معماي احتمال حمله نظامي آمريکا   

معماي احتمال حمله نظامي آمريکا

در روزهاي اخير، در پيرامون مسئله احتمال تهاجم نظامي آمريکا نوعي آرايش سياسي در ايران شکل گرفته و ديدگاه‌هاي کارشناسي و تخصصي را تحت‌الشعاع خود قرار داده است.

دکتر احمدي نژاد، رياست جمهوري اسلامي ايران، در سخنان سه‌شنبه شب (3 بهمن) احتمال حمله نظامي آمريکا به ايران را منتفي دانست و افزود:

آمريكايي‌ها در موضعي نيستند كه بخواهند به ايران حمله كنند. آنها دلشان مي‌خواهد به ايران فشار بياورند و مشكل ايجاد كنند ولي نمي‌توانند. در آمريكا عقلاي زيادي وجود دارند... در ضمن بايد قبول كرد كه آمريكايي‌ها توان آن را ندارند كه به ايران حمله كنند و برخي‌ دارند تحليل غلط مي‌كنند. آمريكايي‌ها دارند فشار رواني مي‌آورند. آنها مي‌دانند از بيرون نمي‌توانند كاري كنند و به دنبال اين هستند كه از درون كاري بكنند و اميدشان به داخل است. آنها مي‌خواهند فضاي دودستگي در كشور ما ايجاد كنند. من به شما مي‌گويم اين‌ها جنگ رواني است و آنها قادر به واردكردن آسيب جدي نيستند. در حال حاضر كارشناسان ما همراه با كارشناسان نظامي‌مان لحظه به لحظه اقدامات دشمنان را تحليل مي‌كنند و اين تحليل به يك جمله احمدي‌نژاد تبديل مي‌شود. اين طور نيست كه بنشينيم و ببينيم چه مي‌شود. ما تمام تحركات دشمن را زير نظر داريم.[1]

روز بعد (چهارشنبه، 4 بهمن) آيت‌الله هاشمي رفسنجاني، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، در پاسخ تلويحي به سخنان دکتر احمدي نژاد، ديدگاه مقام معظم رهبري را بيان کرد که تهديد نظامي آمريکا را جدّي مي‌دانند:

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام... با اشاره به جدّي بودن تهديدات عليه كشور گفت: چندي پيش در جلسه‌اي كه به اتفاق گروهي از مسئولان خدمت رهبري بوديم، كسي گفت كه تهديدات جدي نيست و هيچ نگراني وجود ندارد كه آيت‌الله خامنه‌اي در پاسخ به او تأكيد كردند: تهديدات جدي است.[1]

به گمان من، ميان اين دو ديدگاه تعارضي وجود ندارد. چنان‌که ديديم، دکتر احمدي‌نژاد، در کنه سخنان خود، احتمال حمله نظامي آمريکا را منتفي نمي‌داند بلکه از موضع رئيس دولت بر استواري ايران در قبال تهديدات، اعم از اين‌که ارعاب و جنگ رواني باشد يا تهديد نظامي واقعي، تأکيد دارد. موضع رئيس دولت بايد چنين باشد. اگر رئيس جمهوري بي‌پروا از احتمال حمله نظامي آمريکا سخن بگويد، اين سخن به سرعت بر فضاي سياسي و اقتصادي کشور و منطقه تأثيرات منفي جدي بر جاي خواهد گذارد.

در پيامد اين اختلاف ظاهري دو ديدگاه فوق، فضايي آفريده شده که نظرات کارشناسي را، که بايد بيطرفانه و صرفاً مبتني بر داده‌هاي مستند و تحليل‌هاي منطقي باشد، تحت‌الشعاع هواداري سياسي از اين و آن شخصيت يا جناح سياسي قرار داده است. 

نگارنده، احتمال حمله نظامي را بسيار جدي ارزيابي مي‌کند و ايراد اساسي وارد بر تحليل‌هاي کارشناسي مغاير با اين نظر را، که ظاهراً در شوراي‌عالي امنيت ملي ايران مقبوليت يافته، ابتنا بر نظرات رسمي نهادهاي مسئول در آمريکا مي‌داند.

1- اين کارشناسان به نقش لابي‌هاي غيررسمي، ولي تعيين‌کننده، قدرت در سياست دنياي غرب اصولاً توجه ندارند و هر گونه کنش در سياست نظامي آمريکا را صرفاً منبعث از سازوکارهاي رسمي مبتني بر نظرات کارشناسي مي‌دانند. تحولات تاريخ جديد غرب، از جمله بريتانيا و ايالات متحده آمريکا، نشان مي‌دهد که در بسياري موارد بحران‌ساز، به ويژه لشکرکشي‌ها و جنگ‌ها و کودتاها، کانون‌هاي غيررسمي قدرت، که از بحران فوق منتفع مي‌شدند، تعيين‌کننده بودند نه نهادهاي رسمي دولت‌هاي غربي و مواضع کارشناسي مبتني بر مصالح ملي.

نگارنده در پژوهش زرسالاران، که تاکنون پنج جلد آن در بيش از 2750 صفحه منتشر شده، نشان مي دهد که استعمار جديد غرب از آغاز، بطور عمده، بر بنياد عملکرد «بخش خصوصي» و کانون‌هاي «غيررسمي» قدرت شکل گرفته است. نمونه‌هاي تاريخي فراواني را براي اثبات اين مدعا مي‌توان در کتاب فوق يافت.

دو نمونه بسيار مهم مرتبط با سرنوشت ما ايرانيان، کودتاي 1299 و کودتاي 28 مرداد 1332 است. نگارنده بخشي از پژوهش خود را درباره اين دو کودتا منتشر کرده است. در کودتاي 1299 وزارت خارجه بريتانيا، و شخص لرد کرزن وزير خارجه، مخالف کودتا عليه حکومت قاجاريه بود ولي اعضاي لابي صهيونيستي مقتدر در بريتانيا، از جمله وينستون چرچيل وزير جنگ و سپس وزير مستعمرات و دوستان يهودي او، کساني که لرد کرزن در نامه‌هاي خصوصي به همسرش آن‌ها را The Camarilla (کانون توطئه) ناميده، مخفيانه مقدمات کودتا را فراهم آوردند و آن را تحقق بخشيدند.[1]*

دولت‌هاي ترومن در آمريکا (از حزب دمکرات) و کلمنت اتلي در بريتانيا (از حزب کارگر) نيز با طرح کودتا در ايران، که سرانجام در 28 مرداد 1332 تحقق يافت، مخالف بودند. با صعود دولت‌ چرچيل (از حزب محافظه‌کار) در بريتانيا بود که طرح کودتا در لندن تصويب شد و سپس با دسيسه‌ها و شعبده‌هاي فراوان، به‌ويژه بزرگنمايي کاذب خطر سلطه کمونيسم بر ايران، نظر مثبت رئيس‌جمهور جديد آمريکا (آيزنهاور از حزب جمهوري‌خواه) جلب شد. طراحان اين طرح وابستگان همان کانون صهيونيستي بودند که کودتاي 1299 را رقم زدند. چهره اصلي و طرّاح کودتا جرج کندي يانگ، قائم‌مقام وقت اينتليجنس سرويس بريتانيا، بود.[1] اين کانوني است که با کمپاني رويال داچ شل پيوند تنگاتنگ داشته و دارد.**

2- کارشناساني که تهديد نظامي آمريکا را «غيرواقعي» ارزيابي مي‌کنند، به درستي، بر مغايرت اين ماجراجويي با مصالح ملّي آمريکا تأکيد مي‌کنند؛ امري که مورد تأييد بسياري از کارشناسان و صاحب‌نظران آمريکايي است.

حمله نظامي به ايران ساده و سهل‌الوصول نيست. اين تهاجم آشوبي بزرگ و خونين در منطقه خاورميانه پديد خواهد آورد که مغاير با منافع دولت و ملّت آمريکاست. نگارنده در يادداشت‌هاي پيشين خود نخستين کسي بود که، در پي تحولات جديد منطقه، بر جايگاه قدرتمند کنوني ايران در منطقه تأکيد کرد؛ جايگاهي که در تاريخ معاصر ايران بي‌سابقه است. براي نمونه، در يادداشت 7 بهمن 1384 چنين نوشتم:

تحولات ماه‌هاي اخير در منطقه خاورميانه شگفتي‌برانگيز است. موفقيت دکتر احمدي‌نژاد در انتخابات رياست‌جمهوري ايران، نتايج انتخابات عراق به سود شيعيان، و اينک پيروزي حماس. اين حوادث نامنتظر پيکره‌هاي تحولي عظيم را شکل مي‌دهد: رستاخيز خاورميانه- رستاخيزي که بر بنياد «بيداري اسلامي» استوار است... همه چيز به سود ايران رقم مي‌خورد. هيچگاه، در طول تاريخ معاصر، ايران در منطقه در موضعي چنين اقتدارآميز جاي نداشته است و هيچگاه امپرياليسم انگلوساکسون (بريتانيا و آمريکا) در وضعي چنين مخاطره‌آميز گرفتار نشده است. «نومحافظه‌کاران» باد کاشتند و اينک بايد توفان درو کنند.[1]

آن کارشناساني که تهاجم نظامي به ايران را غيرمحتمل مي‌دانند، تصوّر مي‌کنند که ماجراجويان نظامي و کانون‌هاي جنگ‌افروز براي مصالح ملّي آمريکا اهميتي قائل‌اند. چنين نيست. به‌عکس، آن‌چه محرک اين‌گونه ماجراجويي‌ها بوده و هست دقيقاً همين آشوب است. آشوبي که بايد بسترهاي لازم را براي غارت ثروت ملّي آمريکا توسط اين کانون‌ها فراهم آورد، براي سال‌ها شعله جنگ را در خاورميانه مشتعل کند، به تبع آن بودجه نظامي دولت ايالات متحده آمريکا، ثروتمندترين دولت جهان، را افزايش دهد و پيمان‌هاي نظامي جديد و کلان‌تري را بر بودجه دولت آمريکا تحميل نمايد.

در رأس اين جنگ افروزان شخص جرج بوش جاي دارد؛ وارث خلف نيايش، ساموئل بوش، که ثروت و اقتدار اوّليه اين خاندان را در پيوند با زرسالاران وال‌استريت و از طريق دلالي اسلحه کسب کرد. همين کانون بود که، در پيوند با کمپاني‌هاي تسليحاتي بريتانيا، سرانجام ايالات متحده آمريکا را، به سود جبهه بريتانيا و فرانسه، به جنگ جهاني اوّل وارد نمود.***

هم‌اکنون علائمي کاملاً روشن از تشديد بي‌سابقه تحرکات کانون‌هاي جنگ‌افروز براي ايجاد «آشوب بزرگ» در منطقه خاورميانه پديدار است. اگراين تحرکات شکست خورد، فتنه پروژه سوداگرانه «جنگ با تروريسم» نيز به پايان خود رسيده و اين شکستي بزرگ براي کانون‌هاي دسيسه‌گر فوق به‌شمار مي‌رود. اميد که چنين شود.

--------------------------------------------------------------------------------

* بنگريد به: عبدالله شهبازي، «نقش کانونهاي استعماري در کودتاي 1299 و صعود رضا خان به سلطنت»، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، سال چهارم، شماره 15- 16، پائيز و زمستان 1379، صص 9- 42.

** بنگريد به: عبدالله شهبازي، «سيماي خانوادگي جرج کندي يانگ، طرّاح و فرمانده کودتاي 28 مرداد 1332»، فصلنامه مطالعات تاريخي، سال اوّل، شماره اوّل، زمستان 1382، صص 9- 57.

*** بنگريد به فصل «ساموئل بوش و سوداگري مرگ» در: عبدالله شهبازي، «سيماي خانوادگي جرج بوش»، ماهنامه زمانه، سال اوّل، شماره اوّل، مهر 1381، صص 6- 13.

منبع: سایت عبدالله شهبازی

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٩ - سيد کريم