احساس پشيماني احتمالي وي از سرکار گذاشتن نهضتي جهادگرا به ياري آمريکا به منظور برانگيختن دست اندازي شوروي به افغانستان گفته بود: «پشيماني از چه چيز؟ (...) چه چيزي در چشم انداز تاريخ جهان برجسته تر مي نمايد؟ طالبان يا سقوط امپراتوري شوروي؟ چند تن اسلامي هيجان زده يا آزادي بخشيدن به اروپاي مرکزي و پايان دادن به جنگ سرد؟ (۴).»

بر چنين زمينه اي است که در پنج سال اخير، از حملات ۱۱ سپتامبر گرفته تا تجاوز به عراق و اشغال اين کشور رخداده هائي «جهان را دگرگون کرده اند». شايد در سال ۲۰۰۳ گذاري سريع به کشوري باثبات، متحد، مردمسالار، غير مذهبي و خصوصا اشغال نشده مي توانست تنها «پيروزي» ممکن آمريکائي باشد. به قمار پر خطري دست زدند که در آن باختند. به گفته يک ژنرال باز نشسته آمريکائي، وضع عراق حتي «بزرگترين فاجعه استراتژيک تاريخ ايالات متحده است (۵)». چاره اي براي چنين شکستي نمي توان يافت.

بروشني مي توان ديد که پيروز اين ميدان ايران است. استراتژي امريکا در نابودي ارتش و ساختار هاي بعثي دولت عراق دشمن سنتي تهران را از ميان برداشت و در همان حال آسودگي خاطر آمريکائي ها از روحانيون شيعه، ياور همپيمانان ايران در درون عراق شد. بدينگونه واشنگتن همان دولتي را استوار ساخته است که داعيه نبرد با آن را دارد.

پيامدهاي چنين امري براي ايالات متحده و تمامي جهان عرب و مسلمان کم نيست. ناسيوناليزم عرفي مسلک و چپگراي عرب که چهارچوبي عقيدتي براي پايداري در برابر سلطه جوئي غرب فراهم ساخته بود ناچار ميدان را در برابر جريان هاي اسلامي خالي گذاشته است که اين مقاومت را در درون ايدئولوژي هاي عميقا محافظه کار محصور ساخته اند. ستيزه هاي سياسي درباره استقلال ملي و راه هاي نيل به توسعه به روياروئي هاي مذهبي، فرهنگي و فرقه گرا درآميخته است. پيشترها دنياي غرب گاه به دگرگوني نمونه هاي راهبردي دامن زده بود. امروز شکست و هزيمت آمريکا در عراق فرصت هاي تازه اي براي تهران به ارمغان آورده است تا زير بيرق اسلام مشعل ناسيوناليزم عرب را بر سر دست گيرد.

جمهوري اسلامي همچون دلاور جبهه نبردي تازه پديدار گرديده است که ناسيوناليزم عرب و موج اوج گيرنده مقاومت اسلامي را بيکديگر پيوسته است. جمهوري اسلامي دو برگ برنده در دست دارد: مي تواند وضعيت سپاهيان آمريکائي در عراق را آسان کند يا پيچيده تر سازد و مي تواند به مدد متحدان حزب الهي اش به شکست اسرائيليان در لبنان ياري رساند؛ حتي مي تواند از طريق کمک به حماس دست ياري به سوي فلسطينيان دراز کند. اين کشور دامنه نفوذ خود را تا مناطق نفت خيز خليج [فارس] و عربستان سعودي که اکثريتي شيعه مذهب دارند نيز گسترده است. بيش از آن، جمهوري اسلامي در موقعيتي است که مي تواند خلاء عظيم قدرتي را در منطقه پر کند که با ويراني دولت عراق به وجودآمده است و وزنه سنگيني در ستيزه اعراب و اسرائيل باشد و حتي سرشت مناسبات چند صد ساله شيعيان و سنيان را دگرگون سازد.

از تهديدها، به ويژه تهديدهاي نظامي ايالات متحده و اسرائيل جز تقويت اهميت دامن گستر ايران و به رخ کشيدن ارج وي همچون پيشتاز پايداري جهان عرب و مسلمان کاري ساخته نيست. زيرا واشنگتن و تل آويو در تناقضي دست و پا مي زنند. آنها به ضرورت يک مداخله نظامي يقين يافته اند اما به خوبي مي دانند که ناگزيرند چنين مداخله اي را به بمباران هاي هوائي و عمليات نيروهاي ويژه محدود سازند. با اينهمه چنين تهاجمي نمي تواند نظام حاکم را نابود سازد، بلکه برعکس [آنرا استوار خواهد ساخت]. آيا به همين دليل است که رئيس جمهور آمريکا و معاون وي به فکر استفاده از سلاح هسته اي افتاده اند (۶)؟ به يقين پيامد هاي چنين هنگامه طلبي هائي در مقياس منطقه اي و بين المللي را نمي توان محاسبه کرد. اما ايالات متحده ناگزير بايد اعتبار از دست رفته اش را باز يابد و بار ديگر رعب و وحشتي در دلها بياندازد که بنياد هر امپراتوري بر پايه هاي چنين هراسي نهاده شده است.

تدبير دوربرد ديگري که در واشنگتن مورد بحث بوده بهره برداري از شکاف هاي فرقه اي با کمک عربستان سعودي است. دو گرايش متضاد در کارند. نخست آنهائي که آهنگ نزديک ساختن شيعيان و سني ها به يکديگر را دارند، به ويژه پس از جنگ لبنان در تابستان ۲۰۰۶ که از پيوندهاي آشکار ميان تهران و حزب الله پرده برداشت و شيخ حسن نصرالله و تا اندازه اي هم حماس را به مقام قهرماني در جهان عرب برکشيد. امر بي سابقه آن بود که روحانيون سني مورد احترام از اين پس تائيد مي کنند که اختلاف آنها با شيعيان تنها در جنبه هاي جزئي دين است يعني پيش از آنکه در «اصول» باشد در «فروع» جاي دارد (۷). گرايش دوم، در تشنج هائي است که با اشغال سرزمين ها ميان دو مکتب اسلام به ويژه در عراق از نو سر برداشته است. سلوک حاکمان سني که از قرن ها پيش جماعات شيعه را که در نقاط سوق الجيشي تمرکز يافته بودند غالبا خوار شمرده اند، زمين بلاخيز رنجش و خشم آنها را بارور ساخته است. و از ديگر سو آزار و تعدي هاي شبه نظاميان شيعي و اعدام شرم آور صدام حسين سنيان را به وادي نفرت رانده است. برخي از مسئولان آمريکائي مي پندارند که رياض شايد بتواند نقدينه اي را فراهم سازد که براي براه انداختن جنبش مقاومتي در برابر شيعيان کجرو لازم است. در واقع رژيم سعودي با توسعه نفود فقه شيعي و جمهوري اسلامي در منطقه سخت دشمني مي ورزد. اين کشور از هم اکنون نيز قول داده است که اگر ناگزير بشود سنيان عراق را در سايه حمايت هاي خويش خواهد گرفت. آيا عربستان سعودي و امير نشينان خليج [فارس]، مصر، اردن، کردها، سني هاي عراق و لبنان و سازمان الفتح مي توانند روياروي نفوذ ايران شيعه، سوريه علوي و همپيمانان آنها، حزب الله لبنان و حماس فلسطين، بايستند؟ «ميانه روهاي» عرب براي يافتن اعتباري بايد بتوانند راه حلي عادلانه و سريع براي مسئله فلسطين بجويند. اما اگر ايالات متحده و اسرائيل خود به ميدان اين معرکه قدم بگذارند از آنروست که از هرگونه مصالحه و سازش جدي شانه خالي کنند.

افزودن بر داو اين قمار

چنين سياست دوربردي با هدف دامن زدن به تنش هاي فرقه اي به يک جنگ داخلي ميان مسلمانان خواهد انجاميد. کساني که در آن مشارکت جويد را چون گماشتگاني خواهند نگريست که منطقه را در خدمت به منافع اسرائيل و ايالات متحده به خاک و خون مي کشند. و به کدام نيروي مسلمان سني و ضد شيعه است که مي خواهند کمک برساند؟ اين احتمال هست که افکار عمومي غربي و حتي امريکائي با وحشت دريابند که باز حکومت آنان از سرنو در حال برپا ساختن «ارتش سلفي جهاد» يا القاعده تحت نام ديگري است. اما چنين سناريوئي به جاي آنکه به «پيروزي» ره برد زنجيره ديگري از بحران هاي تازه را به راه خواهد انداخت.

نو محافظه کاران اين استراتژي را ناپايداري راه گشا (يا ويراني کار ساز) توصف مي کنند، اما ناظري هوشيار به روالي شايسته تر آن را ويراني دولت ها («دولت کشي" (۸)) نامگذاري کرده است. ايالات متحده در نهايت در لبنان و فلسطين به چنين جهت گيري تن در داده است. اگر امر واقع را به جاي نيات بررسي کنيم مي توان دريافت چرا عرب ها و مسلمانان به اين نتيجه رسيده اند که سياست واشنگتن در خاور ميانه نه نجات «دولت هاي ورشکسته»، بلکه پديدآوردن آنهاست.

يورش عليه لبنان که ويراني هاي فراواني به بار آورد به شکست انجاميد و اسرائيل را اندکي بيشتر در منطقه و در جهان به انزوا کشانيد؛ از لحاظ نظامي، حزب الله هرگز توانائي هايش را براي ارتباط با رزم آوران، براي پخش پيام هاي خود به مردم از طريق راديو و تلويزيون، براي وارد ساختن زيان به متجاوزان و يا براي پرتاب موشک به اسرائيل از دست نداده است (۹). اسرائيلي ها نه توانستند به يکي از اهداف اعلام شده خود برسند و نه حزب الله را خلع سلاح کنند و نه حتي سربازان اسير خود را باز گردانند.

سؤالي که بايد پرسيد آنست که آيا اسرائيل در لبنان همانند ايالات متحده در عراق مي توانند هردو به چنين ناکامي هائي تن در دهند يا به وسوسه خواهند افتاد که «داو اين قمار را دوبرابر کنند». آيا اين شکست ها پيام آور و وعيد نسل تازه اي از جنگ هاست؟ يا شايد فقط گذرا باشند؟ اما به يک چيز مي توان يقين داشت: دوران الگوي پيروزي «بدون تلفات جاني» را که هنگام جنگ خليج [فارس] (۱۹۹۱ - ۱۹۹۰) يا با بمباران هاي انبوه و استفاده از سلاح هاي دقيق پيشرفته در منطقه بالکان ستوده مي شد اينک به سر آمده است. ازين پس، برد اين بازي به مهار دراز مدت و بيعت مردمان بستگي دارد که اينها را نمي توان با نيروهاي هوائي بدست آورد و هزينه هاي سياسي و انساني مهمي را ناگزير به همراه دارد.

واشنگتن هم اينک هم بهاي سنگيني براي نقش خويش در اين جنگ کوچک [لبنان] پرداخته است. تصوير فواد سينيورا نخست وزير لبنان که با چشماني گريان از ايالات متحده تمني مي کرد از ويراني کشورش جلوگيري کند شايد نقطه عطفي به شمار آيد. جنبش ۱۴ مارس بر بستر يک «انقلاب سدر» با حمايت هاي کاخ سفيد به قدرت رسيده بود، که آنرا درست در مقام همان گونه اصلاح دموکراتيکي مي ستودند که رئيس جمهور جورج دبليو بوش آرزو داشت در سرتاسر جهان عرب تشويق کند. اما روياروي اشتياق اسرائيل به گوشمالي دادن به لبنان، آقاي سينيوره را به حال خويش رها کرد. نه فقط واشنگتن يک ماه تمام از برقراري آتش بس جلوگيري کرد اما همچنين سلاح هاي ويرانگري را نيز به اسرائيل تحويل داد.

ماحصل چيزي شد که آقاي سينيورا آن را چون نابودي «باورنکردني» زير بناي غير نظامي لبنان (۱۰) و همچنين تضعيف دولت خود برشمرده است. حزب الله امروز خواستار بر عهده گرفتن نقش مهم تري است، و با تقليد از تاکتيک هائي که ايالات متحده و دنياي غرب تجويز مي کنند از درون «انقلاب سدر» وارونه اي، تظاهرات خياباني انبوه، آشتي جويانه و منضبط خاص خود را سامان مي دهد. ايالات متحده که در اين نبرد داخلي «واهمه اي ندارد که بازي را ببازد»، اکنون کمک به ارتش لبنان و نيروهاي امنيت داخلي را دوبرابر ساخته است که گماردن سنيان و افرادي از جامعه دروز را شدت بخشيده اند (۱۱). اين سياست ها که در ايالات متحده به تفسير چنداني درنيامده اند، توسط مطبوعات عرب، اسرائيلي و جهان افشا شده اند. پس از جنگ لبنان، بسيار دشوار بتوان جهان عرب و مسلمان را قانع کرد که ايالات متحده به يگانه قصد حمايت از اسرائيل حاضر نيست به همپيمانان خود يا اصول عدالت خيانت کند.

ويراني زيربناي غيرنظامي، تضعيف انسجام اجتماعي و سياسي، پروراندن منطقي که به سمت ستيزه اي فرقه اي و جنگ داخلي راه مي برد: وقتي اين پويائي در عراق شتاب گرفت، چنين مي نمود که پيامد وحشتناکي باشد که واشنگتن برنامه ريزي نکرده بود. هنگامي که همين عناصر در لبنان هم پديدار شدند، باز هم مي توانستي آن را همچون تصادفي ناميمون در نظر گرفت. اما از لحظه اي که پويائي همگوني در فلسطين نيز نقش مي بندد، ناطران بسياري هستند که ديگر ترديدي به خود راه نمي دهند که سخن از «الگوئي» براي اجراي استراتژيک آمريکا به ميان آورند.

فلسطين، آشوبي برانگيخته

سرزمين هاي فلسطيني در بحران بشري پر دامنه اي به سر مي برند. از زمان پيروزي حماس در انتخابات ژانويه ۲۰۰۶، ايالات متحده و اتحاديه اروپا براي به گرسنگي کشاندن مردم فلسطين به اسرائيل پيوستند تا آنها را به نفي دولتي وادارند که رأي مردم برگزيده بود. نتايج قابل پيش بيني اين حملات فروپاشي نظم اجتماعي و لغزيدن به سوي ستيزه اي مدني است.

يک ناظر روشن بين آمريکائي اين منظر آشفته را چنين توصف مي کند: «فلسطيني هاي نوار غزه در درون محله در بسته نکبت بار و سر ريز از جمعيتي به سر مي برند که ارتش اسرائيل و مانع الکتريکي عظيمي دور تا دور آنها را گرفته است؛ براي آنها غير ممکن است که نوار غزه را ترک کنند يا به درون آن آيند و بايد رنج حملات هر روزه را بر خود هموار سازند (...) تمهيدات اسرائيل براي هدايت فرو پاشي نظم و قانون، پاشيدن بذر آشوب و برانگيختن نايابي گسترش يافته را ميتوان حتي در خيابان هاي شهر غزه هم به چشم ديد، که فلسطيني ها از برابر آوار هاي وزارت کشور فلسطين، وزارت امور خارجه و وزارت اقتصاد ملي، دفتر نخست وزيري فلسطينيان و چند نهاد آموزشي که هواپيماهاي اسرائيلي بمباران کرده اند مي گذرند. (...) و کناره باختري رود اردن هم به سرعت به درون بحراني همانند بحران غزه فرو مي غلتد. (...) ايالات متحده و اسرائيل با ساختن نسخه مينياتوري عراق در نوار غزه و کرانه باختري رود اردن به چه چيزي مي خواهند برسند؟ (...) آيا مي پندارند که بدينگونه به تضعيف تروريسم دست خواهند يافت، يا جلوي حملات انتحاري را خواهند گرفت و صلح را برپا خواهند کرد (۱۲)؟»

با تحويل اسلحه ايالات متحده و با ياري اسرائيل «به ستيزه جويان نيروي ۱۷ در غزه زير فرمان مرد قدرتمند الفتح محمد دحلان مرحله تازه اي پيموده شد»؛ «به عقيده نمايندگان رسمي دستگاه هاي امنيتي اسرائيلي و فلسطيني، محموله هاي تسليحات آمريکائي مسابقه اي با حماس براي مسلح شدن براه انداخته اند (۱۳)».

نيات طرفهاي درگير هرچه باشد، منطق از هم پاشي اجتماعي و جنگ داخلي از طريق سياست امريکا در سه کشوري روي مي نمايد که اسرائيل چون سنگر مقاومت در برابر بلندپروازي هاي منطقه اي خود بر شمرده است. هسته سنگدلي از صهيونيست هاي دست راستي است که آرزو دارند فلسطيني ها را به زير يوغ کشند و يا از تمام سرزمين هائي بيرون رانند که اسرائيل چشم طمع به آنها دوخته است. اينها براي رسيدن به مقصود مي خواهند همه همسايگان سرکش اسرائيل را تضعيف کنند. باهمه هراسي که متعصباني اين چنين بر مي انگيزند چندان جاي شگفتي نيست که منصب هائي را در حکومت اسرائيل اشغال کنند. فکر آنکه واشنگتن به سوداي پندار باطلي از آنچه دوستي با اسرائيل است بتواند پي گير و حتي باني چنين استراتژي ويران گري باشد که دودش به چشم خود آنها مي رود تکان دهنده است.

در ميدان عمل ايالات متحده سررشته امور را به جنگ سالاران اتحاد شمال واگذار کرد تا هرچه زودتر به نتايجي که مي خواست برسد و يک رئيس جمهور وارداتي را سرکار گذاشت تا چيزي همانند يک حکومت مرکزي در کابل سرهم بندي کند. ايالات متحده نتوانست سرکردگان القاعده و طالبان را از ميان بردارد و زود خاک افغان را به سود عراق به حال خود رها کرد. آقايان بن لادن و ايمان الظواهري همچنان نوارهاي خود را پخش مي کنند؛ و طالبان که رشته هاي الفت را با قبايل پشتو در دو سوي مرز افغانستان و پاکستان نگسسته اند، دوباره گرد هم مي آيند و تهديدي واقعي براي سپاهيان ناتو هستند که در درون اردوگاه ها محصور اند و فقط هنگامي خودي نشان مي دهند که بخواهند به يورش و بمباران هاي هوائي دست بزنند (۱۵). وزير امور خارجه پاکستان حتي تا آنجا پيش رفت که اعلام کند ناتو بايد «شکست را بپذيرد» و نيروهايش را بيرون بکشد.

کوشش هاي ناشيانه واشنگتن در پيش بردن نبردي روشن و والا عليه القاعده، نه فقط به جهت پيچيدگي کار قبايل و جنگ سالاران افغاني، بلکه همچنين به دليل بازي خطرناک پاکستان (مقاله ژان لوک راسين را در همين شماره مطالعه فرمائيد) به گژ راهه رفته است. اين کشور درچشم انداز نبرد حياتي خود براي کشمير ناگزير بايد روي گروه هاي اسلامي خود حساب کند. بدينگونه اسلام آباد از ناتو و حکومت افغانستان خواسته است که حضور ناگزير«طالبان معتدل» را در افعانستان بپذيرند و خود کنترل وزيرستان شمالي، يکي از ولايات کشور را به آنها سپرده است. بدين ترتيب پايگاهي برپا گرديده است که از آنجا «طالبان نه چندان معتدل» به سربازان ناتو حمله ور مي شوند و اينک حتي به پديده «حملات انتحاري» که تا کنون در اين کشور پيشينه اي نداشت متوسل مي شوند: آيا ارتباط با عراق اينک به واقعيت پيوسته است؟ چنين است که ايالات متحده در «جنگ عليه تروريسم» به جائي رسيده که وابسته به پاکستاني شده که خود در بند همپيماني ساختاري با اسلاميگري تندرو گرفتار است. گذشته از اين، نخبگان رژيم در پاکستان بر اين باورند که سلسله مراتب سنتي که نمايانگر اين جامعه است کشور را در برابر اسلامي شدن پيش خزنده اي محافطت مي کند. اگر «پاکستاني شدن» القاعده به سوي «القاعده شدن» پاکستان پيش برود کار به کجا خواهد کشيد؟ رسانه هاي امريکائي اين پديده نگران کننده را ناديده گرفته اند.

اگر ايالات متحده به راستي دوست اسرائيل مي بود، نه فقط مي بايستي در پيمودن چنين راهي خويشتن داري نشان دهد، اما همچنين نکته يک ناظر زن اسرائيلي را آويزه گوش کند که: «سياست اسرائيل تنها فلسطيني ها را تهديد نمي کند، بلکه خود اسرائيلي ها را هم به خطر انداخته است... کشور کوچک يهودي با هفت مليون سکنه (که پنج مليون و نيم آن يهودي هستند) که دويست ميليون عرب گرداگرد آنرا گرفته اند، به دشمني با تمام جهان مسلمان برخاسته است. هيچ تضميني وجود ندارد که چنين کشوري بتواند به حيات خود ادامه دهد. نجات فلسطيني ها همان نجات اسرائيل نيز هست (۱۴).»

تنها در خاورنزديک نيست که شکست ايالات متحده ممکن مي نمايد. در جبهه خاوري، در افغانستان نيز آزمون دشواري گريبان آنها را گرفته است. پس از ۱۱ سپتامبر کسي شکي به خود راه نمي داد که واشنگتن حق دارد عثامه بن لادن و القاعده را با نيروي قهرآميز تعقيب کند. با اينهمه تصميم به راه انداختن عمليات نظامي گسترده اي که سازمان پيمان اتلانتيک شمالي (ناتو) به منظور باز سازي زيربناي سياسي کشور در آن درگير شود خالي از خطر نبود. ناگزير توفيق در چنين امري به چنان پيروزي نظامي سرنوشت سازي نياز مي داشت که تعهد پايدار مالي و سياسي دراز مدتي را نير به منظور اصلاح اجتماعي به دنبال داشته باشد و بر شرکاي داخلي مطمئن و مورد احترامي تکيه کند که آنها نيز در را ه اصلاح گام بردارند. بر اين بيافزائيم که عليرغم ارتباط مستقيم افغانستان با حملات ۱۱ سپتامبر، به بيراهه عراق کشاندن نيروها و منابع حياتي که براي تعقيب القاعده لازم بود نمايانگر اهميت ثانوي افعانستان در چشم دستگاه بوش است. چرا نگوئيم که «جنگ عليه تروريسم » هدف هاي ديگري را پنهان مي داشت که کمتر مي توان اذعان کرد.

بدين روال هلال بحراني از کرانه هاي خاوري مديترانه تا شبه قاره هند کشيده شده است. در طول ماه هاي آينده تصميماتي پيش از همه در واشنگتن گرفته خواهد شد که يا به اين بحران ها دامن خواهند زد و يا به مسير مساعد تري خواهند انداخت. براي عملي کردن اين چرخش، رهبران غرب بايد دريابند که نمي توان به القاعده، بعث، حزب الله، حماس، سوريه و نيز ايران، يک جا انگ انتزاعي، عقيدتي و قرار داشتن در «محور شرارت» زد. مناسباتي ميان بحران ها وجود دارد، اما همچنين بايد کوشيد تا عناصر سازنده گوناگون آنها را از يکديگر جدا کرد و از کار انداخت.

سوريه، هماوردي که مي توان با آن به کنار آمد

بدينگونه بايد بتوان با سوريه کشوري که ايالات متحده را تهديد نمي کند، که پيش از اينهم چندين بار به اين کشور ياري رسانده است، که در عين حال مصالح خاص ملي پذيرفتني وي نيز در ميان است به توافقي بر سر تخليه بلندي هاي جولان رسيد که اشغال آن توسط اسرائيل هيچگونه سودي براي ايالات متحده در بر ندارد. با حزب الله در لبنان و حماس در فلسطين که پيش از همه براي صيانت از مصالح ملي خود به ميدان عمل گام نهاده اند نيز بايد چنين روالي را در پيش گرفت. ايالات متحده مي تواند اين چنين از بسياري از مسائل خويش رهائي يابد و از اينراه مصالح خاص خود را پيش برد و از جمله «تروريسم» متعصب واقعي را شکست دهد. واشنگتن ناچار يابد دريابد که همه اين گروه ها شعبه هاي القاعده نيستند يا از دل آن بيرون نخزيده اند و بپذيرد که اينها بيش از آنچه ويتنام در زمان خود ابزار «امپراتوري شر» [اتحاد شوروي- م] شد بازيچه دست القاعده نخواهند شد. مذاکرات مي توانند از هرکدام از اين کشورها و يا جنبش ها حريفاني بسازند که مي توان با آنها کنار آمد.

آراء موثري در قلب نظام سياسي آمريکا خواستار تغيير سياست آن کشور شده اند: گزارش بيکر – هميلتون بارزترين مظهر آن است. رئيس جمهور پيشين جيمز کارتر هم دعوتي به گشايش گفتگوئي صادقانه در باره سياست آمريکا در فلسطين کرده است. بايد ابتدا پذيرفت که تصميمات نادرستي در گذشته گرفته شده است تا سپس بتوان به ترميم خساراتي پرداخت که تا کنون به وجود آمده است و بسوي تغيير جهت سياسي بسيار مجدانه اي گام برداشت. لازمه آن دست کشيدن از رويکردي است که مي پندارد يگانه طريق سر و سامان دادن به مسائل سياسي و اجتماعي پيچيده و دشوار استفاده از نيروي نظامي يک جانبه مي تواند باشد. لازمه آن همچنين سر باز زدن از پشتيباني بي قيد و شرط از اسرائيل نيز هست. و بيش از همه لازمه آن رهائي از اين انديشه است که مي انگارد مردم و ملل گوناگون جهان عرب و مسلمان مهره هاي تعويض شدني هستند و در متن همان نماي کلي عقيدتي جاي دارند که مي توان براي نيازهاي قدرت هاي بزرگ، براي زياده خواهي هاي ارضي مهاجرنشينان اسرائيلي و يا به سود روياي امت خيالي القاعده بدلخواه آنها را پيش و پس کرد. زمان آن رسيده است که براي هميشه از رويکردي پرورده ايدئولوژي روي برتافت و به مسير واقعيت پيوست.

هشام بن عبدالله العلوي درآمد، عنوان مقاله وتيتر بند ها را هيئت تحريريه لوموند ديپلوماتيک برگزيده است.

**هيشام بن عبدالله العلوي: بنيادگزار « انستيتو مطالعات معاصر برروي آفريقاي شمالي ، خاورميانه و آسياي مرکزي در دانشگاه پرينستون (ايالات متحده). مشاور پيشين نمايندهء ويژهء سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر و جامعه ها در کوسوو . او پسر عموي محمدششم پادشاه مراکش نيز است.

پاورقي ها:

١- روبرت دريفوس، بازي ابليس: چگونه ايالات متحده به افسارگسيختگي بنيادگرائي اسلامي ياري رساند، انتشارات متروپولينن بوکس، نيويورک، ۲۰۰۵، صفحه ۲۴۰.

٢- مقاله پير آبراموويچي، «داستان پنهاني مذاکرات ميان واشنگتن و طالبان» را در شماره ماه ژانويه ۲۰۰۲ لوموند ديپلوماتيک مطالعه فرمائيد.

۳- سمپوزيوم سورف، ۲۹ آوريل ۱۹۹۱. www.washingtoninstitute.org/templateC07.php? CID=55

۴- هفته نامه نوول اوبزرواتور، پاريس، به تاريخ ۲۱-۱۵ ژانويه ۱۹۹۸.

۵- ويليام اي. اودوم «بريدن و در رفتن چه عيبي دارد؟» در نشريه دي لاول سان، لوول (ماساچوست، ايالات متحده)، ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۵.

۶- مقاله يورگه هيرش، «کوبيدن ايران با سلاح اتمي از دستور کار خارج نشده است»، به تاريخ ۶ ژوئيه ۲۰۰۶ در سامانه اينترنتي زير مطالعه فرمائيد:

www.antiwar.com/orig/hirsch.php?articleid=9255

همچنين به مقاله فيليپ ژيرالدي « درونمايه عميق» در نشريه محافظه کاران آمريکائي، آرلينگتن، (ويرجينيا)، اول اوت ۲۰۰۵، مراجعه فرمائيد.

۷- [توضيح مترجم فرانسه متن] فروع به معني «شاخه» و اصول به معني سرچشمه است.

۸- سارا شيلد «در عراق دولت کشي است، نه جنگ داخلي» در سامانه اينترنتي زير به تاريخ ۶ دسامبر ۲۰۰۶:

www.commondreams.org/views06/1208-32.htm

۹- الستر کروک و مارک پري «چگونه حزب الله اسرائيل را شکست داد» در سامانه اينترنتي زير به تاريخ ۱۲ و ۱۳ اکتبر ۲۰۰۶: http://www.counterpunch.org

۱۰- www.archive.gulfnews.com/indepth/israelattacks/Lebanon/10054034.htm

۱۱- www.english.chosun.com/w21data/html/news/200612/200612160010.html)

همچنين نگاه کنيد به مگان ک. ستاک، « لبنان نيروهاي امنيتي را تقويت مي کند»، لس آنجلس تايمز، اول دسامبر ۲۰۰۶.

۱۲- کريس هج، «بدتر از آپارتايد» در سامانه اينترنتي زير: www.truthdig.com/repor t/item/20061218_worse_than_apartheid

۱۳- ائرون کلاين، «آيا سلاح هاي امريکائي مسابقه تسليحاتي حماس را بر انگيخته است؟»، در سامانه اينترنتي زير: http://www.wnd.com/news/article.asp?ARTICLE_ID=53411

۱۴- تانيا راين هارت، «مقدمه»: در سامانه اينترنتي زير:

http://www.zmag.org/content/showarticle.cfm?ItemID=11140

۱۴- مقاله سيد سليم شهزاد، « طالبان چگونه حمله را از سر گرفتند» را در شماره ماه سپتامبر ۲۰۰۶ لوموند ديپلوماتيک مطالعه فرمائيد.

منبع: دنیای ما

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٧ - سيد کريم